www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:26.10.2007

یادداشت:

   با ابراز تشکر از محترم اسماعیل اکبر که بردداشت های خود را در رابطه با جنبش چپ کشور غرض نشر به ما ارسال کرده اند۰  خوانندۀ محترم بعد از مطالعه آن متوجه خواهند شد که نوشته به اساس یادداشت ها از یک بحث شفاهی اماده شده است۰ سایت پیام وطن با احترام کامل به آزادی بیان و عقیده بدون ویرایش به نشران اقدام مینمایید۰ ما خود را مکلف میدانیم در صورت بدست آوردن نظریات مهذب نویسنده گان و تحلیل گران محترم مسایل سیاسی افغانستان در مورد بررسی مسایل مربوط به جنبش چپ کشور به نشر آن نیز مبادرت ورزیم۰ تشکر

گردانندۀ سایت

اسماعیل اکبر

چپ اندیشان در بوته نقد :

 درباره نهضت های روشنفکری در افغانستان، در دهه دموکراسی میخواستم صحبت کنم. من شروع میکنم از جنبشهای چپ یا مارکسیستی که در افغانستان در دهه دموکراسی بوجود امد، پس از سال 1343 به بعد که قانونی شد تا سال 1352 که داود خان کودتا کرد و نظام جمهوری را اعلام کرد. درین دوره یکتعداد گروه های مارکسیستی عرض وجود کردندکه منسجم ترین انهاحزب دموکراتیک خلق بود. دموکراتیک خلق از حلقات و شعبات مختلف تشکیل شد و بعد از ان بر همان حلقات و شعبات مختلف تجزیه هم شد. یعنی انشعابات مکرر بود.  تاریخش ـ  یک چیز ناگفته در باره دموکراتیک خلق که باید ثبت شود ومن بخاطر دارم، شرکت یکنفر از اتحاد شوروی  همان وقت بنام میرزا تورسن زاده، شاعر معروف تاجیک در کنگره دموکراتیک خلق است در سال 1343. در ان وقت کنگره بصورت غیر قانونی تشکیل شده بود. میرزا تورسن زاده و مصاحب وهمراهش که سلیمان لایق بود به کابل امده و در کنگره اشتراک کرده است که این نکته ایست که من تابه حال در تاریخ های که نوشته شده ندیدم و اینرا از زبان خود موسیسین دموکراتیک خلق میگویم، فکر میکنم که در یکی از منظومه های تورسن زاده "بوی زمین" است یا "صدای اسیا"، همین حکایت شده، امدنش منجمله شبی که در شیبر مانده و اینکه بسیار مشکل خود را به کابل رسانده.

اینها اساس دموکراتیک خلق را گذاشتند و برنامه شان شبیه برنامه های سایر احزاب شبیه خود شان مانند حزب توده، وحزب کمونیسم لبنان و حزب کمونیسم مصر وسائر حزب های کمونیست ها در کشور های شرق بود اما نسبت به گروه های چپ طرفدار چین معتدل تر و بسیار روشنفکرانه بودند. البته انها هم سخت تاکید میکردند سر  مبارزه طبقاتی ـ بعد به سه چار گروه تقسیم شدند که گروه خلق به رهبری تره کی جدا شد ویک گروه دموکراتیک خلق که ناشر افکار شان "پرچم " بود تحت رهبری کارمل و همچنین یک جریان دیگری که معروف به "ستم ملی" شد تحت رهبری بدخشی. از جمله بدخشی بعد از ان مرکز گرا شد یعنی اینکه از ترند شوروی خط خود را جدا کرد وخواست که یک مارکسیسم ازاد را پخش کند که در صحبت دیگر من در باره ان حرف زدم. بصورت کلی، چیز های درباره این جریانات باید گفته شود، اینست که اینها نه تنها خود شان به ارزشهای اخلاقی، اعتقادی، بومی، فرهنگی و  دینی ماعمیق نشدند که ازلحاظ سیاسی وعلمی هم درک درستی از این موضوع نداشتند. حال بعضی از کردار گرایان"پراگماتیستها" اینطور ادعا میکنند که اگر رفتار درستی با مردم میشد، همان برنامه ها موفق می بود. من فقط درین  مورد اینقدر حرف گفتنی دارم که اگر ادم خودش معتقد به یک راه و روش نباشد، خود را معتقد نشان دادن کارا نیست. در برنامه ها و اساسنامه های تمام همین احزاب و گروه های چپ قید شده بود وبه افراد خود دستور داده بود که به دین مردم احترام بگذارید، بمساجد بروید، نماز بخوانید ومراسم دینی را برپا بکنید ولی عملا هیچ کس این کار را نمیکرد چون معتقد نبودند.  ادم چیزی را که به ان معتقد نباشد برای مدت دوامداری انجام داده نمیتواند  و اگر هم بکند، ریاکارانه است که بلاخره افشامیشود.

علی الرغم این تآکیدات، خود اینها از صدر تا ذیل یکنوع فاصله با جامعه داشتند و همین فاصله را هرگز نتواستند پر بکنند. بعد از به حاکمیت رسیدن دموکراتیک خلق بر اثر کودتای ثور، تا اخر زمانه های که کارمل استعفا داد همینطور بود او هم به حیث یک رهبر یک گروه روشنفکری حرف میزد نه به حیث یک رهبر اجتماعی و سیاسی که ادبیاتش و زبانش تلفیق یافته باشد یا ادبیات وذهنیت و حرف عوام و عنعنات دینی مردم. یعنی تا اخر هم اینها نتوانستند فرا بگیرند انچه را مربوط میشد به معتقدات و فرهنگ مردم ما، که این باید به حیث اساسیترین تجربه جنبش همان دوره در نظر گرفته شود .

