www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:21.05.2009

بریالی جویان

چرا چنین است؟

من نویسنده، ژورنالست، تحلیلگر و تاریخ نویس نیستم. ازینرو از خوانندۀ عزیز و فرهنگیان و قلمبدستان با قریحه ایکه ذخیرۀ لغات  زیاد  و تسلط  ارائه  مفاهیم مغلق را در چوکات ادبیات فصیح، زبان ها و لهجه های  شیرین و نغز خطۀ باستانی ما دارند، نه متواضعانه بلکه موَدبانه پوزش می طلبم.

خوانندۀ گرامی؛ چرائی وجود دارد که بهترین ایام زندگانی روشن ضمیران چهل تا پنجاه ساله ونسل جوان وطن را بخود مصروف ساخته، مغز واعصاب  آنانرا چو موریانه میخورد. بتاءسی ازآن، آنها در عالم بلاتکلیفی در بحر حوادث ملون و متغیر زندگی، بدون سرپناه سیاسی ازین موج به آن موج میغلتند ولی دورنمای ساحل مقصود را از میان حاله ای از دود وغبار نمی بینند و نمیابند.

مارا بکارعقبگرایان وعناصر و نیروهائیکه با استفاده ازجهل و بیسوادی عموم،بغرض منافع شخصی و یا هر علت دیگر عقیده را وسیله قرار داده و به تحمیق عوام الناس میپردازند، اساساً کاری نیست. چنانچه برگهای تاریخ حکایت میکند،تمام ادیان ومذاهب دربرهۀ ظهورشان خدماتی رادرراه احقاق حقوق مستضعفین و علیۀ ستم و زورانجام داده و با مشیت الهی اقشار پائینی جامعه را ازدریچۀ قلب و ذهن با در نظر داشت منافع عینی و نوبتی آنها بطور کتلوی بسیج نموده اند. چون انسان را بنا به عوامل ژنتیک، اتنیک، پس منظر عنعنوی و اخلاقی، رسوم، عادات و صد ها رشتۀ مادی و معنوی دیگر نمیتوان یکشبه  تغیر داد، بنأ این ادیان ومذاهب با گذشت زمان بطور خاص ازجانب عناصر، گروه ها و نیروهای مخالف منافع عموم، مورد استعمال و سوءاستفاده قرار گرفته از مسیر اصلی شان به بیراهه کشانیده شده اند. دین اسلام با وصف آنهمه دانشمند و قهرمانی که صادقانه در راه عدالت خدا و خلق خدا رزمیدند و فداکاری کردند، بطور طبیعی آماج چنین بیماری قرار گرفت. هنوز مراسم عزاداری پیغمبر به پایان نرسیده بود که توطئه آغاز شد. درین زمینه نمونه های بیشماری در سینۀ تاریخ مدفون است. جنگ جمل، اختلافات سلیقه ای خلفای راشدین، اغتشاش کوفه، جنگ کربلا و هزاران مثال دیگر که سلسلۀ آن تا کنون ادامه دارد.

بی مبالغه میتوان گفت، به هر مذهب و فرقۀ اسلامی که رجوع شود، پیروان آن با ارائۀ صدها آیت، حدیث و روایت فقط خود را، فرقۀ مذهبی، قوم، قبیله،ولایت و حتی حزب سیاسی خود را در مقام بعد از پیغمبر قرار میدهند.چنین است وچیز دیگری را هم نمیتوان انتظار داشت.

کشیش وملا هر چه میخواهد باشد، میتواند نقش موثری را در تزکیۀ نفس وآرامش روحی فرد و روان اجتماعی در زندگی پرجنجال مادی و همچنان بذراحساس عشق و عاطفه در قلب انسان نسبت  به همنوع و محیط زیست ایفا نماید. اما اگر دین سیاسی شد و یا عکس آن، وای بحال قومی که به آن مواجه است و میتوان تشخیص داد که در آنجا دستان مغرض و اهریمنی ای در عقب پرده مصروف بازی شیطانی اند. بحث هذا را بجایش میگذاریم، از حوصلۀ این مقال خارج است.

در چرای فرساینده ایکه ذهن و روان هر انسان روشن ضمیرو هرآنیرا که قلبش بخاطر اعتلای وطن وزدودن ستم قرون میطپد، چه رازی نهفته است؟ چرا نمیتوان سر کلافۀ این بافت عنکبوت را کشف کرد؟ از یک جانب زمینه های عینی پیشرفت و تکامل نه تنها وجود داشت و از دیرباز به پختگی رسیده بود، بلکه به قول تروتسکی "دارند میگندند"، پیشاهنگ سیاسی هم در وجود عناصر روشن و جوانان از خود گذر، آگاه، صادق و فداکار برازندگی داشت و از جانب دیگر تاریخ افغانستان هیچگاه نمونه های بنیاد گرائی مذهبی را با قوت امروز در حافظه ندارد. پس پروبلم در کجاست؟ چراامروزحتی تعدادی ازروشنفکران با وصف جدال وجدانی و درک و احساس دیگر، بنا به عوامل عدیدۀ مشهود، خود را در عقب حالۀ بنیاد گرائی پنهان نموده، مهاجر و پناهندۀ عقیدوی و سیاسی شده اند؟

