|
||||
|
تاریخ نشر:03.07.2008 |
||||
|
فقیرمحمد ودان دوکتور محمد حسن شرق :
« شتر دزدِ »
رسوای تاریخ با جناب دوکتور محمد حسن شرق طی چند دهۀ اخیر ، چهرۀ سیاسی « شناخته شدۀ» کشور ما بوده اند. او در نهضت محصلین دوران صدارت سردارشاه محمودخان « نقشی » ایفا نمود و بعد «امکان» آن را «یافت» تا با انتساب در مقام های مهم؛ در سه نظام دولتی با ماهیت متضاد: در نظام شاهی مطلقه، جمهوری سردار محمد داود خان و جمهوری دموکراتیک افغانستان به «خدمت» گماشته شود. قرار بود مطابق « سناریو» در رژیم های بعدی نیز با نقش های مهمی، اِبقا گردد، ولی قهر « صالح »، با روفتن او از «صحنه»، اینک افتخار کینه تسکین ناپذیرش را دارد. خدمت دوکتور محمد حسن شرق با انتساب در مقام های مهم ِ سه نظام دولتی با ماهیت متضاد، خود مؤید آن است که ایشان در ظاهر با «هزار چهره»، «سیاست بازی» نموده اند. ایفای چنین نقشی بدون چهره آراستن ها و توسل به مکر، حیله، ریا و دروغ، نه ممکن میگردد و نه میسر. خوشبختانه دوکتور محمد حسن شرق بنابر طبیعت خویش با همین «هزار چهرۀ»، در دو جلد خاطرات سیاسی اش (کرباس پوش های برهنه پا، تاسیس و تخریب اولین جمهوری افغانستان) نیز جلوه میفروشد. زیرا : در همین خاطرات میخوانیم که : از یک سو او به مخالفت با سلطنت تظاهر میکند، ولی در عمل به گفتۀ خودش، دل ِ «محمد حسن خورد ضابط» با «حرص و آز» برای تقرر در وظیفۀ «سگِ شکاری» «حضرت والا»؛ «جُغو، جُغو میزند»، رویای «مهتری در طویلۀ دربار» حتی در خواب او رخنه دارد، بنابرین، این «خورد ضابط» برخلاف عرف، میتواند در نظام شاهی به امکان تحصیلات عالی و به تعقیب آن بسیار زود به مقام مهمی دست یابد؛ از یک سو او همکار نزدیک و شخص مورد اعتماد سردار محمد داوودِ صدراعظم و رئیس جمهور است و به پیروی از عقاید او تظاهر مینماید و از سوی دیگر در خط مخالف اوعمل میکند؛ از یک سو او به ضد کمونیزم بودن تظاهر میکند ، ولی از سوی دیگر و در عمل با «شوروی ها»، « روابط دوستانه» دارد و در بخش اعظم از حیات سیاسی خویش از منافع آنها در تقابل با منافع ملی کشور خویش، دفاع مینماید ؛ از یک سو او با حاکمیت ح.د.خ.ا تا سرحد نفرت تظاهر به مخالفت مینماید، ولی از سوی دیگر با همین نظام بحیث سفیر ، وزیر و صدراعظم همکاری مینماید ؛ از یک سو با حضور نظامی اتحاد شوروی در افغانستان به مخالفت جلوه میفروشد ، ولی از سوی دیگر همزمان با خروج این نیروها از کشور، با قهر « صالح » از صحنۀ سیاسی روفته میشود. او در تمام این حالات نه مانند یک سیاست مدار مؤمن ـ که می باید صاحب عقیدۀ واهداف روشن سیاسی، وابستگی پایدار تشکیلاتی ، همرزمان و متحدین و مخالفین خویش و در نتیجه با خط روشن دوستان و دشمنان سیاسی معلوم باشد ـ بلکه مانند یک کارمند اوپراتیفی تحت پوشش، با تمثیل «هزار چهره» و با توسل به ریا، تذویر و دروغ به بازی های اپراتیفی ـ سیاسی پرداخته که در عقب این بازی ها، او «اهداف و منافع» سناریست و