گپ دوم در موردطرفداران ترند چینی و ترند روسی این بود دفاعشان از همان نهضت های بین المللی طرفدار خود، اینها را از لحاظ مصالح ملی و منافع ملی و روحیه استقلال ملی، ازمردم وروشنفکران هم فاصله می داد.  به این خاطر عناصرملی ووطنپرست و استقلال خواه اینها را به حیث وابسته وبیگانه طرد میکردند، این متقابلا در قشری شدن اینها ، در متعصب شدن اینها، در ضدیت شان با نهضت های معتدل و اصلاحی و استقلال طلب و عدالتخواه نقش داشت، اما بصورت کلی یک چیز را اینها خوب مورد بهره گیری قرار دادند و ان اسطوره عدالت است که خاص بمکتب مارکسیسم نبود و از زمانهای قدیم در تاریخ فرهنگ ما ریشه داشت . . نهضت های عدالت طلبانه بسیار زیادی در  تاریخ ما بوجود امده بود.  به این سبب جوانان اقبال زیادی به این فکر عدالت طلبی و بر انداختن تفاوتهای طبقاتی و اجتماعی که در جامعه است پیدا کردند .یکی از دلایل اقبال جوانان همین بود. دلیل دیگرش به نظر من ترقیخواهی بود، یعنی اینها سخت به ترقی و تحول جامعه دلبسته بودند و جوانان  که از طریق اخبار و رادیو ورفت وامدها وسفرها، از تحولات دنیا اگاه میشدند، نسبت به وضع خفت بار وعقبمانده جامعه خود سخت حساس شده بودند وبه این سبب یکی از دلایل جاذبه زیاد اینها در بین جوانان همین ترقیخواهی بود. سوم چیزی که ادم میتواند به حیث عامل جاذبه از انها یاد بکند، یکسلسله پدیده های اخلاقی بود که در جامعه برای جوانان دست وپا گیر بود، حالا بچه ها و دختر ها ازادانه مکتب میخواندند ومیخواستند  به شیوه ها و رسوم جدیدی خانواده تشکیل بدهند و مناسبات بچه ها و دختر ها تسهیل بشود. خصوصآ  در مناسبات اخلاقی، جوانها از  فشار خانواده گی و اجتماعی رنج میبردند. این مکتب، زمینه را باز میگذاشت برای اینکه روابط اجتماعی ازاد تر، جدیدتر وسهل تری بین بچه ها و دختر ها تامین شود.  بخصوص همین جنبه فکر میکنم در تقویت این احزاب که هم بچه ها را جذب میکردند وهم دختر ها را ـ وغالبآ در حوزه های مشترک هم ممکن بود که اینها با یکدیگر دیدو بازدید بکنند موثر بود این هم یکی از انگیزه ها بود که در عین زمان ، باعث ضعف و انحراف در مابین خود این حرکت ها و جنبش ها شد.

یک دو نکته سیاسی را هم که ممکن است ذکر نشده باشد ولی دارای اهمیت تاریخی  است، من ذکر میکنم . پیش از کودتای داود خان، میگویند که صحبتی میان دموکراتیک خلق صورت گرفته بود و ان اینکه میراکبر خیبر (یکی از بنیانگذاران وموسسان حزب که در جناح پرچم همراه کارمل بود) به اعضای حزب  مطرح میکند که ما حزب را منحل میکنیم و با حزب داود خان که  بنام غورزنگ ملی یا جنبش ملی اساسگذاری شده، یکجا میشویم، بخاطر اینکه ما هم پوشش پیدا کنیم وهم اگر خود ما روی کار بیایم، جامعه ما را تحمل نمیکند و این ممکن است منجر به مداخلات بین المللی و باعث شکست ما بشود و اگر ما در پناه داودخان و در سایه داود خان حرکت بکنیم، تحولات اجتماعی راتسریع میکنیم ، و همچنین چهره ملی بخود میگیریم. بعضی از صاحبنظران و کسانیکه کندو کاو کردند در مسایل ، میگویند که شاید یکی از دلایل کشته شدن میراکبر خیبر طرح همین موضوع بوده که هم با سیاستهای شوروی وهم با سیاستهای جاطلبانه رهبران دموکراتیک خلق اصطحکاک میکرد. من دلایل تائیدی این نظر را بعد ازاینکه کارمل کنار رفت، در اثر رویکار امدن داکتر نجیب و تحولات و تغیرات در شوروی، پیدا کردم. یک کس از مخاتفین بنام داکتر حیدر مسعود که  رهبر گروه مشهور به هژده نفره بود، بعد از امدن نجیب فورآ به حیث منشی کمیته مرکزی حزب انتخاب شد. این داکتر حیدر مسعود،  سالها از انظار دور مانده بود، با انکه خودش یکی از افراد برجسته حزبی بود. میگویند که اینها با خیبر همنظر بودند به اینکه مداخله مستقیم شوروی در افغانستان و یا رویکار امدن مستقیم وبی پرده حزب باعث بر انگیختن مردم و باعث مداخلات جهانی در افغانستان میشود. به این خاطر نجیب وقتی که همراه کارمل رفت پیش گورباچف و انها طرح کردند که ما ارتش خود را میکشیم و کارمل پافشاری کرد که اگر شما ارتش خود را بکشید، انقلاب در افغانستان شکست میخورد  و شما مجبور میشوید بخاطر دفاع از سرحدات خود، سربازان زیادی را گسیل بکنید، نجیب استاده شده وگفت که این نظر تمام اعضای حزب نیست. بسا از افراد دموکراتیک خلق و اعضای حزب  به این نظر هستند که خود ما میتوانیم دفاع بکنیم از دستاورد های انقلاب واگر ارتش شوروی از افغانستان می براید، اینرا استقبال میکنند و شاید مفید هم واقع شود، هم برای شما و هم برای ما.

همین گپ باعث تغیر سیاست در افغانستان و امدن نجیب شد. یعنی این موضوع سابقه داشته، در داخل دموکراتیک خلق، گروهی بنام خیبر مستور بوده و به دلیل سیاستهای تسلط شوروی و شوروی گرایان، اینها نمیتوانستند قامت خود را بالابکشند  واین خط بعد از امدن داکتر نجیب رو به تقویت میگذارد. ولی از طرف هردو جناح حزب، یعنی هم پرچمی ها و هم خلقی ها، این سبوتاژ و جلو رشد وانکشاف اینها را گرفت  چرا که اینها بسیارحلقه محدودی را تشکیل میدادند  و هنوز هم صریحآ در باره شوروی چیزی گفته نمیتوانستند.

