|
||||
|
تاریخ نشر:16.03.2008 |
||||
|
سید
حمید الله روغ (جلریز)
«و چنین رفت بودا» مرغ درجای هیکل نوا گر است(۱): کای وای ازچه بی جای آن جای پای این جای نه آن جای پار یک پاره - جای دیگر است؛ آن شگرف آن ابهت مستور آن ناکجای دور آبادان: مکان ! زبان مرغ همیدانست، بودا! بجان من سلیمانست، بودا ! هزارداستان دلبرمن، برمنبر لب خنگ(۸)، خنیاگر است؛ مگراو نیست؟؟ پس این هبوط برچه ره ست؟ ازچه اینچنین بی نقط بی صدا واپسین سطر یک اسطوره ست؟ اگر او نیست درمنحط این صحرا این «اینجا» واین«آن- جا» چرا ست ؟
درنیستی درباز او تنهایی «نیست» چرا،همکاشته اند درهستی سرباز او شیدایی«هست» چرا، نگذاشته اند؟
چرا نپسندیده اند کاین گزین زاویه بی گزند بی کنعان یوسف افتاده درهاویه تقدیس پرسش ست و تند یس پرستش نه ؟
چرا درین بی مقال خواب حال نخابیده اند رهی زجمال به رازجلال نتا بیده اند چترکلال جزبپتک طبال نکوبیده اند؟
چرا براین صبراندام، خطی برکشید به هرجا که دندان خطا سرکشید چونشنیدند به نادان ازو پاسخی کر است گفتند - زفربهی فراست - فروریختند : که آیا،مگر،تواند صدا درکشید؟
چرا درین کورسرای بی لامسه ها درین کویرسراب پرکوسه ها ورای او انبازی به چشم آزکاسه ها نبازیده اند؟ ورا جز درخشم زارخون بارحادثه ها نرقصیده اند؟ چرا کار دستان هرپای و سر کنده ها را بنده گری هر آزادی ستیزنده ها را چون سند سوگند چون گدارسند گندهارا به آنندراج این مهارا درج و قصیده اند؟
درین شرورشوره زار بشرپیما شور بودا، اما نه از «غارت» نه از «وحشت» بل ازشکست هیکل ست؛ هیکل است«آن- جا»(۲)، که مرغ را رهنمای خاطر است؛ · هراسانست روح سنگ ز ناپایداری دیدار بودا زانسانست یا سدارتا، پاسداری پدیدار، ناپیدا؟
چون برفرازشد سپنج با شیدن به ما آموخت ، بودا؛ چون درگدازشد زرنج فروپاشیدن ما سوخت بودا ؛
آنک، آنک، انسان تندیس افراخته، اندرکران آسمان این «ابر»(۳) این زما پس تر؟ زما پیش تر؟ نبوده اگر پیراستهء جاودان پس کیست؟ کجاییست؟ که پیوسته یک مسافراست؟؟ · و مرغ برگشته از نفیر نی نوا، به هستنش به تخته بند تنش به پیکرش، به میهنش : «قابل بار امانت ها مگو آسان شدیم سرکشیها خاک شد، تا صورت انسان شدیم»(۴) «بالابلند قامت»(۵)، تن اندازهء جان شدیم مغرب طرازپایان،سازمان زمان شدیم شهردار شهردل، مشرق اشرا قیان شدیم کاین دل بی بدیل، ازقندیل نور نه از سنخ آجر است؛ · و مرغ: - کاینچنین گفتار بودا- پیکرمن ذره ذره شعله شد شعله اما درپی غلغله شد تا کنند فرهنگ ازفرهنگ جدا این نفرینه «رهزنان راه خدا»(۶) درآن شب یلدا ایدرخیل ایداء(۷) شبح کاران، هرزه گردان - که نا اهل بهشتند - آتشی برضد آتش ، نهشتند بترسیده نپرسیده به شوق ساق شاب «سرخ»(۸) من پرسه گشتند وانگه گاهم نه نگاهم نه شعله ام درخون سرشتند در زمستان مرزبانشهر باستان : هندوکش؛ خال هندوی سمرقند و بخارا را بکشتند! آدمی را سرسرا سنگ خارا را، «قند بنگاله»(۹) بشکستند! سر بودا؟؟ سر آذر؟؟ سر هر سر، چون سر پیغمبر(ص) است؛ (۱۰) · عجیبه فصلی غریبه نسلی : جای خالی بودا دل آزار باشد! به ماچی؟؟ گریبان شد، گرنهان بامیان شد، بی میان شدن، صرف هرآشفته بازارباشد!! به ما چی؟؟؟ زیندست که بیسری کرد دست کس ندانست کاین چه سربرسر غمگستر است؟؟ · وان یکی کهتر ولی هشیارتر بود دلی شوریده داشت، دلدار تر بود یکی هشدار سر کرد: سر بودا نشایست که بر دار بر کرد ! سر بودا، ز بست و نای و از اونای (۱۱) ما ست! عشق بودا، همان عرفان مولانای ما ست! عشق بودا ز نیروی نیروانه است وین اهداء(۱۲) این نزیهت - درین ویران ویرانه پرست - نه ازما نزهمه بیگانه است ! چه ننگینه، چه چند ش که آن چندین، گفتندش: نه !! توازکمترانی تو بیماری، نه هشیاری تونه میدانی : یکپای نابجا برایستادهء بیستون ست ، این گدا ! قربانی سرگشادهء «هانتینگتون» (۱۳) ست، این ابادا (۱۴)! نه از کان کلده ست که بر ارکان ما کلدار برکرد ! دیده باشی؟؟ خون بودا لکه دار دامن«نصیربابر»(۱۵) است؛ · و مرغ سراغ داد : شعلهء بودا، اما، دورسرش پیچید شرارش پایبستش در نوردید- و چنین، گفتار بودا: مبادا ! نه من از آتش، زشعله گله دارم من خود از آتش، از آذر تبارم نه من نفور، از آتش نوبهارم: ساز من ز فیروزکوه فروزگاه من، ازاین سو ازهمین زمین دادگستر است؛ مبادا! نه که اینان از برای من، آتش افروختند نی ! اینان من را فروختند فروخت گاه من درآنسو در آن چارسو درآن «خرگاه خاکستر»(۱۶) است؛ · ازغبار پردیس بودا ترسان یک مغاک خوفناک آمد پدید وندرون آن مغاک رقصان بلای سایه های بس پلید این بلا، این سایه های لابلا، از زهدان هاجر است؟؟؟ و من نالان - چنین گفتار بودا - دران کربلای سایه های سهمنا ک «اژدهای خودی»(۱۷) در آتشم ریختم در گریبان نقب بستم از نقش خودم، از سایه ام، بگریختم سایهء برین من سهم آخرین من ازحضور حاضر است! · اینک، اینک، اما پدرود بودا بر شما بادا! دیر شد، اما سفر طولانی و دلگیر شد ، اما: گرد، گرد این دشت، گردم من! شگرد یکی برگشت، گردم من! سیرپاییدم زی دیربدی نسپرم دیگر سپر به جذبهء دیبای سردی بدست دلسای دلسردی همی برنگردم ، جزبه دی برگردم: به آن سرپناه به آن نا پگاه به آن لوح نبودا به آن هرگز، بدانجا که نبود آنجا هنوز تمکین ادا برگردم: برآستان سجودم به آن نارسته مزرع نیستان جودم من آن برگ بهارستانم کزفراز شاخه ها در ریشه ها بینم نه که من خشکم نه که من فرو لغزیده بر زمین بی نم آن قطره سرشکم نی من استارهء نستاندنی از نگارستان وجودم نه بودا اوفتاده ست، بی دست وپا اینجا بی دست و پای پایا پیام و پیام- بر است! · آری، آری همگنان، اینچنین رفتتست بودا ! نه اهرمن، نه یهودا نهفته اندر نهفتست بودا !
آن عزلت نشین پیر آن اسیر پدرود ما گفتست، بودا
خامشی را هم توانستن ربودن ابلیس نیز ازین اندرشگفتست، بودا !
ذبیح حیله های «چارسد وبیست ویک» شد فساد فدا !
طعنه زد برهوت زین «دسلاف» سودای برباد ردا ! نعره زد سکوت زین اسلاف بی هنگام فریاد ناخدا ! ندا، ندا، ندا که ندا، این جبروت تلخ را بر دل خنجر است! · و چنین گفت مرغ: که ای همپرواز پروازان ! من را برلبا ن جاری بسام (۱۸) رام (۱۹) بودا ست ! پیغام عشق ساری ، آرام سام (۲۰) بودا ست ! از پدرود بودا سخت اثیرم ، من اما این من ازگداخت بودا، اخیرم من ! چنین گفت و جان فرسود، مرغ بعشق جانان، پربگشود، مرغ آن پرتاریک درون، اندر مغاک وان پر روشن به روزن، تابناک پربازکرد و اینچنین بشگفت مرغ : پدرود بودا، نپنداری گفت آخر است! پدرود بودا، مرغ را بال و پر است! · وانهمه همه همه همهمهء کبوتر میهمان هم واهمهء بال بستن «همای لامکان پروا ز»(۲۱) پرپر زنان پرستوی مهاجر است! · و بودا؟ ترک حضر کرده ست ،بودا و مرغ؟ آهنگ سفر کرده ست ،مرغ و اینک - دیگر - نه مرغ نه بودا من و تو: ما برج | ||||