دایرکتران «حامی» را تعقیب نموده است. کسانیکه دوکتور حسن شرق را می شناسند همه مؤید این حقیقت اند. عملکرد او درین خط نه تنها در صفحات تاریخ کشور ما انعکاس یافته بلکه به اندازۀ هم انکارناپذیر اند که حتی خودش نیز نتواسته از حقیقت آنها در خاطرات سیاسی اش انکار نماید، ولی او تلاش نموده با توجیه اعمال خویش ـ که توآم با آمیزش حقیقت و دروغ، تراشیدن دلایل کودکانه ، صحنه آرائی ها، طوالت خسته کنندۀ کلام و طرح های ناهماهنگ و بی ربط با عناوین ، صورت گرفته ـ به آن امید واهی، مجمل بافی نماید، که اگر بتواند کِـرده هایش را با ملعمع فریب بپوشاند . این نوشته بدون توجه به « جامه » های رنگین مجازی این بازیگر سیاسی، به حقیقت «خرام» او در عمل، توجه دارد، و آن اینکه نامبرده: چه وقت، در چه موقعیت هایی، چگونه، در کدام استقامت و به نفع کی عمل نموده است. این تلاش ِ توآم با صداقت، محکی خواهد بود تا خوانندگان گرامی در قبال آن ، به حقیقت « چرا ؟» ی عملکرد او در مسیر حیات سیاسی اش دست یابند. دوکتور محمد حسن شرق در مراحل مختلف زندگی خویش، مشخصۀ روانی فردِ را تبارز داده، که از یک طرف خواسته است با زیرکی تمام، ترحم مراجع مورد استدعای خویش (ارباب قدرت) را جلب و با تحریک دلسوزی آنان نسبت به خود ،مطلوبش را حاصل و اعتماد این ارباب قدرت را در خدمتگزاری به آنان جلب نماید. مطالعۀ دقیق زندگینامه و خاطرات دوکتور محمد حسن شرق مؤید مشخصۀ فوق، بطور ثابت در تمام مراحل زندگی اوست. ولی این مشخصۀ ثابت، تغییر متناوب مراجع قدرت (از مدیر مکتب صحیه ، بیطاری و نعلبندی عسکری کشور گرفته تا قدرت های ماورای سرحدات) و تغییر نوعیت خدمت (ازموضیع و موقف یک نعلبند و بیطار تا موضع و موقف یک «سیاست باز ») را در پی داشته است. این مشخصۀ روانی را او از همان آوان نو جوانی تبارز داده و تا نوشتن دو جلد خاطرات خویش (کرباس پوشهای برهنه پا و تاسیس و تخریب اولین جمهوری افغانستان) ادامه داده است. حتی در همین خاطرات تلاش نموده با وصله های نا هماهنگِ صحنه آرایی های مبالغه آمیز، عواطف توآم با دلسوزی و ترحم خوانندگانش را نسبت به خویش تحریک نمایند. با تائید تحریری خودش، او در آوان جوانی با جلب ترحم «مدیر مکتب میر محمد سعید» توانسته بود مطلوبش را (تبدیلی از مکتب بیطاری و نعلبندی به مکتب صحیۀ عسکری) حاصل نماید. او خود مینویسد: «... نزد مدیر مکتب میر محمد سعید ارکان حرب رفتم، آدم رؤف، مهربان و شریفی بود. گفتم: مریضم و از نزدیک شدن به اسپ ها میترسم و جای ضربۀ دیروزه را که از اسپ برداشته بودم نشان داده خواهش نمودم تا از نعلبندی و بیطاری مرا تبدیل نماید. مثلی که به گفته هایم دلش سوخته بود که مهربانانه و پدرانه فرمود، فردا ترا به مکتب صحیه تبدیل میکنم» (۱). بار دیگر حالت زندگی خویش را برای مدیر مکتب، چنان با مکارگی و غم آلود تصویر مینماید که توأم با آن، با نگاه های محیلانۀ از «زیر چشم»، اشک های مدیر مکتب راـ که یک فرد نظامی نیز