www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:15.03.2009


بد آموزی ها و غلط های مشهور در جنبش شبه روشنفکری افغانستان

مصاحبه نسبتا مفصل سخیداد هااتف، قلم بدست متعهد، عقلگرا و دقیق را در سایت آسمایی خواندم. از اینکه جوانان امروز ما با وسعت دید، با خونسردی و با اتکا به عقلانیت مسائل را توضیح می دهند بسیار خورسند شدم. تفاوت نسلی که ما سر برآوردگانش بودیم با نسلی که هاتف از موضع آنان سخن می گوید، از زمین تا آسمان است. ما می خواستیم آرمانهای عدالت طلبانه خود را با روشهای قهر آمیز و در یک کلام انقلاب حل کنیم و البته کمتر تردیدی نسبت به صحت برداشتهای ما در ذهن ما می گذشت. هر کس هم می گفت برادر، در این کشور که مردم در عقب مانده ترین وضع فکری گرفتاراند، تاسیسات معاصر که پایه یک نظام مترقی قرار گرفته بتواند، وجود ندارند، انقلاب در این جا هرج و مرج عوام خواهد بود و آنوقت شما یا به دنباله روی از عوام کشانیده خواهید شد، و یا از صحنه طرد می گردید، به گوش ما نمی رفت. اما اگر هاتف را یکی از بارزترین نمایندگان نسل تجربه دیده در اوضاع جنگی و سربرآورده بعد از آن بدانیم، می توانیم عقل محوری، مسالمت جویی، و عینی گرایی را در آنان بسیار شاخص بیابیم.

اما به نظر من هاتف در این عینی گرایی و عقل گرایی خود دچار نوعي محافظه کاری شده و حتی به پاسیفیزم لغزیده است. شايد هم اين پاسيفيزم و برداشتهاي اشتباه ناشي از اين است كه هاتف مدت زيادي از صحنه واقعي جريانات دور بوده و قضاوتهايش بر اساس اطلاعات مطبوعاتي و تمركز به صورت و ظاهر قضايا شكل گرفته است، اگر نه ما مي دانيم كه هاتف نه نفعي در اين جريانات دارد و نه در كدام مقطعي در آنها سهيم بوده است و حقيقتا انگيزه او كمك به سير صلح آميز قضايا است. من قبل از آنکه عینی گرایی توام با پاسیفیزم هاتف را توضیح دهم، کاربرد چند اصطلاح غلط را که البته امروز غلط های مشهوری شده اند، در نوشته او به بررسی می گیرم. و آن کاربرد حاکمیت تک قومی، نمایندگی های قومی، و جنبش های قومی است. اولاً زمانی هاتف مثلا حکومت ظاهر شاه را حاکمیت تک قومی پشتونی می داند، نه تنها غلط و بی پایه است، بلکه چنین برداشتهایی موجب گردیده است تا سیاست بازان عوام فریب در شکار مردم و به دنبال خود کشیدن آنها، توفیق بیشتری حاصل نمایند. حکومت ظاهر شاه و اسلافش به معنای دقیق کلمه حاکمیتهای فردی، دودمانی و مطلقه بود که تنها در افغانستان نیز محدود نمی شدند. مثلاً آسیای میانه، ایران، ترکیه و هند نیز در همسایگی ما چنین حکومتهایی داشتند. مشخصاً در مورد ظاهر شاه یک مطالعه سرسری ترکیب کابینه هایش نشان می دهد که وزرای این کابینه ها نه تنها کاملاً پشتونها نبودند، بلکه حتا پشتونها در آنها اکثریت نیز نداشتند. اما بلافاصله باید گفت که همه آنها خدمتگذاران سلطان بودند، نه نمایندگان اقوام و محلات كه البته درست هم نيست كه صاحب مقامان دولت نمايندگان اقوام باشند بلكه بايد آنها در وظايفي كه دارند صاحب دانش، تجربه و عامليت باشند و قانون را تطبيق نمايند. ما حتا وزرا، سیاستگذاران و کارگردانان برجسته ای در آن کابینه ها داشتیم که