من سه مورد صحبت داکتر نجیب الله را بخاطر دارم که این نکته را تائید میکند. یکی وقتی که در عقرب سال 1370 اخبار هفته توقیف شد و دولت اعلامیه داد، نشریه از طرف حزب اساسگذاری شده بود وحزب بودجه زیادی را تامین میکرد. حزب فعلا توانائی تامینش را ندارد. اگر کسان دیگری امتیاز انرا میگیرند و میتوانند پیش ببرند، ازاد هستند. ولی فعلا ما اینرا معطل ساختیم در همین جلسه، مجله وطن که من تازه گرداننده اش شده بودم نیز از یک ماهه به سه ماهه تبدیل شد. در ضمن کسانیکه شکایت داشتند من هم  به اجلاس هیات اجرائیۀ حزب اشتراک کردم، در انجا داکتر نجیب در عین دلایل مالی و این حرفها، یک حرف بسیار جالب گفت. وقتیکه سلیمان لایق برخاست و گفت که مطبوعات بسیار به ما کمک میکند و تحدید مطبوعات و موقوف ساختن انها و مصادره  اینها به ضرر حزب تمام میشود، ارزش مادی ان انقدر مهم نیست، دکتر نجیب رخ خود را گشتاند و بزبان پشتو گفت که این از ساحه مسولیت خود دفاع میکند (چون امور مطبوعات مربوط سلیمان لایق بود) او گفت که ما اخبار هفته را به این خاطر ازادی داده بودیم که یک چینل باز را برای مفکوره احیای ملت افغان، استقلال و ازادی فکری بگشاید. اگر ما به نتیجه میرسیدیم که این باید سخنگوی سفارت روسیه باشد، از اول به آن اجازه نمیدادیم. اینرا بسیار با صراحت داکتر نجیب مطرح کرد که یعنی اخبار هفته را بسیار طرفداران شوروی زیر نفوذ خود آورده اند و هدایت از طریق سفارت روسیه میشود. تا این اندازه جسارتش را من هیچ تصور نمیکردم.

 سخن دیگری که بعد از سفر برهان الدین ربانی به مسکو و اعلامیه ایکه روس ها (گرباچف) با رهبران مجاهدین امضا کردند که ما به انتقال حکومت به مجاهدین موافق هستیم، یک اجلاس دیگری دایر شد. درین اجلاس، داکتر نجیب توضیح خواسته بود از روس ها و وزارت خارجه روسها، انها عمل خود را اینطور توجیه کرده بودند که ما مجبور شدیم چون میترسیدیم که مذاکره به شکست بیانجامد و اجباراً به چنین فقره ای در مذاکرات موافقت کردیم. داکتر نجیب سر انها اعتراض کرده بود که شما بر اساس قرار داد های ژنیو  متعهد هستید که از پروگرام پنج فقره یی بینین سیوان و ملل متحد که یک حکومت انتقالی بی طرف را پشتبانی میکند، حمایت کنید. شما چرا به حکومت مجاهدین، یعنی انتقال حکومت مستقیماً از دست ما به مجاهدین موافقت کردید؟

روسها حرکت خود را اینطور توجیه کرده بودند و داکتر نجیب گفت که روسها میخواهند ما را سقوط بدهند و افغانستان در گرداب هرج و مرج فرو برود تا انتقام خود را از مردم افغانستان بگیرند. این موضوع را هم من بخاطر دارم.

صحبت سوم اینکه هیئتِ از طرف رهبری حزب بیرون رفته بود به رهبری کاویانی برای مذاکره با احزاب سوسیال دموکرات و رهبران اروپائی. یعنی احزابی که علاقه داشتند منجمله ویلی برانت که در انوقت یک تشبثی را بکار گرفته بود برای مسئلۀ افغانستان، بعد از مسافرت اینها در یک اجلاس که دعوت کرده بودند، در جمله مطبوعاتچیان، من هم بودم. انجا داکتر نجیب بعد از شروع صحبت در مجلس گفت که دوستان شما گزارش کاویانی را خواندید، گزارش سفرش را،  هیچ کس حرف نزد، بعضی ها همانطور غمغم کردند که بلی خواندیم. گفت که راضی شدید؟ هیچ کس چیزی نگفت. داکتر نجیب گفت که این گزارش غلط است و نه تنها مرا قانع نساخته، بلکه غلط هم هست. به این مفهوم که او به انجا رفته و اینطور وانمو کرده است که   در حزب یک جناح دموکرات است که رهبرش خودش است  و یک جناح دکتاتور است که داکتر نجیب است. یعنی فعالیت های شخصی کرده نه فعالیت های رسمی واین به ضرر حزب است و بعضی توطیه ها را میخواهد خبر دهد. بعد از استنباط ازین مجالس و زمان ها که گذشت و داکتر نجیب سقوط کرد، ما به این نتیجه رسیدیم که داکتر نجیب عمداً میخواسته که این گپ ها شایع شود و به این خاطر چند نفر از اهل مطبوعات را درین مجلس احضار کرده تا به حیث اتمام حجت حرفهای را در مورد مناسبات داخل حزب بگوید.

از مداخلات دیگری که روسها درین دوره کردند و خود من به حیث کسی که این مسایل را متشبث بودم و تعقیب میکردم و علیه ان عکس العمل بسیار شدید نشان دادم، تجزیه صفوف دولت و روشنفکران به گروه های قومی و محلی بود. سیاستی بنام ایجاد انجمن های فرهنگی مطرح شد.  این انجمن های فرهنگی عمدتآ صبغه های محلی و زبانی داشتند. انجمن فرهنگی مولانا جلال الدین بلخی که اولا بنام انجمن فرهنگی پنجشیر دایر شد، بسیار صبغه تند تاجیکی و متعصب  داشت واین در تبلیغات و نشرات و محافل و مجالس اشاعه می یافت. انجمن فرهنگی هرات باستان، انجمن فرهنگی سنائی غزنوی، انجمن فرهنگی خوشحالخان ختک که از جنوبی بود و انجمن فرهنگی سید جمال الدین افغان که از روشنفکران مشرقی بود.  اینها به تجزیه روشنفکران پرداختند که این یک زمینه متشتت ساختن را هموار میکرد. یعنی از شکل گیری یک فکر هماهنگ در جامعه جلوگیری میکرد. با هیاهو های محلی و قومی را دامن زد. ما روشنفکران شمال نیز یک انجمن را بنام امیر علیشیر نوائی میخواستیم بسازیم. من همیشه درین باره اظهار شک و تردید میکردم

و میگفتم که ما در شرایط فعلی به جای اینکه اینطور مسایل را مطرح بکنیم، به قضایای عاجل و اساسی وطن، یعنی مرحله انتقالی و ساختن نظام که ما را از مرحله دکتاتوری به مرحله سازنده گی، آزادی و  استقلال بگذراند، بیند یشیم. تجزیه روشنفکران به گروه های محلی و زبانی یک سرگردانی بی جاست و ممکن است مشکلاتی در پی داشته باشد.

