www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:23.01.2008

داکتر سید حمید الله روغ

کوچ – نشین «کوچۀچپ»

۲-  سه تلقی ازمفهوم چپ درنزد ما

پیشرفت مهم اینست که درین اواخر درخواست برای نقد «کارنامهءچپ دیروز» در افغانستان ، به طرف درخواست برای نقد خود «مفهوم چپ» درافغانستان، عقب رفته است. این سوال که «چپ چیست؟»، بدون  هیچگونه  تردید مهمترین سوال فلسفی- سیاسی است  که بازمانده های «چپ دیروز» ما، درپی استدراک بحران  خود ، خود را  در مقام طرح  آن قرار داده  اند و یا  باید قرار دهند. طرح این سوال  اهمیت بنیادی دارد نه  تنها به  این دلیل که  با طرح این سوال بناگهان  چیز های زیادی  که تا کنون  بدیهی گرفته می شدند ، خود به سوال های مهم و گاه ترسناک  مبدل میشوند، بلکه به این دلیل مهمتر که طرح این سوال روشن میسازد که «چپ» درافغانستان تا کنون از نظر تفکرمستقل فلسفی - سیاسی - که در واقع مهمترین سهم و رسالت آن برای آینده است - دچار یک غفلت  وحشتناک  بوده  است.

آیا ما چپ هستیم ؟  آیا ما اصلا چپ بوده ایم؟ چرا ما چپ هستیم؟

ما چنان  در نظر خود بدیهی و مسلم بوده ایم ، که تقریبا هیچگاه چنین سوال هایی را در برابر خود  قرار نداده  ایم ، و حتی هم  اکنون  هم «دانسته» های ما چنین سوالی را به مضحکه میگیرند: اینهم شد سوال؟؟

اما تاریخ فکر مسلم میسازد که فکرنو درست ازآنجا و از آنچه آغاز شده است که بشر ازبس آن را بدیهی میگرفته ، از دید ش ، و از دید گاهش ، بیرون  مانده  بوده  است. عبدالله نایبی بدرستی مینویسد که « چپ و احیای آن به مثابهء یک جنبش و یک نیاز مبرم وضعیت کنونی تا کنون در داخل افغانستا ن زمینهء بحث جدی نیافته است».

آیا ما چپ هستیم ؟؟؟ اگراین سوال چنان بدیهی است که به پاسخی نمی ارزد ، پس به جای اینکه  بدور بیاندازیمش ، چرا کوشش  نمیکنیم و کوشش نکنیم که پاسخی در برابرش بگذاریم؟

اگرما«چپ» بوده ایم ؛ چگونه شد که وقتی یک شاخهء این «چپ» به قدرت دست یافت، - «یکی  کودتا کرد، اما آن دگری قدرت ناشی از کودتا را با رغبت خاطر پاسبانی کرد!!!»- میدان سیاسی را به خود منحصرکرد وسایرشاخه های «روشنفکری» و «چپ» را از حق حضور در میدان سیاسی محروم ساخت؟؟ اگرما«چپ» بوده ایم ، چگونه شد که در درون خود به شاخه ها تقسیم شدیم و مسالهء جنگ بی نهایت در میان این شاخه ها را، به یک مسالهء جامعهءافغانی مبدل ساختیم؟؟ اگرما«چپ» بوده ایم، چگونه شد که در جنگ برعلیه همدیگر با سیاه ترین نیروهایی که یک عمرآنها را «راست» و «ارتجاع» و «تاریک» می نامیدیم؛ همدست شدیم؟؟ اگرما چپ بوده ایم، چگونه شد که برنامهء وحشتناکی را که همه برای سقوط دادن یک کشور جنگزده به مخاصمت های قومی- قبیلوی ، طرح کرده بودند ، ما به برنامهء خود مبدل ساختیم و بدینوسیله به عقبمانده ترین مواضع بدوی سقوط کردیم؟؟ و خوش هم هستیم!!  