از تبار مهاجرین دوران انقلاب بولشویکی در آسیای میانه بوده اند. از جمله به گونه مثال عبدالصمد سلیم که کارهای برجسته ای در زمینه سیاستگذاری در عرصه معادن و صنایع در افغانستان انجام داد و تا سرحد معاونيت صدارت ارتقا يافت. محمد خان جلالر کارشناس برجسته امور مالی، اقتصادی و تجارت بود. بنیانگذاری معارف جدید در افغانستان تا حد زیادی محصول کاردانی، زحمت کشی و خدمت گذاری هاشم شایق افندی بود که به حیث سفیر حکومت انقلابی بخارا در افغانستان آمده و پناهندگی اختیار نموده بود. حتا دولتمرد، سیاستمدار و شخصیت بزرگ مطبوعاتی و مبارز شهید محمد هاشم میوندوال که مقام صدارت را در دهه دموکراسی به دست آورد از جانب پدر از تبار مهاجرین آسیای میانه بود. و اگر اقوام و محلات را در نظر بگيريم شخصيتهاي مقتدر و تاثيرگذاري امثال سيد قاسم رشتيا، داكتر عبدالمجيد، استاد صلاح الدين سلجوقي، استاد خليل الله خليلي، خانواده يفتلي ها، محمد علي خان وزير دربار، حافظ علي خان كهگداي، منشي و مشاور پادشاه و ده ها شخصيت مربوط به اقوام و محلات مختلف افغانستان بودند كه در زمينه كار خود از صلاحيتهاي برجسته نيز برخوردار بودند. اولين صدراعظم دوران دموكراسي داكتر محمد يوسف خان نيز تبار پشتوني نداشت و غير و غيره. البته موانع دشواری در برابر مردم صفحات شمال و هزاره در زمینه راه یافتن به صفوف اردو موجود بود که بعد از دموکراسی دوره هفت رفع گردید اما محدوديت شمول در وزارت خارجه به جز خانواده هاي معدود بيروكرات به روي مردم افغانستان باز نگرديد. اگر بعد از دهه دموکراسی، مردم افغانستان می توانستند زمينه هاي قانوني مساعدي را كه براي تامين برابري كمك مي كرد را حفظ كنند و رشد دهند، امکان رفع تبعیضها و سایر انواع نابرابریها به تدریج میسر می گردید، همچنان که در جاهای دیگر دنیا تجربه شده است. در این زمینه افغانستان مثلاً نسبت به ایران و ترکیه یک گام پیشتر برداشته بود. در عدم توجه آن حکومتها به مردم چندان تفاوتی میان مردم کنر، پکتیکا و حتا لغمان با سایر محلات که در آنها اقوام غیر پشتون اکثریت دارند، موجود نبوده است. بنا بر آن به نظر من بهتر است آن حکومت ها را سلطنت مطلقه استبدادی بنامیم، نه حاکمیت تک قومی پشتونی که چنانچه اشاره کرديم هم از لحاظ علمی و عینی دقیق نیست، هم از لحاظ سیاسی چنين حاکمیتهایی را که یکی از شگردهای عمده شان تفرقه بینداز و حکومت کن است، در گسترش پایه حاکمیت ظالمانه و تحمیق خلایق کمک می کند.

حال بیاییم در مورد اصطلاحات حرکتهای قومی و جنبشهای قومی در دنیای معاصر حرکتهایی که جوامع را در جهت آزادی، پیشرفت، رفع تبعیضات و برقراری عدالت یاری می رساند، داشتن رهبری آگاه و دارای برنامه روشن است که البته با درنظرداشت اولویت های ملی و کشوری حرکتهای مخالف تبعیض را به طرق سازنده و انسانی رهبری کنند تا نه تنها مخالفتهای اجتماعی را گسترش بخشیده و زمینه را برای طالبان عدالت تنگ نسازد، بلکه آنان را در ایجاد نظام عادلانه سراسری در کشور و تقویت همبستگی مردم کمک کند. در این مورد نقش و وظیفه رهبران اجتماعی کاملاً مخالف نقش حاکمان ظالم و تفرقه افکن است.