من چه وقت متوجه شدم که این طرح ها کار عوامل بیگانه است که در همین زمانه، بعد از 6 ماه تردد روشنفکران شمال، یک هیآتی از شوروی (دو نفر از اعضای حزب کمونیست شوروی) امدند که  انها در انجا مسول امور افغانستان بودند. انها ضمنآ یک دعوتی برای من هم روان کردند که همراه شان صحبت کنم. البته من حاضر نشدم، حالا متآسف هستم که چرا قبول نکردم ـ ولی یکی از دوستان خود را روان کردم. او گفته بود که شما خود تان به حیث گروه های جداگانه متشکل شوید وحرکت بکنید  واین به نفع شماست. یعنی چنین گروه بازی ها را تشویق میکرد. سه روز بعد از رفتن همین هیآت، روشنفکران ازبک و ترکمن همین انجمن فرهنگی امیر علیشیر نوائی را ساختند و همان کسانیکه تا ان زمان با ما همنوا بودند و مخالف چنین انجمن های و از اعضای دموکراتیک خلق بودند، اینها خود شان پیش قرار گرفتند و این مسایل را ساختند و ایجاد کردند.

مسله دیگری که باید به ان اشاره کنم تحریک جنرال دوستم توسط خود کارمل است. من درین باره دلایل بسیار دقیقی دارم که اخرین بار که دوستم به کابل رفت، کارمل به کابل امده بود در خانه کسی بنام عمر اقا که در همین اواخر در حیرتان رئیس اداره نفت بودـ و این امر انتقالات دوستم بود از کابل به فرقه 53، و در خانه او کارمل امده بود و دوستم را خواسته بود و اورا علیه نجیب و به قیام علیه او تحریک کرده بود و او را مطمین ساخته بود که رابطه ترا بااحمد شاه سعود ما ترتیب میکنیم . البته برداشت کارمل ازین موضوع این بود که با کنار گذاشتن نجیب ،  خود او میتواند رویکار بیاید  و حزب منسجم شود و همین برنامه مصالحه را که نجیب مطرح کرده بود و او الان متوجه شده بود که برنامه درست تر  نسبت به برداشت او بود که روس ها در انجا باشد دنبال کند ، و حال که دو سه سال مجاهدین نتوانستند قدرت را دردست بگیرند، دستاوردش را خود بدست بگیرد . او خود را مؤفق تر میدانست چرا که اعضای حزب یعنی جناح پرچم حزب به او وفادار بودند و خلقی ها هم بخش اعظم شان انوقت به دکتر نجیب بدبین شده بودند ومیتوانستند با کارمل یکجا شوند ولی در همین مرحله که داکتر نجیب استعفا کرد (اینها فعلا می گویند داکتر نجیب استعفا کرد، ولی پیش از استعفایش، قریب به 20 روز پیش، از او سلب صلاحیت شده بود و صلاحیت را یک کمیته سیاسی طرفداران کارمل و یک کمیته نظامی در کابل بنام شورای نظامی اعلام شده بود، گرفته بود و داکتر نجیب خانه نشین بود.) ولی بعد از انکه داکتر نجیب  به اثر محدودیت شرایط خواست وطن را ترک بگوید و استعفا داد و میخواست برود و گیر امد، بعد از آن پلنوم کمیته مرکزی حزب وطن دایر شد، کارمل را هیچ کس به رهبری مطرح نکرد، بلکه پنج ـ شش  کاندیدای دیگر مطرح شد و در جریان حزب با تشتت  مواجه شد. یک عده مثل کاویانی، وکیل و مزدک علناً به طرفداری از مسعود قومانده تسلیم  شدن گروه ها و جناح های حزبی را در شمالی و هرات و بعضی نواحی صادر کردند. به همین خاطر به عقیده  من خود این پدیده انقلاب اسلامی باز هم نتیجه تشبثات قوی سیاست شوروی بود و درین جا ایران و حتی پاکستان غافل باقیمانده بودند، تلاشهای که حکمتیار برای داخل شدن در کابل کرد خنثی شد و بعد از ان شما حوادث را تعقیب کردید که حکمتیار را که بسیار نزدیک به پاکستان بود، کسانی چون ژنرال مومن که از اعضای ارشد دموکراتیک خلق بود و دوستم و احمد شاه مسعود متفقاً از شهر کابل بیرون کشیدند و بعد ها مانع نفوذ حزب وحدت هم به داخل دستگاه دولت شدند  و شورای بنام حل وعقد تشکیل دادند که در تاریخ بعدی روشن است.

بهر حال اکنون بعد از گدشت مدتها من به این نتیجه رسیدم که ان یک فرصتی بود که روشنفکران افغانستان از بیرون کشور  هجوم میآوردند در همان وقت و در دوران ازادی نسبی که داکتر نجیب داده بود یک تشکل وسیع و فراگیر را برای  مرحله انتقالی اساسگذاری بکنند. این ضعف بنیه روشنفکری و عدم جسارت و مهمتر از همه نبودن یک شخصیت نیرومند که با سیاست روشن وارد  صحنه مملکت شود و ترجیح بدهد طریق صلح امیز  گذر از مرحله وابسته گی به شوروی به مرحله استقلال را۰ و لیکن غیر از ان هم است، که تمام فرهنگ روشنفکری ما اصلا دو سه تا ضعف اساسی داشت که ما حرکت بعدی انرا در نظر بگیریم  یکی ما از درون فرهنگ و سنت و اعتقاد خود بر نخاسته بودیم ، چه روشنفکران گروه چپ و چه حتی رادیکالیست های اسلامی. رادیکالیستهای اسلامی هم یک انقلاب اجتماعی دنیوی را پیشنهاد میکردند که  دین را رفته رفته تقلیل داد به یک سیاست قدرت و از ان مبانی اعتقادی و اخلاقی عمیق و اخرت گرا و معنویت گرا و خداگرایی فاصله داد، که ما امروز می بینیم که شخصیتهای انها نظر به شخصیتهای چپ هم ضعیف تر برامدند، یعنی ما به جرئت میتوانیم بگویم که هیچ یک از اعضای رهبری دموکراتیک خلق، همان زمان تا وقت داکتر نجیب بجز همان اپارتمانهای دولتی خودتشبث به خریدن خانه وزمین وذخیره کردن سرمایه و پول نکردند. همه در همان اپارتمانهای دولتی زنده گی میکردند مثلا بشمول خود ببرک کارمل، کشتمند و سایرین و بسیار میدویدند و پروگرام و برنامه منظم و تدوین شده اجتماعی داشتند که در جهت ان تا سرحد فداکاری و ایثار و سختگیری و کار شاق شبانه روزی حاضر بودند. ولی بر خلاف ان، جناح انقلابیون اسلامی، چنین اخلاق و تقوای را نشان ندادند و بعد از ان دیدیم که اینها بیشتر در پی منافع شخصی خود هستند تا که به فکر تحقق برنامه عدالت اجتماعی و انقلاب اجتماعی بر اساس مبانی دینی در وطن و روشنفکرانی که چنین عقایدی داشتند، اهسته آهسته طرد وحذف شدند.

البته اینرا باید ذکر بکنیم که خود من خاطره زندان  پل چرخی را به خاطر دارم ـ وقتی که انقلاب ثور شد، من هم  در جمله زندانیان بودم. در انجا از زندانیان دوره داود خان که بسیار زیاد مردم را برده بودند بنام گروه های اسلامی ـ من جوانانی را دیدم که در باره شان تصور دیگری داشتم. فکر میکردم اینها عناصر عقبمانده، ارتجاعی، ضد ترقی و ضد تحول هستند ولی برخلاف ان، حدود دوصد نفر جوانانی بودند همه شان خواهان ترقی و تحول وپیشرفت در جامعه بودند و دارای اذهان روشن و در عین زمان افراد بسیار مصمم و با تقوا ومنضبط و با ایمان بودند که چون سابقه داشتند در زمان داود خان چار پنج سال زندان را گذرانیده بودند و بعد از ان تره کی انها را کشت از تمام زندانیان وارسی میکردند وبا یک اخلاق بسیار خوب، احوال اینها را به بیرون میفرستادند، به مریض های شان کمک میکردند. خود شان ورزش و مطالعه میکردند، ارتباطات دقیق داشتند و نماز جماعت بر پا میکردند. تبلیغ میکردند بسیار جسارت داشتند و همان شبی که اخرین گروه اینها را میخواستند بکشند، کار به برخورد مسلحانه منجر شد. من در زندان بودم و برخورد دست خالی انها با افراد مسلح دیدم. بافریاد  تکبیر، یعنی با روحیه  وایمان بسیار پاک، اینها بطرف شهادت رفتند. از چنین جوانهایی نهضت اسلامی و مقاومت مردم افغانستان خالی شد و باز هم من تکرار میکنم که ان پدیده ایکه بنام ادب مقاومت معروف شده کمبود وخلای اساسی اش همین بود که واقعآ به جلوگیری از بی برنامه گی و جلوگیری از فساد وانحراف و رابط انارشیستی در داخل گروه ها و خلق یک انسجام، اینها کمتر توجه معطوف داشتند و زیر کلیشه عمومی مبارزه با شوروی ووابسته گان به ان مصروف شدند وجهات دیگر مبارزه از پیش شان نسبتآ غافل و مسکوت باقیماند که در اینده باید در نظر گرفته شود.