این کدام تحجر زده گی است ، که در همه حال ، در ما سر بالا میکند؟؟

 آیا ما اصلا چپ بوده ایم؟؟ و یا ما «فکر متمایل به چپ» داشته ایم؟؟

آیا ما چپ بوده ایم و یا ما فکر متمایل به آن داشته ایم؟؟؟

حقیقت اینست که کوشش برای پاسخ گفتن به این سوال، ما را به راه دشواری می کشاند ؛

و گام نخست درین راه دشوار اینست که ما بدقت «تسلیخ» کنیم  که  تلقی و تلقی های ما از«چپ بودن» چی بوده است؟ در درون کدام تلقی ها ما تا کنون خود را«چپ» می پنداشته ایم؟؟ آن تلقی هایی کدام ها هستند که ما آفریده بودیم و خود را قناعت  داده  بودیم که مطابق به  همان تلقی ها ، ما«چپ» هستیم؟؟ وامروز، ومثلا درمهاجرت  هم، ما صد البته «چپ» هستیم ، زیرا همان تلقی ها برای ما یک «سند هویت» و یک  «پاسپورت» صادر کرده اند؟؟

اینک اما هرگاه ما ثابت بسازیم که این تلقی هایی که ما، بنام «چپ»، دربارهء خود ساخته بودیم، نادرست بوده اند، پس آیا ثابت ساخته ایم که ما اصلا «چپ» نه بوده ایم؟؟

 ویا اگر ثابت بسازیم که آن تلقی ها  دیگر ازهم پاشیده اند ، پس ثابت ساخته ایم که امروز و هم اکنون ما چپ نیستیم ؟؟ آیا ما میتوانیم درغیاب آن تلقی های دیروزی هم «چپ» باشیم؟؟

عبدالله نایبی بدرستی مینویسد که «برداشت از مفهوم چپ در مجامع سیاسی افغانی کلا ناهمگون و در بسیار موارد بر پایهء تصورات سلیقه ای و  دلخواه، به طور  نامشخص و  نا ماءنوس  صورت  میگیرد» ؛

ازین بهتر نمیشود  گفت؛ و اما  آیا  اگر ما موفق  شویم  که  یک  فهم  منظم ازصورت تکوین مفاهیم ونگرشها ونهاد های سیاسی مدرن- در اروپا-

را اساس قرار دهیم و درک خود را از« پیشینهء تاریخی مفهوم چپ» دقیق بسازیم ، پس آیا موفق میشویم پی ببریم که چپ یک «چیزی» بوده است، اصلا و اساسا،  متفاوت  با آنچه ما «تلقی» میکرده ایم؟

درینصورت  دراستنباط خود ما از هویت خود ما چه تحولی بوجود خواهد آمد؟؟

ما،عمدتا درمتن سه تلقی خود را«چپ فهمیده ایم » :

اولین تلقی، وشکل غالب تلقی چپ در نزد ما، تلقی «چپ به منزلهء یک واقعیت» است.

هم اکنون نیز مهمترین دلیلی که برای  اعتلای دوبارهء فعالیت چپ  عنوان میشود ، نه کدام دلیل دیگر، بلکه این دلیل است که  چپ درافغانستان یک «واقعیت انکارناپذیر» است . مشکل این تلقی  درین نیست که خود - محور است و چون  ازخود  نمیتواند  فراتر برود، اساسا غیرواقعی است و توجه نمیدهد که مثلا چه چیزی درافغانستان کنونی یک «واقعیت انکار ناپذیر» نیست؟؟ مشکل این تلقی درین است که بدیهی پنداشتن چپ را بر یک مبنای کمی  قرار میدهد ؛ یعنی استقامت اصلی کنش و «مبارزهء سیاسی» را از مبنای فکری و فلسفی سیاسی  به سوی  یک  مبنای  اساسا  مقداری  منحرف  میسازد.