بود ـ به نظاره می نشیند. او خود در زمینه می نویسد: «... گاهی که زیر چشم به وی نگاه میکردم می دیدم اشک های خود را پاک میکند»(۲). به همین طریق او در حالیکه از مکتب «بیطاری و نعلبندی» به «مکتب صحیه» عسکری تبدیل گردیده و از این «مکتب خورد ظابطان اردو بحیث نفراول فارغ شده» و جهت ادامۀ تحصیل به «مکتب طبی» نیز معرفی گردیده بود؛ که «ذوق مکتب طبی و داکتر شدن» ازمغزش «دُور می شود» و به گفتۀ خودش میخواهد بخاطر «کمی کار و لـُکی نان» در سِمَت «سگ شکاری» «حضرت والا» مقرر گردد . به همین ملحوظ داوطلب شده بود که : «من در وقت شکار، مرغابی ها را از سک کرده خوبتر و زودتر از آب بیرون می آورم» (۳). او حتی موقع نوشتن خاطرات خویش ، این رویای جوانیش را نیز طبیعی دانسته کتمان نمیکند که : «دمادم صبح بود که خواب میدیدم مرا به طویلۀ مقابل [( طویله اسپ های دربار)] برده اند و از لباسهای گرم مهتران دربار شاهی به اختیارم گذاشته اند و سردسترخوان مهتران دربار نشسته با اوشان نان میخورم» (۴). او که در جوانی شیفتۀ مظاهر جلال و شکوه دربار شده بود ، با تبارز چنین رویا ها در عمل و جلب ترحم ارباب قدرت، آرزوی نشستن بر «دسترخوان» دربار را در دل میپروراند؛ اگرچه این مأمول در سِمَت «سک شکاری» و یا «مهتر طویلۀ دربار» برآورده گردد. بنابرین، طریق جلب ترحم و دلسوزی حواریون دربار را توأم با ابراز وفاداری و خدمت به آنها، در پیش گرفته و آنرا در خط مستقیم سعودی بسوی دربار تعقیب مینماید . بدین ملحوظ این جوان مستعد، نخست با جلب ترحم و «توجه خاص سردار عبدالواحد سراج مدیر تدریسی مکتب خورد ظابطان» شامل مکتب طبی گردیده و بار دیگر بازهم در نتیجۀ « توجه» ایشان بود که به صنف 12 لیسه عسکری شامل و بعد از فراغت از آن به سال ۱۳۲۵ شامل فاکولته طب کابل میگردد. این سال مصادف است بابرکنار شدن محمد هاشم خان از پست صدارت و تعیین شاه محمود خان بحیث صدراعظم، که همراه با آن؛ دور جدیدی در افغانستان آغاز شد که برخی از مؤرخان آن را دوران دموکراسی خوانده اند. در جریان تحصیل ِ او در این فاکولته است که جنبش محصلان بعد از نطفه بندی سربلند میکند. حسن شرق که زمانی داوطلب سمت «سگ شکاری حضرت والا» بود و رویای بودن «مهتر طویلۀ دربار شاهی» را در سر داشت، اینک می باید خدمتگزاری را در موضع جدید و در درون جنبش محصلان با تمثیل « سیاست بازی» عرضه نماید. او از بدو تبارز این «بازی» مانند گذشته در جستجوی سایۀ «قدرت حامی بود » تا «هم خُرما بدست آرد و هم ثواب». در جریان تماس با فعالین اتحادیۀ محصلین پی می برد که هم سردار شاه محمود خان صدراعظم و هم سردار محمد داوود خان وزیر دفاع در جنبش محصلین دخیل اند. او بنابر انتساب خویش به وزارت دفاع، با حلقات مرتبط با محمد داوود ـ که وزیر دفاع بود ـ در اتحادیۀ محصلین، نزدیک شده در نتیجه در خدمت و تحت حمایت محمد داوود قرار می گیرد. بعد از این بخاطر تثبیت شخصیت او درین جنبش و در میان محصلین، حرکات