|
از:
رزاق
ویدی
به مزارت
که بیایم
به مزارت
که بیایم ،
هزاران دسته ی گل را
زنام هریک ما
،
به پای گور خونین تو می نشانم
واشکم را ،
به پای هریک
گلبن قبر تو
می مانم
به مزارت
که بیایم ،
هرازان گفته
ی نا گفته را
یک، یک برایت
قصه می گویم
ز خون و آتش و مرگ
ز رنج و غصه میگویم
چو رفتی ،
امیر و آمران اش ؛
بیرق فتح کابل برافراشتند
و بر تخت قبر ستان هر کوچه،
لمید
ند
و بر مرگ هزاران پیر و بر نا
خندیدند
چو رفتی ،
اژدهای قرن حاکم گشت بر شهرم
به هر کوچه ، د یو جنگ می تاخت
بجای آب ،
خون در جوی ما ، ره یا فت
چو رفتی ،
اهریمن آمد به شهر ما
در خم هر کو چه ی این شهر
قصابی افتتاح کردند
و دکان فروش عزت مردم ،
در هر گوشه ی این ملک بنا کردند
چو رفتی ،
دختران شهر مارا بی حجاب کردند
زفرق مادران ، چادر ربودند
به جایش میخ پولادین نشاندند
و مادر را به این صورت
ستودند !
چو رفتی
،
ما هم هر یک ما،
به راه خویشتن رفتیم
تعهد ها و قول ما ، انگاری مجازی بود
و آن فریاد های مشت واحد ،
تو گویی صرف بازی بود
چو رفتی ،
فضای گرم ما هم سرد و خنک شد
و «ما» جایش برای « من» رها کرد
سرود های یکی گشتن خاموش است
نفیر خصم ا ثر کرد،
زهم ما را به چندین ره جدا کرد
به مزارت
که بیا یم ،
من به آ ن توغ بلندش
بند بهروزی انسان وطن می بندم
و
مراد مزرعه ی سوخته ام
از خدا می طلبم
|