«چپ یک واقعیت انکارناپذیر»است، یعنی اینکه چپ توجیه خود را از«قانونمندی  عینی تاریخ» برمیدارد و این قانونمندی عینی تاریخ ، خودش ، یک ماشین قهار است که فقط یک محصول دارد وآن محصول چپ است؛ پس بدین لحاظ است که چپ قانونی وعینی وتاریخی است؛ و پس، چپ، صرفنظرازینکه درکجا وچرا ایستاده است ویا ایستاده مانده است، میبایست توته هاو پارچه های خود را دوباره گرد آوری کند، بر«پراگندگی ها» فایق آید، «صفوف رافشرده» سازد، وفن شریف و پرشکوه رفتن ماشینی را دوباره ازسرگیرد، و درمقام این «راهپیمایی طولانی» مهمترین چیز هم اینست که دقیقا بخاطر باشد، که ماشین «قانونمندی عینی تاریخ» ارج بزرگی به  چپ قایل شده است، زیراچپ نه تنها با پاهای تاریخ ،بلکه بعوض خود تاریخ، «راهپیمایی» می کند.

درین تلقی «من چپ هستم» معادل است با اینکه «من سازمان هستم(- عضوآن -)». تلقی «سازمانی»، تلقی «بی سرپناهان و  خانه بدوشان سیاسی» است. سازمان «خانهء» من است، سازمان حصار من است. سازمان « کوچهء» من است.  دفاع از سازمان ، دفاع ازخانهءخودم، دفاع از حصار خودم ، دفاع از کوچه ء خودم ، و به یک سخن دفاع از خودم است؛ این «چپ» یک حصار است در میان حصارهای متعدد دیگر ؛ یک «کوچه » است در میان کوچه های بسیار دیگر؛ که دکتوراکرم عثمان چنان بی بدیل آنرا به قلم کشیده است؛

درین کوچه، مانند همه کوچه ها ،همه چیز است:

بی همتا هست، همتا هست؛ بالا هست، پایین هست؛ بلال هست، کلال هست ؛ اشراف هست ، اطراف هست؛ قرار هست، فرارهست؛   راهبر هست،راهگیر هست؛ عیار هست، چوتار هست؛ مرد هست، نامرد هست؛ خوب هست، بد هست؛ زیبا هست، زشت هست؛  عشق هست ، جفا هست؛  ننگ هست، ناموس هست؛ قاموس هست، فانوس هست؛ میعاد هست، معتاد هست ؛ زندگی هست ، مرگ هست؛ «جبهه»ء اقتداء هست، تپهء شهداء هست؛ هد یره هست ، خاطره هست ؛ و آن یکی  گفت: «نون والقلم و ما یسطرون»!

ساکنین این حصار چپ، چپی ها هستند ؛ و کوچ- نشینان این کوچهء چپ ، چپی ها هستند. کسی هم که درین کوچه نو آمده است،  «چپ نو» نیست، « کوچ نو »است. واین ساکنین و کوچ نشینان با هرچه تنوعی که درمیان خود دارند، وجه مشترک هویت شان اینست که کوچگی  همدیگر هستند و در یک حصار، تحصن اختیار کرده اند ؛ برتری شان شاید درین است که حصار شان اگر که برج و  باروی  بلند تر نداشته باشد، درعوض تیرکش های سهمگین تر دارد و ازین تیرکش ها، بگفتهء عبدالاله رستاخیز«جوانان ستیزنده ... با پرچم سرخ نبرد ... برصف بیداد گران ... حمله ورمیشوند...»؛

واین بیدادگران، همهء آنانی اند که به سوی این حصار «چپ،چپ» نظرکرده بوده اند که « گر پیش آید یک قدم...میکنیم پایش قلم...می بریم پاهای او...می بریم  پاهای او...!!!»؛   

مفهوم «خانوادهء چپ»، که درمیان ما معمول شده است، ازمفاهیم اصلی این تلقی است.این تلقی در نزد ما اینچنین پایا  و استوار جا خوش کرده است، زیرا با سنخ روانی- اجتماعی ما خویشاوند است ؛ زیرا مبتنی بر آگاهی سیاسی نیست، بلکه مبتنی بر یک نگرش  اسطوره یی- حماسی  بدوی  و  قومی- قبیلوی است، که نمونه های آنرا در همه جا میتوان سراغ  داد.