نمایشی او دایرکت و در نتیجه بحیث نمایندۀ فاکولته طب وارد اتحادیه محصلین میگردد. او در اتحادیۀ محصلین در خطی قرار داشت که از نفوذ و تاثیر احزاب سیاسی (جمعیت وطن به رهبری میر غلام محمد غبار، ندای خلق به رهبری دوکتور عبدالرحمن محمودی و جمعیت ویش زلمیان) درداخل اتحادیۀ محصلان جلوگیری نماید. این موضعگیری اوـ که ملهم از دساتیررسمی دولتی بود به اندازۀ رسوائی به بار آورد که حتی خود او بعد از سپری شدن سالها نتوانست آن را کتمان نماید. بنابرین در خاطرات خویش چنین اعتراف مینماید : «... اگر چه یک تعداد محصلین جداً مخالف مداخله احزاب و بهره برداری سیاسی آنها از اتحادیۀ محصلین بودند ، ولی متأسفانه که تعداد آنها خیلی کم و حتی این ها را متهم به جاسوسی حکومت نموده و تصور میکردند که اینها مانع فعالیت های اتحادیه میگردند. در اخیر عمر اتحادیه این جانب نیز به دستۀ مانع شدگان از مداخلۀ جناح های سیاسی در امور اتحادیۀ محصلین بودم» (۵). موضعگیری ها و افشای هویت او در نزدیکی با محمد داوود که در آن وقت وزیر دفاع و بعد صدراعظم و مدافع نظام سلطنت بود، باعث آن میگردد که خود مینویسد: «اما پیروی و پخش عقاید شان [(سردار محمد داوود)] سبب گردید تا بهترین دوستان خود را که مخالف دولت بودند از دست بدهم و... از من روگردان و دلسرد و به صداقتم مشکوک شوند، زیرا در روز هائیکه به سراغ موسی به خانۀ فرعون افتیده بودم نفرت و بدبینی مردم به مقابل دودمان سلطنتی به اوج خود رسیده بود. بناءً با سپری کردن بیست سال ریاضت سیاسی ۱۳۴۹ ـ ۱۳۳۰ دوباره میسر گردید تا اعتماد وطندوستان هم عقیده را به خود معطوف دارم ، چنانچه صاحبمنصبان با دانش اردو به کودتای ۲۶ سرطان جهت سرنگونی سلطنت و تاسیس جمهوری مرا به همسنگری خویش می پذیرند »(۶). با تاکید مجدد باید گفت که حسن شرق چون نمیتواند کرده های رسوای گذشتۀ خویش را کتمان و یا انکار نماید، تلاش دارد تا آن کرده ها را با آمیزه های از حقیقت و دروغ ، به اشکال پذیرا توجیه نماید. او این شیوۀ عوام فریبانه را در سرتاسر دو جلد از خاطرات خویش بکار گرفته است تا کراهت چهرۀ تاریخی خود را، ملعمع کاری نموده ،آن را ـ به زعم خویش ـ مقبول جلوه داده باشد. بطور مثال: دست آویز های شرق در نقل قول فوق مبنی بر اینکه «به سراغ موسی به خانه فرعون افتیده» بود تا به واسطۀ این «موسی» سلطنت را «سرنگون» و جمهوریت را «تاسیس» نماید، نمیتواند صادقانه باشد ، زیرا در آن موقع که او در خدمت محمد داوود قرار گرفت، نه تنها سردار محمد داوود مفکوره و طرح سرنگونی سلطنت وتاسیس جمهوریت را نداشت، بلکه مخالف آزادی های سیاسی منجمله مخالف فعالیت جمعیت وطن، ندای خلق و ویش زلمیان نیز بود. دوره صدارت ده سالۀ او خود مؤید تداوم این گرایش سیاسی است . خود حسن شرق نیز بالا تر از خدمت «حضرت والا»، طرح سیاسی مبنی بر «سرنگونی سلطنت» و «تاسیس جمهوری» را نداشت که گویا «موسی» را «با سپری کردن بیست سال ریاضت سیاسی»، «در