یک جریان دیگری که من علاقه دارم در مورد ان صحبت بکنم عبارت است از پدیده اعتدالیون افغانستان  که از جمله بزرگترین نامهای شان من میتوانم محمد هاشم میوند وال، عبداروف بینوا و سید شمس الدین مجروح را نام بگیرم که اینها بخصوص با نشر جریده مساوات و بعدآ افغان، یک فکر اعتدالی را، یعنی یک برداشت بر اساس توسعه و ترقی اجتماعی و اقتصادی ، به هم پیوستن مناطق و محلات افغانستان، از  بین بردن تبعیض ها در اثر یک حرکت اصلاحی دراز مدت و رفع عوارض و عواقب ان، حرکت کردند. شاید یکی از دلایل سرعت کودتای داود خان هم در سال 52 همین بود که این جریان اهسته اهسته پیش می اید و جریانات رادیکال و تند رفته رفته رونق خود را  در راس جامعه از دست میدهند، چه بر اثر رشد فرهنگ سیاسی وچه بر اثر افشا شدن ماهیت های وابسته گی گروه های رادیکال. یعنی اینها  بیشتر بین المللی بودند تا ملی گرا، چه گروه های  اسلام گرا و چه گروه های چپرو، اینها سخت زیر قطب بندی انوقت جهان قرار گرفته بودند در وابسته گی به شرق و غرب. این روشن شده میرفت و زمینه برای یک حرکت اصلاحی و در عین حال ملی در جامعه مساعد میشد. در چنین شرایطی داود خان به نفع خود دید  زود به کودتا متوسل شد وبه همین خاطر هم شاید اولین ادمی که او از بین برد، میوند وال بود چرا که میوند وال چهره بسیار شاخصی بود که میتوانست سیاست بکند و پیش برود. میوند وال متقابلا هم از روشنفکران انقلابی و هم از جامعه بسیار عقبمانده  و عوام و هم از سلطنت شکایت داشت و میگفت که این سه قطب متحدا از یک حرکت اعتدلالی و ملی و استقلال طلبانه و ازادیخواهانه جلوگیری میکنند. عوام مسول نیستند البته رهبران عوام که عبارت باشد از متنفذین محلی، اینها وابسته به سلطنت هستند. گروهای چپ بسیار بی تجربه و نادان هستند گروه های چپ و راست هردوی  شان نا اگاهانه خدمت میکنند به استبداد ،خود سلطنت هم حد اقل بعضی حلقه ها و گروهایش صادق نیستند به برنامه دموکراسی و تحول انقلابی، تحول اصلاحی و اعتدالی که راه رابرای تحول در افغانستان باز کند .در بین ملیون ها افغانی دو گروه به اصطلاح کاهش دهنده وطن خواهی افغانی هم بروز کردند که یکی نشنلیزم پشتونی بود  که ان عمدتا در  میان بعضی از ادبیان و نویسینده گان بود تا در بین سیاسیون و همچنین در تاریخ نویسی افغانستان تاثیر خود را گذاشت. همان وقت در افغانستان مد شده بود که هرکس برای قوم خود تاریخ بسیار دراز مدت  و طولانی پنج هزار سال و هفت هزار سال، جعل بکنند،  گویا به این تصور که هرکس تاریخ بسیار طولانی داشته باشد ، بسیار زیاد امتیاز دارد که البته یک تصور بیار غلط بود از لحاظ تاریخی .  مثلا ما میتوانیم مثال بزنیم که یونان امروز از  انگلیس یا فرانسه یا جرمنی کرده ـ که در  زمانش ملت های برتر محسوب میشدند، پیشرفته تر نیست. یعنی طولانی بودن تاریخ الزامآ به مفهوم این نیست که ملت ها مساعد هستند برای تحول و تکامل و پیشرفت. ولی چون این در تاریخ نویسی افغانستان مد شده بود وپشتونها چون خود را در برابر سایر ملتهای منطقه از چنین تاریخ غنامندی دارای شاهنشاهان و مواریث فرهنگی و تاریخی بزرگ محروم میدانستند یکمقدار با عقده برخورد کردند. یک حلقه ای از روشنفکران پشتون تشکیل شد که میخواستند  تحمیل بکنند  فرهنگ و زبان پشتون را به کل مردم افغانستان از طریق اداری  و حاکمیت و سیاست. این متقابلا  در جانب مقابل خود واکنش  های را بر انگیخت که عمدتا بوجود جریان ستم ملی که مرحوم بدخشی انرا رهبری میکرد، در درون گروهای چپ منجر شد. اینها اصطلاح جعلی بنام ملیتها را وضع کردند. ملیت اصلاً کدام مقوله علمی نبود. از طریق حزب توده ایران داخل ادبیات ما شد. به جای قوم ملیت را بکار بردند. هیچ فهمیده نمیشد که ملیت چیست. اگر ملیت را به مفهوم منسوب بودن به فلان ملت بگوییم یک معنائی دارد ولی چنین نبود و از ملت یک تعریفی همان وقت داشتند که یک ملت دارای سرزمین مشترک و زبان مشترک  و فرهنگ و تاریخ و اقتصاد مشترک بوده باشد. در برابر این میوند وال تعریف داد که ملت یعنی تمام اتباع یک وطن که در برابر قانون دارای حقوق مساوی باشند، یعنی هویت های زبانی و این گپ ها را تفکیک کرده به عوض هویتهای قومی که میتواند در داخل یک ملت چندین کتله قومی وجود داشته باشد. یعنی از یک ملت مفهوم قراردادی و اعتباری را پیش کشید. مفهوم نشنالیزم یا ملت را بر اساس تعریف ومعیار های غربی نپذیرفت که این یک موضوع جالب است و بحثش را می مانیم برای وقت دیگر.

درجریان، طرح های هم موجود بود که به انها هیچ توجه نشد از جمله خود من  بعد از سال 1358 وقتی که از زندان بیرون امدم در ابتدای سال 1359 طرحل را بنام تجمع روشنفکران مستقل افغانستان و عناصر ملی افغانستان بنام تنظیم مقاومت ملی مردم افغانستان ارائه کردم و در انجا بعضی از شخصیتهای روشنفکری که فعلا در خارج از کشور هستند مثل اعظم دادفر را دعوت کردم، با مرحوم مجید کلکانی صحبت کردم. با شخصیت های ملی گذشته مثل محمد علی مخدوم که یکی از شخصیتهای دوره هفت بود و بعضی از شخصیتهای دیگر یک توافقی  هم به ان حاصل شد مولوی مطهر به عنوان نماینده ما رفت که به بیرون بگردد ومطالعه کند زمینه های را برای چنین حرکتی، دور از همان حرکتهای  که زیر بیرق پاکستان و به تبیعت ان امریکا واقع شده، طرح ریزی اش را بسنجد. ما پیشنهاد کرده بودیم که چنین افرادی تا حدی زیادی خود را در جنجالهای موجود دخیل نکنند ومنتظر فرصت باقی بمانند و کار خود را  محدودبسازند به یکسلسله کارهای سیاسی و تبلیغاتی فکری  و تشکیلاتی تا که شرایط مساعد شود.