و اما  این تلقی ، حال بدوی  ویا غیر بدوی، چرا نادرست است؟؟

درین تلقی، «چپ به منزلهءواقعیت» ناظر بر تکه پاره های دیروزی است، و به این تکه پاره ها ، بی توجه به اینکه خود اساسا از کدام قربانگاه آمده اند، این «نقش تاریخی» را واگذار میکند، که درخدمت دوباره سازی «کل» دیروزی خود را، از نو، قربانی کنند. این واقعیت دقت جدی میطلبد که هدف این تلقی دوباره سازی کل دیروزی قرار داده میشود. یعنی این تلقی، هرگونه هم که خود را بیاراید، ماهیتا گذشته گرا ، و دقیقا ازینرو «غیرتاریخی» است؛

این تلقی«چپ» را به«سازمان تقلیل میدهد» و یک تلقی همزاد با تلقی سازمانی است؛ و نه چپ بودن را، بلکه اصلا سازمانی بودن را تقدیس میکند. درین تلقی سازمان جاگزین فرد میشود، جاگزین طبقه میشود، جاگزین ارادهء همگانی میشود ؛ و ازینگونه؛ سازمان است که جاودانه  است؛ رسیدن به سازمان، بگونهء غریبی  به حلقهء گذار در میان «واقعیت» و «آرمان » مبدل میشود؛ وهمین حقیقت مسایل

تیوریک بسیاربا اهمیتی در توصیف و تبیین دقیق دو مفهوم «هویت سیاسی» و «مصوونیت سیاسی»  در جامعهء افغانی به پیش میکشد؛ که در ذیل به آن خواهیم پرداخت؛ 

درین تلقی  هر مخالف و هر اپوزیسیون ، صرفا « دشمن» است ؛ و سرنوشت وی فقط و فقط  اینست که نابود شود . این تلقی اپوزیسیون

را نمیتواند تحمل کند ، زیرا اساسا  نه بر مبنای تساهل ، بلکه  برمبنای  تقابل  استوار شده است . تلقی « چپ به منزلهء واقعیت»، ماهیتا یک تلقی   مبتنی بر خشونت است . این  تلقی  انحصار قدرت و دیکتاتوری و سرکوب را  نهادینه  می سازد.  این تلقی یک تلقی ناقض آزادی  و ناقض دموکرا سی است.

این تلقی به یک چنان تعلق سیاسی می انجامد که نه تنها ناتوان است ازینکه درماهیت خود بیاندیشد ، بلکه  اساسا  درخواست  اندیشیدن در ماهیت  خود  را،   نقض عهد می داند.  این تلقی یک  تلقی   نا- اندیشا  و  نا- پویا   است ؛ 

 درین تلقی ، تعلق سیاسی به وفاداری های بیدریغ شخصی « همان وفاداری به رهبری!» تقلیل داده میشود که ریشهء تعبدی این تلقی را افشا میسازد و در بهترین حالت به یک پیوند عاطفی  درمیان همرزمان یک «سنگرجنگ» می انجامد که آخرین فداکاری ها را درحق همدیگر روا میدارند ، اما نمیدانند و اجازه ندارند بدانند که ماهیت آن جنگ  که در پیرامون شان جاری است ، چیست؟؟. اصل دانستن نیست ؛ اصل اینست که ساکنین هرحصار وهر کوچه  عقیدهء مستحکم و تزلزل ناپذیر داشته باشند که امرشان برحق  و  جنگ شان  عادلانه  است. و ازینرو کشتن جانب مقابل نه تنها برحق است، بلکه توجیهی  از «عدا لت» است ؛ این تلقی ، یک تلقی  سرباز خانه یی است.