خانۀ فرعون» به هدف سرنگونی «فرعون» تربیه نموده باشد . نگارنده در حالیکه به رئیس جمهور محمد داود به عنوان یک شخصیت ملی و وطنپرست معتقد هستم، علل سقوط سلطنت و تاسیس جمهوریت را در همان موقع (سرطان ۱۳۵۲) در فکتور های فراتر از ارادۀ محمد داوود میدانم که او بنابر برخی ملحوظات در راستای آن فکتور ها به عمل وادار گردید. انکشافات بعدی اوضاع به وضاحت نشان میدهند که دوکتور محمد حسن شرق بعد از نزدیکی با سردار محمد داوود و ابراز مبالغه آمیز وفاداری نسبت به او، اعتمادش را نسبت بخود جلب و در خدمت او قرار میگیرد و یکی از همکاران نزدیک و مورد اعتماد ایشان در زمانی میگردد که مسوولیت صدارت را بعهده داشتند . رویداد های بعدی مؤید آنست که دوکتور شرق در کنار کار با محمد داوود در هنگام صدارت او ، وفاداری خویش را نیز به او حفظ نه نموده یک بار دیگر «حضرت ولای» خویش را تبدیل و سایۀ «حامی» دیگری رابر سر می پذیرد و خود را چون وسیلۀ « شکار»، در خدمت این حامی قرار میدهد. سرنگونی سلطنت را می باید از موضع این «حضرت والا» به تدقیق نشست : سقوط سلطنت، سقوط نظام جمهوری تحت ذعامت سردار محمد داوود و کودتای نظامی ۲۶ حمل ۱۳۷۱ به هدف ناکام ساختن پلان صلح پنج فقره یی سازمان ملل متحد و پیش زمینه های هریک از آنان، باوجود اختلاف در زمان تحقق؛ با وجود اختلاف در ماهیت سیاسی نظام های محکوم به سقوط و مؤظف به سعود؛ با وجود اختلاف در مختصات سیاسی ـ عقیدوی نیروها و شخصیت های شاخص ذیدخل داخلی در این رویداد ها ، یک وجهه مشترک عمده را دارا اند. نگارنده بدون آنکه قصد دفاع و یا نکوهش نظام ها، نیروها و یا شخصیت های شاخص محکوم به سقوط و یا مؤظف به سعود در قبال این رویدادها را داشته باشم، میخواهم با توضیح این وجه مشترک در مقاطع تحقق رویداد های مذکور، نقش دوکتور محمد حسن شرق را که در کدام استقامت بکار گرفته شده اند ، بر بنیاد مواضع وعملکرد خودش در همان مقاطع زمانی، مشخص سازم ؛ نقشی را که هم اکنون نیز این «شتر دزد» رسوای تاریخ ، توأم با تلاش «خَم، خَم رفتن» اجرأ مینماید. بعد از جنگ عمومی دوم و تشکیل دانۀ سرطانی ئی در منطقه و در همسایگی افغانستان، بنام «پاکستان»، که با انتقال سرزمین های غضب شدۀ افغانی به این نوزاد نامشروع استعمار انگلیس، همراه بود و به تشنج دوامدار در منطقه زمینه میداد، سلطنت افغانستان علی الرغم تلاش زیاد نتوانست همکاریهای نظامی غرب منجمله ایالات متحدۀ امریکا را در رقابت با پاکستان و ایران ـ که با هردو کشور اختلافات مرزی داشت ـ جلب نماید ، بنابران برخلاف طبیعت خویش، جهت جلب کمک های نظامی به اتحاد شوروی مراجعه مینماید. اتکای اجباری حد اکثر سلطنت بر اتحاد شوروی در امر پیشبرد پروژه های اقتصادی ، نظامی و تربیت کادر ها ، بخصوص در زمینه تجهیز اردوی افغانستان با وسایل حربی و تربیت کادر افسری آن، در نخستین سالهای زمان صدارت سردارمحمد داوود آغاز وطی مدت ده سالۀ صدارت شان، عرصه های بزرگ اقتصادی، نظامی و تربیت کادرهای دولتی را تحت پوشش خویش قرار میدهد. این وضع زمینه های نفوذ اتحاد شوروی را با دست باز در ساختار های سیاسی و نظامی افغانستان مساعد میسازد و با اتکا به این نفوذ و کسب امتیازات بـیشتر وبـیشتر ازسلطنت،مواضع خویش رادر استقامت حفظ منافع شان در افغانستان، تا سرحدی تحکیم میبخشد که در تداوم آن، وضع به آنجا میکشد که در برابر چشمان باز سلطنت ، ارگانهای اپراتیفی نظامی اتحاد شوروی، در درون اردوی افغانستان، سازمان نظامی ـ سیاسی مطلوب شان را هسته گزاری نمایند. سلیک هاریسون با استناد از صفحات ۱۵۹ ـ ۱۶۹ اثر روسی «تاریخ قوای مسلح افغانستان ۱۹۴۷ ـ ۱۹۷۷؛ نشر شده از جانب موسسۀ انتشارات شرقی ؛ مسکو؛ چاپ ۱۹۸۵» در زمینه چنین مینویسد : « دستگاه استخبارات نظامی اتحاد شوروی، در حالیکه چشم به آینده دوخته بود ، افسران تربیت یافته را در سپتامبر ۱۹۶۴ تشویق نمود که سازمان انقلابی مخفی قوای مسلح را تشکیل دهند»(۶). همچنان جنرال الکساندر لیاخفسکی یکی از افسران بلند پایۀ اتحاد شوروی چنین مینویسد: «دوشادوش ح.د.خ.ا سازمان زیر زمینی مستقلی به نام جبهۀ کمونست های افغانستان (... به رهبری سرهنگ عبدالقادر ایجاد گردید) نقش سازندۀ را در کار با افسران ارتش بازی کرد. اعضای این سازمان نقش مهمی را در سرنگونی پادشاه افغانستان بازی کرده بودند.» (۷) مؤجه نیست که اعضای این سازمان بصورت کل مورد اتهام قرار گیرند ، زیرا آنها با اعتقاد به آرمانهای مطروحۀ این سازمان ، به مبارزۀ مشترک جهت تحقق این آرمانها مصمم بودند. اما اینکه سازمانهای استخباراتی اتحاد شوروی در خفا و به کمک گماشتگان خویش در کادر رهبری این سازمان و سایر ساختار سیاسی کشور، تحت پوشش این آرمانها ، کدام اهدافی را در استقامت حفظ منافع خویش تعقیب مینمودند، می باید برملا گردد. زیرا این گماشتگان در پروسه تحقق رویداد های مورد بحث، برخلاف منافع ملی کشور خویش، در دفاع از منافع اتحاد شوروی قرار گرفتند و حتی هم اکنون نیز برخی از آنها در استقامت حفظ منافع فدراتیف روسیه عمل مینمایند. اینک بادرنظرداشت همین مشخصه (بنابر اختصاص مسئله مورد بحث، با صرفنظر از سایر فکتورهای دخیل در وقوع رویداد های مذکور)، پیرامون چگونگی شکل گیری و تحقق این رویداد ها و عملکرد دوکتور محمد حسن شرق در قبال آنها، تدقیق مینمائیم. ۱ ـ سقوط سلطنت،علل و پیش زمینه های آن : اتحاد شوروی با تحکیم مواضع خویش در افغانستان، بنابر موقعیت حساس جغرافیایی ـ سیاسی کشور ما، آن را جزء ساحۀ منافع حیاتی خویش تصور نموده و در جهت حفظ چنین موقف آن، تلاش داشت. هر زمانیکه این مسئله را مواجه به تهدید میدید، نمیتوانست از عکس العمل جنون آمیز، خود داری کند. سلطنت افغانستان طی سالهای اخیر حیات خویش و بخصوص بعد از توظیف محمد موسی شفیق بحیث صدراعظم به مانورهای مستقلانۀ مبادرت ورزید که اتحاد شوروی در تداوم و تعمیق آن منافع خویش را درین سرزمین استراتژیک مواجه به خطر میدید. به همین علت است که سید محمد قاسم رشتیا یکی از وزیران دوران سلطنت، به رادیو بی .