حالا ببینیم در کشور ما این حرکتهای به اصطلاح قومی چگونه شکل گرفتند و کدام اهداف و مقاصد روشن را که در عین حال هم برای خودشان و هم به وطن مشترک ما سازنده باشد، اتخاذ نمودند. بدبختی ما این است که ما حتا حرکتها و جنبشهای سیاسی اجتماعی دوران معاصر خود را به گونه علمی و درست تحلیل نکرده ایم تا در حرکتهای امروز و فردای خود از تجارب آن جنبشها بهره می گرفتیم. آنچه ما جنبش ملی و قیام برای استقلال کشور می دانیم و مورخان بزرگ ما سرسری از آن گذشته اند، حرکتهای التقاطی نامتجانسی بودند که میان رهبرانِ جنبش از یک سو و میان مردم و رهبران از دیگر سو هیچ گونه خط دقیق علمی سنجیده شده وجود نداشت. در قیام 1919 که رهبری آن به دست مشروطه خواهان افتاد، ميان مردم و بدنه اصلی رهبران قیام با این حلقه کوچک مشروطه طلب هیچ گونه تفاهم و خط مشئ روشن مورد توافق وجود نداشت. یعنی مردم فقط تا بیرون راندن انگلیسها با رهبرانشان هماهنگی داشتند و بعد از آن همان مردم استقلال طلب به زودی دنباله رو ارتجاعی ترین عناصر ضد استقلال به مفهوم امروزی، ضد ترقی و ضد مشروطیت گردیدند. حالا اگر رهبران قیامهای ضد تجاوز اتحاد شوروی در افغانستان تحلیل علمی از آن جنبش می داشتند، در سرحد منابع لوژستیک این قیامها تنزل نمی یافتند. حقیقت امر این است که در قیام ضد شوروی به زودی رهبری قيام را عیاران، پهلوانان و هنگامه جویانی به دست گرفتند که هیچ گونه تصوری از استقلال و پی ریزی نظام آینده نداشتند. عده ی معدودی عناصر آگاه در میان این قیام گسترده یا کشته شدند یا به سادگی به خصلتهای هنگامه جویان هماهنگ گردیده، استحاله یافتند. رهبران بنامی که در کشورهای همسایه یا جاهای دیگر بودند، هر گونه نقش رهبری را در داخل جامعه از دست دادند و آهسته آهسته در پی مقاصد دیگری از جمله جمع آوری ثروت و رقابتهای  ناسالم با یکدیگر بر آمدند. معلوم بود که در صورت بیرون رفتن قوای خارجی و سقوط دولت جامعه در هرج و مرج فرو می رفت. اینکه حالا اکثر نوشته ها و مقالات ما با این جملات آغاز می گردد که ما آرزومند بودیم تا مجاهدین در کشور نظام عدل الهی را برپا کنند و متاسفانه چنان نشد، یک دروغ آشکار است که ما بی عملی، بی مسئولیتی و کوتاه نظری خود را در زیر آن می پوشانیم. در صورتی که در زمان وجود قوای شوروی نیز آنقدر اختلافات و زد و خوردها میان تنظیمها و گروه های جهادی را شاهد بودیم که شک و شبهه ای درباره سرنوشت جامعه در صورت پیروزی آنان باقی نمي ماند. اینکه ما از دو ملیون تلفات در قیامهای ضد شوروی سخن می گوییم، به خودی خود می تواند دلیل بی کفایتی و عدم صلاحیت رهبران قیام باشد و كي احصائيه دقيق گرفته است كه بیشتر این دو ملیون در جنگهای درونی کشته نشده باشند.