مشکل اساسی را میتوان در نبود عنعنۀ مبارزات سیاسی طولانی و تاریخی توده ای و مردمی سراغ کرد. افغانستان بنا به ملحوظات جیوپولیتیک، بدست جباران استعمار، از روند طبیعی تکامل و پیشرفت اجتماعی، اقتصادی وفرهنگی در حاشیه نگهداشته شده است.  درین زمینه در نبشته ای تحت عنوان"فشار مقتضیات یا ضرورت زمان" که در سایت وزین آینده به  نشر رسیده، کوتاه تحلیلی دردست است.

بنا به همین عوامل  در کشور ما فرهنگ مبارزۀ سیاسی ـ توده ای و دموکراتیک از عینیت جامعۀ افغانی عجین نیافته، بلکه مبارزه در راه زدودن استعمار، استثمار و ستم، بیشتر شکل انفرادی، گروپی و قومی و رنگ ایدئولوژیک داشته است.  چرخش تعین کننده درین زمینه تازه در سالهای 60  میلادی جوانه زد که به استقبال وسیع توده های تشنه وآمادۀ تغیروتحول هم واقع شد. این روشنگری و پیشآهنگی هم بیشتر از الگوها و ایدئولوژی های خارج مرزی الهام میگرفت تااز انطباق اندیشه های نوین در ساختار سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و روان عمومی جامعه.

درین دوره که استعمار کهن داشت آهسته آهسته دامن برمیچید، غرب مصروف حل مسائل و پروبلمها از قماش دیگربود، اتحاد شوروی وقت و چین جایگاه و وزن معینی در مناسبات بین المللی تصاحب کرده بودند، جنبش عدم انسلاک بمثابۀ آلترناتیف سوم حیثیت و اتوریتۀ خاصی یافته و مقام سخنگوی جهان درحال رشد را کمائی کرده بود و جنبش های آزادیبخش ملی در کشور های تحت ستم و استعمار جان میگرفت؛ در افغانستان به تعقیب انفاد قانون احزاب، عناصر و نیروهای چپ، مترقی، دموکراتیک و ملی دست به انسجام مبارزات  آزادیخواهانۀ مردم از زیر یوغ ستم و استثمار قرون زدند.

یقیناً تاریخ جنبش چپ دموکراتیک کشور به کار خستگی ناپدیر، آگاهانه و ازخودگذرانۀ شخصیت هائی چون میراکبر خیبر، غلام محمد غبار، نورمحمد تره کی، ببرک کارمل، طاهربدخشی، عبدالرحمن محمودی و سائروطنپرستان ارج خواهد گذاشت. آنها با اساسگذاری نهضت های چپ و مترقی چون جریان دموکراتیک خلق افغانستان وجریان دموکراتیک نوین در واقع نقش مهندس و ایجادگرنهضت روشنگری و پیشآهنگی توده های ملیونی مردم در راه حصول حقوق بشری وآزادیهای دموکراتیک وهسته گذاریِِ جامعۀ رفاه همگانی راایفا کردند. نادیده گرفتن خدمات تاریخی و بی شائبۀ آنها در ین مقطع زمانی و بعد از آن، اشتباه دیگریست از نوع تعصب و افراطی نگری.

این جریان و رهبران و رهروان آن؛ عوامل و انگیزه های فقر، بدبختی، فلاکت، ستم و استثمار را برجسته و برملا ساخته، با آگاهی از تاریخ و فرهنگ کشور وشناخت وضع بین المللی و با پیوندیکه با توده ها داشتند،مشعلدار راه برون رفت از بن بست قرون گردیدند. فعالیت توده ای خستگی ناپذیر خیبردر اردو و خارج ازآن، صدای رسا و حقیقت گوی کارمل و سائرین از تریبون شورا و در تظاهرات خیابانی هنوز هم نوازشگر گوشهاست.

حرف تنها در همینجا خلاصه نمیگردد. نمیتوان "با حلوا گفتن دهن شرین کرد." از یکجانب فقدان تجربۀ کافی مبارزۀ دموکراتیک، مداخلات غرض آلود و پشت پردۀ اجانب، ضعف مبالغه آمیز دربار و طبقات حاکمه و عدم علاقمندی آنها به اعتلای حداقل اقتصادی و صنعتی کشور باعث نزدیکی عناصر بالنسبه ترقیخواه دربار با جریان چپ دموکراتیک و از جانب دیگر میل هیجان آمیزعده ای از مبارزین به احراز قدرت سیاسی و یا قرار گرفتن در بروکراسی اداری، همزمان با آنکه نقش و تأثیر آنها را در جامعه بلند برد، این کودک نوزاد را به امراض فرسایندۀ صعب العلاج مبتلا ساخت.