درین تلقی ، بحران ، به معنای ویران شدن خانهء خودی  است ؛ به معنای شکست است ؛ ودفع بحران هم مساوی است با بایستها و کاربستها برای درهم شکستن  بنبستهای  ساختاری و سازمانی : بایست که پایبست ها را بربست ، بایست که خوازه بست ، ودیواره ها را دوباره بهم پیوست ، بایست که درپناه دیواره ها دگرباره به «سنگر» نشست ؛ و بدینگونه  بپا خاست بایست ، از شکست ؛ این تلقی نمیتواند از بحران بدر شود ، چون« بحران» را نمی شناسد؛

درین تلقی، گسست در اندیشه ، نقض عهد و نقض غرض و نقض هویت است. این تلقی بطورغریبی فقط به خود برمیگردد ؛ و پایگاه بر گشت به خود است. درین تلقی، دیدن واقعیت، در دیدن  خود منعکس است. واقعیت بیرونی صرفا ازانجا بیرونی است که  آیینهء واقعیت خودی  است. جایگاه جهان پیرامون اینست که جولانگاه  واقعیت  خودی ما باشد ؛ و اگر نباشد،  پس جهان نادرست است!. درین تلقی تداوم اساسی است، نه گسست. و ازینروست  که این تلقی با بوروکراسی خویشاوند است؛

جهان میدان «بر گشت» به «جبریت» و«فرا جبریت!» چپ  است.

هرگاه صاحب این تلقی، این عنعنه را پاس داشت، پس باید او را سپاس داشت و او را  بران داشت که «هر کجا هست و یا رفته است» ، به این خانه «برگشت» کند و در« همین خانه بماند!!!» و این خان خانی نزد ما چنان معتبر است که اگر آن فلان ، سر بر آستان آن  خان ، هم گداشت ، ما تنها در انتظار یک آذان  وی  هستیم تا  فراخوان دهیم  که :

کرم نما  و  فرود  آ  که  خانه،  خانهء  تست !!!

چرا و چرا و چرا ما نمیتوانیم بگوییم که :

چو  رفتی، برو، نه «چپ»  قمار خانهء تست !!!(؟؟؟)

این تلقی نمیتواند به آگاهی فراتر رود، چون همانند سایه، د یوار زده است؛

 آسیب پذیری این تلقی درست وقتی خود را نشان میدهد که در نظر گیریم  همین تلقی با همین خصوصیت، و بدقت، بوسیلهء دیگران  هم  ادعا  و عنوان  شده میتوا ند : 

«جهان میدان بر گشت به « جبریت» و « فرا جبریت» راست است !!».

چه برهانی داریم که این ادعا باطل است ؟؟؟

ما  در افغانستان، و به تجربهء خود، دریافتیم  که چنین تلقی در سیمای سازمانی راست ظاهر شد. حزب اسلامی گلبدین حکمتیار دقیقا بر اساس نسخهء سازمانی  حزب مارکسیستی  جور شد. ما هیچگاه  بدقت از خود نپرسیده ایم و بدرستی نیاندیشیده ایم  که این چی بوده است که اینچنین به سهولت  از« چپ» به «راست» قابل  انتقال  بوده  است؟؟؟

این که درراه «دوباره بپاخاستن»، بگفتهء قدیر حبیب، برای چپ افغانی هرسوالی حل است؛ و به جای هرسوالی، و پیش از هرسوالی، سوال سازمان  مطرح میشود؛ و این که چپ افغانی درهمین «پافشاری انقلابی» برای  بپاساختن  دوبارهء سازمان، به تکرار به  ناکامی  مواجه  میشود؛ ریشه در همین  دارد  که ما این تلقی  را نمیشناسیم  و ازینرو نمیتوانیم  آن را نقد  کنیم؛