بنابراین با سقوط دولت داکتر نجیب الله رهبری و سرنوشت جامعه اگر ظاهراً در دست تنظیمهای هفتگانه و هشتگانه بود، در حقیقت امر گردانندگان واقعی هزاران قومندان و سرگروه و پهلوان بودند  که همه چیز را از جنگ به دست آورده بودند و به روشنی می دانستند که با ختم جنگ امتیازاتی را که هیچ سلطان مطلق نیز نداشته است، از دست می دهند و شعار آنان "زنده باد هرج و مرج" بود. يعني در اينجا رهبري از پايين به بالا عمل مي كرد. هر رهبري مي خواست اندكترين فشاري بالاي يكي از قومندانان خود بياورد، آن قومندان فوراً تغيير جهت مي داد و در صف مقابل قرار مي گرفت. اين جوانب جامعه شناسيِ اين قيامها تا هنوز مورد تحليل دقيق قرار نگرفته است تا به تشخيص عوامل انحرافات سياسي كمك كند. همزمان و موازی با همین جریانات دولت روسیه استراتیژی مخربی را در تمام ساحات نفوذ قبلی خود در پیش گرفت که مبتنی بر تفرقه اندازی و دامن زدن جنگهای داخلی بر اساس تحريك قوميتها بود تا آنها امکان احیای نفوذ و سلطه مجدد خود را به دست بیاورند. آنها علی الخصوص در آسیای میانه و افغانستان از حرکتهای سیاسی دینی می ترسیدند. زیرا اگر این جنبش در آن ساحات گسترش می یافت، به طور بنیادی نفوذ روسیه تا کوه های آرال و دامنه های قفقاز، از میان می رفت و در میان خود فدراتیف روسیه نیز موجب آشوبها شده می توانست. دوام جنگ در افغانستان از طرف دیگر راه ارتباط آسیای میانه با آسیای جنوبی را قطع می کرد که در غیر آن به مفهوم احیای راه تاریخی ابریشم و زمینه ساز استقلال و رشد واقعی آن کشورها می گردید. این مسئله علی الخصوص در زمینه انتقال انرژی به آسیای جنوبی و از طریق بحر هند به دیگر مناطق جهان کاملا می توانست سیمای جئواکانومیک منطقه را دگرگون كند. ایران نیز با دلایل مشابهی خواهان برقراری صلح در افغانستان نبود و ترجیح می داد راه های تجارتی آسیای میانه یا از مسیر ایران بگذرد یا صد سال سیاه وابسته به روسها باشند علی الخصوص باز شدن راه انتقال انرژی از آسیای میانه به نیم قاره از گرمی بازار ایران که عمدتا متکی بر صادرات نفت است می کاست. علاوه بر این ایران به گسترش نفوذ خود در غرب، مرکز و شمال افغانستان بی علاقه هم نبود چنانکه همین تمایل در مورد توسعه تا نجف و کربلا یکی از عوامل درگیری عراق و ایران شده بود. و اما پاکستان که ده ها سال برنامه ریزی کرده بود تا یک حکومت وابسته در افغانستان ایجاد نماید خود یک جانب عمده حمایت جنگهای داخلی در افغانستان بود. دست اندازی ایران و پاکستان در دوره جنگهای تنظیمی در افغانستان چنان بی پرده شده بود که مراکز آشکار و پنهان سیاسی و استخباراتی آنها دیگر مستقیماً با قومندانان رابطه برقرار کرده و رهبری های قلابی را دور مي زدند.

حال در کنار این ماجراها تبلیغات انبوه رادیوهای با اعتبار ؟!!! امثال بی بی سی، رادیو آزادی، صدای امریکا و دیگران را بگذارید که اصرار داشتند هر یک از تنظیمها در افغانستان نماینده قومیت های خاص اند، در صورتی که جمعیت اسلامی و حزب اسلامی تا خیلی وقتها این دعاوی را تکذیب می کردند و واقعیت نیز چنان نبود که آن رادیوها می گفتند. از جلمه به گونه مثال درباره جنبش ملی اسلامی جنرال دوستم، در ترکیب این حرکت تمام قومندانها و قطعات قومی ایجادشده توسط حاکمیت دولت سابق به خصوص تاجیکها و عربها موجود بودند و نقشی کوچک نیز نداشتند وچون منبع پایان ناپذیر ذخایر دولتی و شخصی در حیرتان به تصرف قومندانان دوستم در آمده بود، شاخه هاي سمت شمال حزب وحدت، جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نیز وارد ترکیب جنبش شدند و سرانشان در سرحد معاونان جنرال دوستم، این مجاهد کبیر و خالد بن ولید ؟! اخذ موقعیت نمودند.