برداشت من شخصآ این بود روسها بلاخره ازین  ستراتیژی خود منصرف میشوند، در اثر مقاومت مردم وفشار های جهانی، و زمینه برای حرکت دیگریا سوم در بین این هردو مساعد میشود. ولی متاسفانه مولوی مطهر در بیرون در پاکستان  به شهادت رسید و ما در داخل هرروز توان خود را از دست داده رفتیم وبه تلاشی و تجزیه در اثر فشار هردو طرف مقابل شدیم. همین تلاش ما در دوره دموکراسی کوتاه مدت داکتر نجیب هم با انکه منجر شد به تشکل ها و حلقه های که به شصت - هشتاد نفر رسید، ولی ما نتوانستیم به مرحله ای برسیم، یعنی پیشبینی نتوانستیم بکنیم که بتوانیم زود یک اقدام بکنیم و صدای خود را بالا کنیم، به این مرحله نرسیده انقلاب اسلامی ما را غافلگیر کرد. همچنین همین نوع افکار در کودتای ثور هم غیر قابل پیشبینی بود. من یک چیز را بخاطر دارم. یک صحبتی بین بدخشی و مجید کلکانی شد که روی نوشته امد. مجید کلکانی اصرار داشت برای بدخشی که شما مواضع ضد شوروی تانرا صراحت ببخشید و یک موضیع گیری ملی بکنید، چون درین جا روسها هستند که به حیث یک عامل استعماری عمل میکنند و امروز فردا انها تشبث میکنند با یک کودتای دیگر. بدخشی با انکه روشنفکر با فهمی بود، ولی هیچ باورش نمی امد به اینکه تشبث دیگری بوقوع بپیوندد. او داود خان را بسیار مساعد می دید و به سیاست روسها در رویکار اوردن دموکراتیک خلق یعنی روشنفکران پیش بینی نداشت. معمولا حوادث همیشه اینها را غافلگیر کرد. استدلال مجید کلکانی این بود که حتمآ باید ما و شما شعار ضد شوروی بدهیم. بدخشی میگفت که اگر ما با صراحت ضد شوروی عمل بکنیم، ولو یک تحول در افغانستان بیاید منجر به دخالت مستقیم روسها در افغانستان میشود و این فجایع  به بار میاورد، چرا که ما دوهزار کیلومتر سرحد با روسها داریم به این خاطر ما یک خط نسبتآ سیاسی را تعقیب بکنیم تا خط بسیار تند انقلابی را در برابر روسها. مجید استدلالش این بود که بگذار روسها در افغانستان مداخله بکنند  و صریحآ لشکر خود را به افغانستان بیاورد. این باعث تشدید انقلاب میشود و باعث تحریک توده های مردم میشود. البته در هردوی این گپ ، بعد ها معلوم شد که حقایق وجود داشته، امدن شوروی واقعآ باعث تحریک شد، ولی تحریکی که به انارشیزم بیشتر شبه است تا به یک حرکت سازنده و دارای برنامه و اهداف. ازین لحاظ ما دیدیم که جامعه ماهنوز خسارت میکشد به عنوان حرف های اخر، من میخواهم بگویم که روشنفکران  باید ابتکار عمل را بدست بگیرند.

ملا های ما یک قشر بسیار صاحبِ نفوذ اجتماعی هستند  وتی انها تا حالا از لحاظ فکر، منفعل هستند، یعنی انها انتظار میکشند تا یک پدیده علمی، حقوقی و سیاسی  جدید تثبیت شود در ذهن جامعه و تا همان وقت، حتی مخالفت میکنند، بعد از انکه تثبیت شد، برای ان توجیهات دینی میتراشدند، به این خاطر اینها پیشاهنگ حرکت های اصلاحی و پیشرفت در جامعه نمیتوانند شوند.

بیروکراتها و مامورین سابق ما از زمان ظاهر شاه که بعضی ها به انها امید می بندند، آنها هم عناصر صرفاً مامور در یک دستگاه استبدادی بودند. جسارت سیاسی نداشتند. اگر میداشتند در مدت این همه سال، اینها یک حلقه ای تشکیل داده و وارد سیاست کشور میشدند. و یک جائی را برای خود تثبیت میکردند. همین روشنفکران چه از جناح راست ـ چه از جناح چپـ اگر واقعآ میخواهند تجدید نظر کنند به گذشته ها، و اشتباهات خود را جبران بکنند به نظر من هنوز چانس بیشتر دارند و مسولیت بیشتر دارند برای داخل شدن به صحنه کشور، اینها با در نظر گرفتن دوـ سه نکته یکی بازگشت به اعتقادات دینی و اخلاقی گذشته، یعنی به این مفهوم میخواهم بگویم که به دین برخورد پراگماتیستی (کردارگرایانه) هم که رایج شده، اینرا هم کنار بگذارند که گویا دین به حیث یک ابزار اجتماعی مفید باعث نفوذ در جامعه شده، راه نفوذ سیاسی و اجتماعی ادم را گسترده تر میسازد، به این دیدگاه نه بیند ، واقعآ به این واقعیت بازگردیم که نهاد های ثابت دین واخلاق ما چه از لحاظ متکی بودنش بر منابع وحی و حدیث یعنی بر منابع اساسی دین وچه ازلحاظ انطباقش با عمق تجربه روحی و شناخت انسان، چیز عمیق و محکم از تجربه برامده هستند. چیزهای امروز باب شده که مخلوط شده از پیش روشنفکران، یعنی چیز های متغیر و ثابت را مرزش با هم امیخته. من فکر میکنم که ما در اعتقاد به خداوند و انچیزی که ایمان میگویم] اساسات ایمان و در مبادی اخلاقی به چیز های متغیر نیاز نداریم. مبادی اخلاقی چیز خیلی ثابت هستند. مثلا میگویم که در هیچ شرایطی علت، یعنی خود داری از زیاده روی غرایز، مثلا غریزه جنسی یک پدیده کهنه شونده نیست. بعضی ها هم اینطور فکر میکنند  که اخلاق یک چیز متغیر است. انها اداب و سلوک اجتماعی را بجای اخلاق میگذارند، همان پدیده های اساسی اخلاقی که مربوط میشود به اینکه مثلاانچه بخود نمی پسندی، به دیگران مپسند، من فکر نمی کنم که این پدیده در هزار سال بعد تغیر بکند. یعنی ما نه تنها اساسات اعتقادی خود را ثابت نگاه کنیم بلکه مسایل ثابت اخلاقی را هم در نظر بگیریم، چرا که شخصیت انسان همین ساخت بیولوژیکی، فزیولوژیک انسان چیز ثابت است که در هزار سال گذشته تغیر نکرده و بعد ازین هم تغیر نمیکند. اخلاق در ارتباط با همین وضع شده، یعنی اینکه غرایز ادم را و امیال ادم را کنترول بکند و در داخل حدود و چوکات بسازد و تسهیل بکند و رابطه اش را با دیگران، یعنی زیاده روی و تعدی را در هیچ زمینه ای به ان اجازه ندهد، که ما از ان به عدالت و عفت و تقوا تعبیر میکنیم. این چیز ها را ما محکم بگیریم. بنا قانونگذاری و انچه که حقوق میگویند انها را فقط در ارتباط با همین مبانی قویم دینی و اخلاقی خود درنظر بگیریم. باقی می ماند امور دنیوی و معاملات صرفا دنیوی. بعضی مسایل باهم مخلوط هم  هست. مثلا مباحثی بر انگیخته شده در مسایل بانک و سود و سلم  و این حرفها. ولی این حرفها هم با مراجعه به فقه و حقوق ما قابل حل است. بطور مثال باانکه ثروت شخصی در دین ما منع نیست، ولی حدوش تعین شده  و اسراف در مال شخصی خود را هم،  دین اسلام اجازه نمیدهد  وانسان را مکلف میسازد به انفاق و مصرف سرمایه خود  در راه های خیر به جامعه و مسلمین که این زمینه اگر افرادی متخلف میشوند، دولت یا حکومت اسلامی حق دارد اینها را کنترول کند و در راه مستقیم از طریق قانونگذاری باز بگرداند. 