تلقی « چپ به منزلهء واقعیت» درمیان ما«خانه» کرده است، زیرا یک اصل  اساسی هنوز در«خانهء چپ افغانی» اصل آشنا و حرکت دهنده نیست : این اصل که  چپ افغانی باید یک چپ «اندیشا» شود؛ که  چپ،  نیست، مگر اند یشه ؛ 

دومین تلقی  چپ درنزد ما، تلقی«چپ به منزلهء یگانه عامل هدف ویگانه حامل آرمان» است. این تلقی نمود و نماد چهره برافروزی  و  غرورپردازی  چپ بوده است.

درین تلقی هدفمند بودن وآرمان داشتن منزلتی است که صرفا چپ حایز آن است. درین تلقی راست نه تنها فاقد آرمان  و، اساسا، فاقد هدف است؛ بلکه سترون بودن در هدف و آرمان، بیان اصلی ماهیت ناجایز آن است.

و اما درینجا یک سوال بسیار پیچیده مطرح میشود.  ما، در سطح چپ افغانی، اصلا  تا کنون این سوال را مطرح نکرده ایم.

 این سوال اینست که چرا چپ آرمان دارد و «دیگران» آرمان ندارند؟  به این سوال در ذیل می پردازیم.

و اما این تلقی دو پیامد جدی دارد:

یکی اینکه یک رابطهء یکجانبه در میان مفهوم «چپ» و مفهوم «حقیقت»، برقرار ساخته میشود ؛ این تلقی زایندهء «انحصار حقیقت» است . و ازینجاست که رابطهء درمیان مفهوم « چپ» و مفهوم «انتقاد»؛ و در میان مفهوم «چپ» و مفهوم  «انقلاب» ، دچار یکجانبه گی ساخته می شود. این «چپ»، از طریق عنوان کردن « انحصارحقیقت» ،خودش ، خود را در برون از«انتقادی و انقلابی» قرار میدهد؛ انتقاد ، و در نهایت، انقلاب، از بنمایهء اساسی مفهومی آن تخلیه میشوند و به یک دگم مبدل میشوند که چون یک «سرشانه یی» برشانهء چپ نصب شده اند . این دگم را میتوان بسته بندی  و صادر  کرد.

کاستوریادیس گفت دموکراسی را نمیتوان صادر کرد ؛ و اما این تلقی انقلاب را صادر میکند؛ این تلقی  نقد را، از خود به بیرون، صادر میکند.

«دیگری» است، که موضوع اصلی نقد است. مسلما چپ هم « آگاهی دارد» که سلاح نقد را در برابر خود، نیز، بکار گیرد؛ و بی امان هم بکار گیرد؛ و اما نقد چپ، در نهایت، خود چپ را به چپ بر میگرداند ؛ درحالیکه نقد دیگری به «ضرورت تاریخی دگرگون ساختن آن» رسانیده  میشود . درین تلقی نقد چپ به دگرگونی چپ نمی انجامد ، چون انتقاد و انقلاب همزاد و ذاتی چپ پنداشته میشوند؛ هرچپ ذاتا انتقادی است  و هر انتقاد  ذاتا چپ  است. هر چپ  ذاتا انقلابی  است  و  هر انقلاب  ذاتا چپ است. انتقادی سازی چپ ، به چپ سازی انتقاد می انجامد؛ وانقلابی سازی چپ، به چپ سازی انقلاب می انجامد.

انقلاب فنی چیست؟ چپ است! ؛  انقلاب انفارماتیک چیست؟ چپ است! ؛  انقلاب ژنیتیک  چیست؟  چپ است! ؛ و اینها «چپ »هستند، چون «انقلاب» هستند!