از یک جانب دیگر نیز این حرکتهای قومی قابل کند و کاو است. مثلا آنچه شما حکومت انحصاری تاجیک در حکومت استاد ربانی دانسته اید، در حقیقت امر فقط حاکمیت شورای نظار آن هم پنجشیریهای آن شورا بود. حتا داکتر عبدالرحمن، به حیث عمده ترین سازمانده سیاسی شورا نظار موقعیت خاصی در آن حاکمیت نیافت. اطرافیان استاد ربانی تحقیر می شدند و هراتی ها اصلا تا آخر در این حاکمیت شریک حساب نشدند. اما اعضای پشتون جمعیت اسلامی در ننگرهار تا آخر متحد شورای نظار باقی ماندند. در سمت جنوب نیز مخالفت خاصی با حکومت استاد ربانی صورت نگرفت. در قندهار نیز قومندانان برجسته جمعیت و اتحاد نه تنها به دنبال حزب اسلامی به عنوان حزب پشتونها نرفتند، بلکه تا آخر در تقلیل نفوذ آن تا حوالی غزنی جنگ هم نمودند. حال بیاییم بر سر حزب وحدت؛ آنانی که مسائل سیاسی و تشکیلاتی دوران جهاد را به صورت دقیق تعقیب و مطالعه نموده اند، می دانند که پروسه تشکیل حزب وحدت از ده ها گروه خورد و بزرگ چگونه صورت گرفت و نقش نماینده امام در آن تا چه پیمانه بود. با تمام اینها همه هزاره ها رهبری حزب وحدت را هرگز نپذیرفتند. گذشته از آن ما به تعداد انبوه و قابل اعتنایی هزاره های سنی و هزاره های اسماعیله مذهب داریم که رهبری این دومی متحد جنبش جنران دوستم بود و هزاره های سنی پراگنده در گروه های مختلف من جمله حزب اسلامی نظر به موقعیت جغرافیایی عضویت داشتند. اینکه هاتف مثلا جنبش جنرال دوستم را نماینده ترک تباران در افغانستان شمرده است، نهایت بی دقتی است. ما در سطرهای بالا در باره ترکیب جنبش حرف زدیم که از جمله جمعه خان همدرد پشتون تبار و قومندان برجسته حزب اسلامی سمت معاونیت آن را داشت و این معاونیت تام الحقوق بود، یعنی نمایشی و اسمی نبود. در عوض ازبکهای قطغن هیچ نمایندگی در جنبش نداشتند به جز جنرال بیگی که موقعیت شکننده ای داشت و به صورت مداوم تحقیر می گردید. در ترکیب عینی جنبش نیز بیشتر فاکتورهای محلی برجسته بود. مثلا دوستم، غفار پهلوان و رسول پهلوان هر یک قومندانان برجسته قطعات ملیشه ای قومی حكومت سابق بودند که تحت فضا و جریانات داخلی و خارجی که قبلا توضیح شد، با هم ائتلاف نموده بودند. این ائتلاف به حدی شکننده بود که بعد از کشته شدن مشکوک رسول پهلوان ملک برادر او و غفار پهلوان برای سقوط دوستم با طالبان متحد شدند و اساس فجایع بی نظیر  بعدی را در شمال پی ریزی نمودند. از جانب ديگر هم من، هم هاتف و هم خيلي از ناظران باغرض و بي غرض اوضاع مي دانند كه علاوه بر اينكه حمايتهاي خارجي از طريق اين رهبري ها توزيع مي گرديد، در رهبر ساختن آنان بي تاثير نبود. و همچنان اين رهبران محترم قومي آنقدر متنفذين، روشنفكران و قومنداناني را كه احساس مي كردند مي توانند جانشين شان شوند به قتل رساندند كه حساب و كتاب آن نامعلوم است. بنابراين با كدام معيار علمي، سياسي و اخلاقي ما مي توانيم اينان را نمايندگان و رهبران اقوام حساب كنيم؟ در هر شرايطي در گذشته اگر امكان قطع كمك به اين رهبران و تغيير چينل به وجود مي آمد، پيروانشان بدون هيچ نگراني و غم و اندوه آنان را ترك مي گفتند. قلابی بودن و تحمیلی بودن رهبری این تنظیمها در دو مرحله به صورت آشکار امتحان گردید. یک بار زمانی که حکومت استاد ربانی بعد از سقوط کابل مرکز خود را به مزار انتقال داد و در اثر فراهم آمدن گروه های رنگارنگ و قومندانهای متعدد از مناطق مختلف در مزار شریف، چنان وضع فجیعی روی کار آمد که مردم با دستهای خالی، با قبول مرگ قطعی در شهر مزار شریف قیام نمودند. اگرچه این قیام رهبری نداشت اما چنان اراکین حکومت پوشالی، قومندانان آدم خوار و رهبران با حشمت را به ترس و وحشت انداخت که آنها در قرارگاه های خود زندانی شدند و با فیر بالای مردم بیگناه جان خود را حفظ نمودند. اگر این قیام رهبری می داشت همان روز یا فردایش تمام این رهبران و قومندانان به محاکمه کشیده شده و به صورت انقلابی مجازات می شدند. اما با پادرمیانی دفتر ملل متحد و عده ای ریش سفیدان و متنفذین محل که منافعی در هم دستی با رهبران داشتند، جنبش مردم خاموش ساخته شد. بار دوم بعد از شکست طالبان وقتی که قوای آیساف و قوای ائتلاف وارد افغانستان شدند، مردم آشکارا قامت راست نموده و طالب محاکمه و مجازات رهبران و قومندانان شدند. این حرکت نه تنها در شهرها بلکه در روستاها در جریان انتخاباتی که برای لویه جرگه اضطراری صورت می گرفت، جلوه گر شد. در تمام میتینگها و اجتماعاتی که دایر می شد، مردم خواهان خلع سلاح و محاکمه مسئولین دوران جنگ و احقاق حقوق پایمال شده خود از دست آنان بودند. در آن شب و روز خیلی از این رهبران و سرکردگان در فکر فرار بودند ولی فقط در روز دهم این مبارزات بود که یکباره سیاست تغییر خورد و مراجع به اصطلاح جامعه جهانی با لغو طرزالعمل کمیسیون انتخابات و سهیم ساختن قومندانان در پروسه جریان را منحرف ساختند و با سهیم ساختن رهبران تنظیمها به حیث نمایندگان اقوام افغانستان در ترکیب حکومت انتقالی مسیر انحرافی و خائنانه ای را در سیاست افغانستان باز کردند که ترکیب دولت را از درون به صورت التیام ناپذیری بر پایه های تفرقه، نفاق و کشمکش اساس گذاشت. این جریان باعث گردید تا تمام عناصر فرصت طلب، قدرت طلب و چوکی خواه به رهبران راجستر شده ای که کلید مناصب حکومتی در جیبشان بود، پناه بردند. اینکه هاتف باز آمدن آنان را به حیث نمایندگان در پارلمان دلیل نفوذشان وانمود می کند، در حقیقت امر جریان تکامل یافته ی مسیر انحرافی است که در عقب آن جامعه جهانی و نمایندگان سیاسی و نظامی کشورهای ذیدخل و ذینفوذ در افغانستان قرار دارد. اگر همين امروز صلاحيت چوكي بخشي از اين رهبران گرفته شود و منابع نامعلوم پولي كه زرق و برق و حشمت و صولت  آنان را تامين مي كند، قطع گردد، بعد ببينيد كه تا چند روز رهبري اين آقايان دوام مي كند. البته يك عده روشنفكرنمايان فعال و مضطرب كه به بركت منابع پولي مجهول اين رهبران صاحب حلقات فرهنگي، روزنامه، مجله و ساير وسايل فعاليتهاي رايج مي گردند بسيار سنگ آنان را به سينه مي كوبند اما بياييد در محافل آنان شركت كنيد كه به جز نسبت دادن