صرفنظر از مواردی که مختلط میشود بین مبادی ثابت و مبادی متغیر، امور صرفا دنیوی و معاملاتی میشود که در ان ما باید با دست باز و استفاده از علوم و تجارب جهانی و پیشرفت های جامعه بشری از ان وسیعآ استفاده بکنیم و هیچ مانعی در راه استفاده از علو م در جهت پیشرفتها و تغیرات و تحولات تکنوتوژی و این حرفها باقی نمانده باشد. ولی وقتیکه ما به این نقاط بازگشتیم بعد از ان وارد سیاست کشور خود شویم. بعضی از چیز های قراردادی و اعتباری را ما اهمیت بدهیم. اگرچه ما مطابق برداشتهای دینی خود و اعتقادات دینی خود محدود نمیشویم به یک سرزمین، به یک وطن، به یک منطقه یا کشور ولی  فعلا تعاملات و عرف بین المللی چنین امده که مارا محدود ساخته در داخل یک کشور. بنا ما استقلال کشور را  واولویت های یک کشور داشتن را و یک وطن داشتن را ترجیح بدهیم به منافع شخصی، قومی، مذهبی، محلی وحزبی و سیاسی خود وان چیز های که بنام داشتن یک وطن، منافع علیای یک وطن، پیشرفت ومصالح یک وطن میگوید و یک دولت ملی را در نظر بگیریم.

دولت ملی یعنی چه ؟  از منافع کشور در برابر بیگانه ها پاسداری میکند، نه اینکه ترحیح بدهد منافع خود رابر منافع دیگران، بلکه هماهنگ  بسازد. منافع خود را با منافع همسایه ها، با منافع دنیا. اگر به منافعش تعدی میشود او با مراجعه بمردم خود و قوانین بین الملل از منافع کشور خود دفاع بکند و در داخل کشور، تمام محلات و مناطق کشور را طبعآ یک دولت ملی در نظر میگیرد. وقتی که یک معدن در کنر هست، ما نمیتوانیم به ان بی نیاز  باشیم  نمیتوانیم از دریای کوکچه بی نیاز باشیم  نمیتوانیم از بند امیر به اعمار یک بند برق بی نیاز باشیم و در تمام ساحات کشور این اکتشاف ر طبعآ یک دولت ملی در نظر میگیرد. چیز های کوچکی باقی میماند که عبارت اند از ازادی های وجدانی، اخلاقی ، مذهبی ، فکری و همچنین رشد ادبیات ها و فرهنگ ها و زمینه مساعد ساختن ادبی تحقیقات علمی و برای احیای زبانهای ملی و رشد زبانها و فرهنگهای قومی که البته در قوانین تثبیت میشود و ما درینجا اولویت را برین بگذاریم که اصلا حقوق فرد را پاس بداریم،  یعنی یک ادم هم استعدادش  در وطن ما ضایع نشود، امکانات وجودی اش ضایع نشود، برای پیشرفت، تعالی و ترقی خودش و انچه که او مایه بگذارد برای تحول و ترقی جامعه بشری و انسانی ووطنی از او جلوگیری نشود و برای او تسهیلات مساعد شود. یعنی ما قانون را به نحوی وضع بکنیم که نه تنها کتله ها بلکه افراد هم حقوق شان ضایع نشود. با این تفکر من فکر میکنم که دوره دیکتاتور ها در کل دنیا به سر آمده اگر امروز یا فردا به بهانه نظم در افغانستان نظام دکتاتوری هم ممکن باشد که بر قرار شود، پایدار نیست و ما باید جدآ وارد صحنه شویم و یک کتله محدودی از روشنفکران میتوانند توجه مردم جامعه را بطرف خود جلب بکنند. مردم هرگز استبداد، دکتاتوری و اختناق را، تحت هر عنوانی که باشد، منجمله تحت عنوان دین خوش ندارند. انسان به ازادی علاقه دارد میخواهد ازاد باشد و ازاد زنده گی بکند.

البته ما حدود ازادی را تعین میکنیم، یعنی ازادی در اعتقادات، ازادی در افکار و بیان و ازادی در مطبوعات، ازادی در تشبثات سیاسی و اجتماعی، نه ازادیهای بی بند وبار اخلاقی که ما پیشتر عرض کردیم که ما در اخلاق تابع مبانی ثابت وقویم باید بوده باشیم و در این زمینه ها قانونگذاری شدید هم بکنیم و جامعه را کنترول بکنیم و نگداریم که نسل ما وجوانان ما ومردم ما که بزرگترین سرمایه وطن وکشور هستند و حتی در تمام دنیا دارای ارزش هستند چرا درهمینجاست که به اندازه زیاد ان چیز ها ثابت مانده و قابلیت بقا و دوام دارد۰ در بسیاری از جاهای جهان در اثر مدرنیسم، اخلاقیات به فرهنگ تبدیل شده فرهنگ یک چیزی است که ادم میتواند به ان معتقد نباشد و هر لحظه انرا دگرگون بسازد.  بمثابه یک پدیده بسیار مصرفی به ان برخورد بکند.  در صورت که اخلاق وعقیده چنین نیست. اگر یک کتله ای از جوانان ما با همین شناخت از مبانی محکم و قویم از مبانی دینی خود یا شناخت از علم و تکنولوژی و اطلاعات و تاثیرات دنیای امروز، وارد صحنه بشوند اینها میتوانند برای جامعه خود مصدر خدمت و راهگشا باشند. هم توجه جامعه خود را و هم توجه جامعه جهانی را جلب بکنند و اینها ترجیح بدهند راه های اصلاح، راه های تدریج را، راه های حرکت اخلاقی و انسانی را بر راه های خشونت و تندی و انقلاب بازی که برای چندین نسل دیگر ما شاید کافی باشد.

والسلام علیکم و رحمت الله

 

   بازگشت به صفحۀ اصلی