دوم اینکه درین تلقی به طورغریبی «من چپ هستم» جایگزین «من می اندیشم» می شود. یعنی«من چپ هستم»،«من می اندیشم»را مسلم میگیرد: تردیدی نیست و مسلم است که من حامل اندیشه هستم ، چون من چپ هستم ! . «انحصار حقیقت» به «انحصار فکر» می انجامد؛

نه اینکه چپ از نظر مضمون باید اندیشه ورز باشد؛ بلکه این که  اندیشه ورزی یک آدرس است برای «چپ» ؛ این تلقی نفس «چپ» را حجت مسلم اندیشه میشمارد:

 چپ شو، تا بدون دیپلوم «اندیشمند» شوی ! ؛ وقتی چپ بودی ، هر چی گفتی، اندیشمندانه  گفتی !! ؛

دلیل هم اینکه فقط چپ است که بیانگر «ضرورت تاریخی» است. دیگران هرچی گفتند،«سخن بیرون زهنجار»گفته اند؛ فکرو اندیشه دربرون از دایرهء این «ضرورت تاریخی» ، انحراف از «تفکرانقلابی» است ؛ «رویزیونیزم»  است ؛ «التقاطی گری» است؛ «لغزش به مواضع بورژوازی» است...

این تلقی زمینهء اصلی یکنواختی درتفکر و در نهایت نا- اندیشا بودن، و ازان هم فراتر اندیشه ستیز بودن « چپ» است  ؛ این تلقی ،ماهیتا مبتنی برنادیده گرفتن اندیشهء «دیگری»است ؛ اندیشهء دیگری «باطل» است : اندیشهء دیگری، اصلا اندیشه نیست، «ارتجاعی» است، «غیرعلمی»است؛ اندیشهء دیگری، یک چیزی نی یک چیزی را فاقد است؛

 این تلقی زمینهء اصلی کتاب سوزان هاست ؛ این تلقی  به «پاکسازی اندیشه» و به  انکیزیسیون می انجامد ؛ و انجامید؛              

درهمین رابطه مفهوم «واقعیت» ومفهوم « آرمان» ومسالهء رابطه در میان «واقعیت و آرمان » مطرح میگردد. درین عرصه، چپ کنونی افغانی، درین اواخر، یک جهش  باستانشناسانه ، رخ به گدشته ، انجام داده است. آرمان هایی را که منطقا باید الهامبخش سمت گیری ما از واقعیت کنونی به سوی آینده باشند ، چپ کنونی به کاوش آغاز کرده است که اگر آنها را در گذشته بیابد: از «آرمان های آغازین ح د خ ا» سخن گفته شد.

درین رابطه چند تذکر لازم می آید:

اول اینکه طرح برگشت به «آرمان های آغازین» حال به هر نیتی و از هر موضعی مطرح شده باشد ، فقط بدین معناست که چپ کنونی افغانستان از وضعیت فاجعه بار کنونی، نمیتواند آغاز کند ؛ ازعهدهء تبیین مسایل امروز نمیتواند بدر شود ؛ برای امروز نسخه یی ندارد ؛ بیاد آوردن «ما وقع» ناراحتش میسازد؛ و به یاد ایام خوش جوانی که اینهمه درد سر در آن نبود ، بار سفر به گدشته بسته است؛

 این خاطرخواهی به گذشته ،و سفرخواهی  به گذشته، باید مدد  برساند که به همه ، هم به تاریخ و هم به جغرافیا ، سند کشیده شود، که ما یک وقتی آرمان های خوشی داشتیم و خواب های خوبی میدیدیم ؛ و اگرچند تا جن و بلا  پیدا نمی شدند، و خواب های ما را بر هم نمیزدند، ما اینک «گیاه رستهء امید می شدیم ؛ کرسی نشین معبد خورشید می شدیم؛ نفرین به هر چه سنگ؛ لعنت به هر درنگ!!؛»

«ارچی ازآنچه واقع شد، گپ نمیزنیم، چون بار آرمانی ندارد!» ؛ و نامه تمام؛

البته در تاریخ فکر، نه بارها، بلکه هربار، به سرچشمه های اولی فکر برگشت شده است، تا راه جدیدی درفکر گشوده شود. از همین نظر است که هایدگر بدرستی  مینویسد که هیچ نحلهء فکری- فلسفی ادامهء فکرقبلی نیست، هر نحلهء فکری یک آغاز نو است ؛ درهمین جا  باید گفت که بنابران این نظرمارکسیستی که در تاریخ فلسفه یک تسلسل بر قرار میکند و آن را به تاریخ مبارزهء مداوم درمیان ایدیالیزم و ماتریالیزم تقسیم میکند ، نادرست است.