متعصبانه ترين و فاشيستي ترين خصايل به اقوام به اصطلاح مخالف خود كه البته شامل همه اقوام به جز قوم خودشان مي گردد، چه مشاغل فكري و مباحث سياسي دارند. اگر از تمام آنها بپرسيد كه آن خصوصيتها و علايمي كه هويت خاص شما را نسبت به اقوام ديگر نشان مي دهد چيست، به جز نشخوار يك مقدار مطالب تحريف شده تاريخي چيزي ندارند. و من با مسئوليت كامل ادعا مي كنم كه اكثريت مردم هيچ يك از اقوام به اين رهبريهاي ساخته شده و صادر شده اعتماد ندارند و اينها در حقيقت امر رهبر عده اي بيمار، متعصب و عقده مند اند كه از خاطرات دوران خونين جنگهاي تنظيمي تغذيه مي گردند. این رهبران قومي هیچ خواستی دیگر نیز به جز به دست آودن چوکی ها و مناصب بیشتر به وابستگان خود ندارند و حالا به یکی از عوامل عمده باندبازی، مافیا بازی و قانون شکنی در ساختار دولتی و جامعه تبدیل شده اند. به نظر من پیشنهاد یک روشنفکر مسئول باید دعوت عناصر آگاه و مردم به ایجاد ساختارها، احزاب، محافل و اتحادیه ها بر مبانی مشترک ملی با خواستهای دموکراتیک و البته توام با خواست تنظیم جریان اعمار و بازسازی، با توجه به رفع نا برابریها و برقراری توازن در همه ساحات زندگی، اعم از اقتصاد، سیاست و فرهنگ و با اتکا بر حقوق فرد باشد زیرا این ترکیبها و تشکل های به اصطلاح قومی، پایه های سیستم های توتالیتر، امتیاز طلب و کشندگان استعدادهای فردی می باشند و موانع جدی در راه رشد نظام قانونی و دموکراتیک اند.

و آنگاه برای یک روشنفکر عدالت خواه و ضد تبعیض لازم است که از ضعیف ترین و مظلوم ترین کتله ها و گروه ها حمایت کند. در صورتی که از طرح واقع گرایانه هاتف به آسانی می توان استنباط کرد که فقط آنانی مستحق حق و امتیازات مساوی و برابر اند که بنا بر علل و عوامل معلوم و نامعلوم توانسته اند گروه های مسلح تشکیل دهند و در جنگ داخلی اشتراک کنند. مثلا ترکمنها که یکی از اقوام قابل توجه افغانستان هستند و از جانب تمام گروه های مسلح و من جمله جنبش مظالمی را متحمل شده اند، چون تشکیلات نظامی ندارند، حقوقی برایشان مطرح نیست و سایر اقوام و گروه های اتنیکی و مذهبی که خود را جزء این چهار کتله بزرگ که هاتف آنان را به رسمیت شناخته در اول طرح تشکیل حکومت بر مبنای تقسیم بر این چهارگروه قومی را استاد مزاری مطرح نموده بودند دیگر مردم مظلوم، محروم و بیرون مانده از دایره سیاست و قدرت در افغانستان نیستند. من در سطور بالا به هزاره هایی که تحت رهبری حزب وحدت نیستند اشاره کردم. کتله های اتنیکی دیگری مانند ایماقها، خواجه محمدی ها، پشه ای ها، نورستانی ها، بلوچها، عربها، افشارها، قزلباشها، بیاتها، گروه هاي اتنيكي متعدد پاميري و ده ها گروه خورد و ریزه دیگر هستند که در یک برنامه دموکراتیک عادلانه باید در صف اول توسعه و انکشاف و احقاق حقوق در نظر گرفته شوند. مگر عینی گرایی مفرط هاتف باعث تقلیل مسئله به آنانی شده است که تحت رهبری چند گروه جنگ افروز هنگامه طلب و آشکارا عامل سیاست های بیگانه رسمیت یافته و تثبیت شده اند.

 

 

   بازگشت به صفحۀ اصلی