بی. سی میگویند : «در آخر [حکومت] موسی شفیق بعضی حرکات براه افتاده بود که اگر آنها پیشرفت میکرد و دوام میکرد شاید وضعیت افغانستان از آن حالت میبرآمد، اینجا هم دستان خارجی و هم دستان داخلی کار کرد. [اما] اینها متوجه بودند و نگذاشتند که همین ورق بگردد، پیش از اینکه ورق بگردد، آنها خود همان اساس را از بین بردند.» (۸) سیدمحمد قاسم رشتیا با بکاربرد مفاهیم چون براه افتادن «بعضی حرکات»، برآمدن «وضعیت افغانستان» از آن «حالت»، «گشتن ورق» و سرانجام با تذکار ِ کارکرد «دستان خارجی و هم دستان داخلی» خواسته مطالب زیادی را افاده نمایند. منجمله و با در نظرداشت استقامت مطلوب ما درین بحث، ظاهر طنین چنین مینویسد: «برنامۀ محمد موسی شفیق در داخل متوجه اعادۀ نظم و در خارج متوجه ایجاد تعادل در مناسبات با شوروی و غرب بود و برای این کار توجه خود را به جلب کمک های ایران و کشورهای عربی معطوف کرد. محمد موسی شفیق کار خود را از رفع اختلافات با ایران در زمینۀ تقسیم آب رودخانۀ هیرمند آغاز کرد و درین مورد در سال ۱۹۷۲ معاهدۀ تقسیم آب هیرمند را با امیر عباس هویدا نخست وزیر وقت ایران به امضاء رسانید... معاهدۀ تقسیم آب هیرمند بیشتر منافع افغانستان را دربر داشت و این امتیازی بود که دولت ایران با درک نیازمندی های افغانستان از یک سو و تمایل خود ایران برای مقابله با نفوذ شوروی در منطقه، به افغانستان میداد.» (۹) اتحاد شوروی نمیخواست از مواضع تحکیم شدۀ خویش در افغانستان به نفع «ایجاد تعادل» در مناسبات افغانستان با «شوروی و غرب» عقب نشینی کند و «نگذاشتند که همین ورق بگردد و پیش از اینکه ورق بگردد آنها خود همان اساس [(سلطنت)] را از بین بردند». چگونه ؟ سردار محمد داوود که دارای افکار و اندیشه های ترقیخواهانه ملی بود در مبارزۀ قدرت در درون سلطت، عقب زده شد و پیوسته فضای سیاسی پیرامون آن تا سطح تحدید گردید که مطابق به قانون اساسی جدید کشور نتواند نقش سیاسی مهمی ایفا نماید. چنین برخورد که با تحریکات و رقابت های نا سالم برخی از اعضای خاندان سلطنتی نسبت به محمد داوود همراه بود، او را در ضدیت با این رقبا و جهت دور افگندن شان از سریر قدرت بر می انگیخت. در تداوم و تشدید چنین فضایی اقدامات مبنی بر «ایجاد تعادل در مناسبات [افغانستان] با شوروی و غرب» از جانب سلطنت و به وسیله محمد موسی شفیق، آغاز میگردد. مبتنی بر حقایق فوق است که سید طیب جواد محقق در زمینۀ مسایل تاریخی و اجتماعی افغانستان به رادیو بی. بی .