و اما این مراجعه به سرچشمه های آغازین فکر، معادل مراجعه به آرمانهای آغازین نیست.  آرمان ، افقی است که ما پیوسته در چشم انداز آن به پیش میرویم . گاه موفقانه و گاه هم ناموفقانه ؛ اگر ح د خ ا  دیروز آرمانهایی را مطرح کرده است، پس این آرمانها، امروز، لادرک نه شده اند ، که برای یافتن دوبارهء آنها باید کمر همت بندیم و سفر شاقه به گذشته را به جان بخریم. درجستجوی آرمان، ضرورتی، و رهگشایی یی، در برگشت به گذشته اصلا مضمر نیست. «آرمانهای آغازین» یک  ترکیب، شاید فریبنده، اما نقیض و نادرست است.

 دیگر اینکه طرح برگشت به «آرمانهای آغازین»، حال درست و یا نادرست، ذاتا یک  طرح انتقادی است. معنای برگشت به آرمان های آغازین اینست که چون راه سپری شده نادرست بوده و ما را از آرمانهای آغازین منحرف ساخته است ، اینک به آرمانهای آغازین برمیگردیم ، تا راه درست نیل به آن آرمان ها را، در پیش گیریم.

 درینصورت دو سوال اساسی مطرح میشوند:

-        راه درست چیست ؟؟ ضمانت های انتخاب ما برای درست بودن راهی که از سر، و از نو، درپیش میگیریم کدام ها اند؟؟ راه درست فقط میتواند ازنقد راه نادرست، ازنقد راه پیموده شده نتیجه شود. پس طرح  برگشت به آرمان های آغازین، اساسا به معنای طرح این سوال است که چه چیزی و چرا نادرست  بوده است؟؟ طرح برگشت به آرمانهای آغازین، اساسا یک طرح برای نقد تیوری وپراتیک است.

-        بحث درین مساله که آرمانهای آغازین ح د خ ا چی بوده اند، بخودی خود یک بحث جدی است که ما تا به حال در آن به دقت نیاندیشیده ایم؛

عده یی از اثربی اطلاعی از تاریخ نهضت روشنفکری افغانستان دچار این فریب ساخته شده اند که طرح آرمانهای آزادی وعدالت در افغانستان، صرفا با  ح د خ ا  پیوند دارد.

چنین ادعایی واقعیت های متعددی را بدیهی میگیرد.

 پیش ازهمه این واقعیت را بدیهی میگیرد که طرح این آرمانها درافغانستان سابقهء بیشتری دارد و با تاسیس ح د خ ا  آغاز نه شده است. آرمانهای آزادی وعدالت به طورکلی درنهضت مشروطه، وبه طورمشخص درنهضت های سیاسی پس ازجنگ دوم جهانی، درافغانستان مطرح شدند. ازاین آرمانها دراسناد نهضت های ویش زلمیان ، حزب خلق عبدالرحمن محمودی، حزب وطن میرغلام محمد غبار  ، درهرکدام به گونه یی،  ذکر شده اند.

 این آرمانها درمقدمهء قانون اساسی ۱۳۴۳ مطرح شدند.

همزمان با  ح د خ ا  وشاخه های منشعب ازان، سایراحزاب وسازمان هایی که درآنزمان تاسیس شدند، مثلا سازمان های ماوویستی دموکراتهای نوین ، سوسیا