سی چنین میگویند: «... تحقیقاتیکه در سالهای اخیر صورت گرفته، نشان میدهد که مسکو از طریق سازمان استخباراتی نظامی شوروی یا ادارۀ اطلاعات ارتش، که به مخفف لاتین آن یعنی جی. آر. یو معروف است، نقش مؤثری را در کودتای ۱۹۷۲ داوود خان داشته است. جی . آر . یو زمینۀ این را فراهم ساخت تا یک تعداد قابل توجه افسرانی که در موفقیت کودتا نقش اساسی داشتند، در کنار داوود خان قرار گیرند. اکثر این افسران جزء سازمانی به نام سازمان انقلابی قوای مسلح بودند که در سال ۱۹۶۴ زیر نظر جی . آر . یو تشکیل شده بود. همین سازمان در موفقیت کودتای داوود خان نقش اساسی داشت» (۱۰). حقایق مؤید آنست که در کنار سایر نظامیان، اکثراً چهره های شاخص و فعالین همین سازمان بودند که طی ماهای اخیر سلطنت به دور محمد داوود جا زده شدند و همین نظامیان در آخرین روزهای عمر سلطنت و در آستانه کودتای سرطان ۱۳۵۲، محمد داوود را تحت فشار قرار دادند تا در همان مقطع زمانی (قبل از اینکه به گفتۀ سید قاسم رشتیا «ورق بگردد») اقدام به کودتا نماید. اکنون حسن شرق نه از حقیقت این مسئله، بلکه با شاهد گرفتن مرده ها و یک زندۀ مثل خویش، از «دو دله شدن» محمد داوود در مورد اقدام به کودتا حرف میزند. این مسئله (تحت فشار قرار دادن محمد داوود جهت اقدام به کودتا در همین مقطع و پذیرفتن مسوولیت رهبری آن) را هم چهرۀ «شناخته» شدۀ نظامی ـ سیاسی عبدالحمید محتاط و هم با توجیهاتی حسن شرق نیز تائید نموده اند. حسن شرق خود درین زمینه می نویسد که داوود خان را چگونه تهدید و به تصمیم در مورد اقدام به کودتا وادار ساخته است، او به محمد داوود گفته بود : «درین مرحلۀ حساس نمی شود تصمیم رفقا را نادیده گرفت و فیصلۀ آنها را رد کرد. زیرا اگر حادثـۀ بدی اتفاق افتد، آنها شما را مسوول میدانند.» (۱۱) اقدام به کوتا که با نام محمد داود و رهبری او وجاهت یافت، در کمترین زمان و بدون تلفات پیروز، سلطنت سرنگون و نظام جمهوری اعلان گردید. بی مناسبت با حقایق فوق نیست که دوکتور محمد حسن شرق ـ چنانچه درسطور فوق خواندیم ـ در چنین حالتی از «تصمیم و ارادۀ رفقا» و از «همسنگری»، «صاحب منصبان با دانش اردو به کودتای ۲۶ سرطان جهت سرنگونی سلطنت و تاسیس جمهوریت»، حرف میزند. زیرا انکشافات بعد از پیروزی کودتا، نه تنها ماهیت این «رفقا» و «همسنگران» محمد حسن شرق، بلکه ماهیت خودش را که شخصیت دوم نظام تلقی میشد، نیز در خط تقابل با گرایش های جدیدی که رئیس جمهور محمد داوود تبارز داد، با وضاحت تمام برملا میسازد.
۲ ـ سقوط جمهوریت محمد داود، علل و پیش زمینه های آن : دوکتور محمد حسن شرق چنانچه به حکم «وظیفه»، قبل از کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ تلاش داشت سردار محمد داوود را جهت نزدیکی با رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان (هردو جناح آن) تشویق و پیوسته ملاقات های رهبران مذکور را با محمد داوود خان، تنظیم نماید، بعد از کودتای مذکور نیز درین راستا عمل مینماید. این او بود که در اولین روزهای بعد از کودتا در غیاب محمد داود به رهبری جناح پرچم ح.د.خ.ا مراجعه و از آنها میخواهد تا متن بیانیۀ «خطاب به مردم افغانستان» را تهیه نمایند، که می باید این بیانیه از طرف محمد داوود بمثابه مشی سیاسی جمهوری نو بنیاد ارائه گردد. غلام دستگیر پنجشیری درین مورد مینویس | ||||