برتری معنوی رهبر، برجستگی سطح معین درک و فهم اش از قضایا و احساس حقشناسی دیگران نسبت به پراتیک اجتماعی او، نه تنها موصوف را در مقام قدس بی بدیل و هیرارشی نوع قبایلی قرار داد بلکه متعلقین و نزدیکان او را هم از گزند انتقاد دموکراتیک و برخورد مسئولانۀ سیاسی در امان نگهداشت.

حزب پیشرو ایجاد شد، اما دیری نگذشت که نه بر بنیاد تفاوتهای ایدئولوژیک و یا منافع طبقات و لایه هائی که از آن نمایندگی میشد، بلکه بر اساس سلیقه های شخصی و غیر اصولی که با در نظرداشت دست درازی های خارجی یک پدیدۀ نایاب نیست، منشعب گردید. افراد و شخصیت هائی از بدنۀ هر دو شعبۀ حزب راه شانرا گرفتند و هر شعبه جناحگونه هائی در درون خود زائید.

این روال نیز در ذات خودکاملاً غیرطبیعی نبوده و نباید به آن رنگ فاجعه داد. زیرا این خود عصارۀ ناپختگی سیاسی و ایدئولوژیک و تابع سایکلوژی عمومی جامعه است و تکیه بر طول و عنعنۀ مبارزۀ توده ای و مردمی دارد.

جریان متذکره تازه جوانه زده بود ولی عده ای از رهبران علی الرغم مخالفت داخل حزبی وهشدار های رفیقانۀ دوستانیکه خود در مبارزۀ ضد استثمار و استعمار به پختگی رسیده و حتی سوخته بودند، چون چپی های مهاجر شده از هند در پاکستان، هوای احراز قدرت سیاسی را در سر پرورانیدند. درست است که عناصر خودخواه، مشکوک و سفاک چون امین و امثال آن و حتی بقایا و نشانه های استعمار، نقش بارزی را درین ناهمواریها ایفا کردند، اما گویند:"از سستی گرگ است که روباه سربام میگردد."

رهبران و شخصیت های طراز اول حزب احتمالاً میتوانستند در پرتو دورنمای ایدئولوژیک وسیاسی و در اتکا به منافع طبقاتی و ملی انسان کار وزحمت ولو اگر به کناره گیری شخصی خود شان هم تمام میشد، چنین توطئه ها و دسایس را بموقع برملا و رفع نموده و سازمان محبوب شانرا از آسیبِ به این بزرگی در امان نگهمیداشتند.

شواهد زیادی گواه بر آنست که فشار مقتضیات وحدت تشکیلاتی را بر حزب نوخاسته، جوان و آسیب پذیر تحمیل کرد. چون انشعاب بر اساس عوامل عینی و مادی بروز نکرده بود، پس وحدت مجدد نیزبا همان چهره های پرعقده و برهمان سنگپایۀ بی بنیاد، حیثیت "کلوخ ماندن و از آب تیر شدن" را داشت.

این وحدت که با عث ازدیاد "سیاهی لشکر" و ارضای خاطر "دوستان" شد، در نهایت به اثر ضعف حاکمیت وقت و تجرید آن از واقعیت های زندگی مردم، منتج به احراز قدرت سیاسی، نه با یک حرکت اجتماعی بلکه توسط نیروهای مسلح  گردید.

کرونولوژی واقعیت های آنزمان کشور میرساند که وضع آبستن یک انقلاب اجتماعی بود. حاکمیت پاسخگوی نیاز های انفجار آمیز ناشی از فقر، بدبختی، مرض و ستم قرون نبود و یک حرکت خود بخودی داشت در شهر وده نضج مییافت. چنانچه "مارک اوربان" خبر نگار و محقق برجسته انگلیسی  پس از مطالعه و کاوش عمیق وضع اجتماعی کشوردراواخرسالهای 60 بابیان اینکه در افغانستان حاکمیت وارگانهای محلی قدرت و ادارۀ دولتی در محلات اصلاً وجود ندارد، 90% مردان و 98% زنان بیسواداند، درروزنامۀ  The Indipendent چاپ لندن نوشت که: "درجهان یگانه کشوری که به انقلاب اجتماعی نیاز دارد، افغانستان است." ولی منظور او نه انقلاب سرخ، بلکه انقلابی بود که قدرت دولتی را در سراسر کشور و درمحلات گسترش دهد، سیستم مالیات را تنظیم کند، سطح فرهنگ و سواد همگانی را بالا ببرد و وضع سرحدات را روشن سازد.

اما "انقلاب ثور" به ظاهرکاملاًًاز نوع دیگر آن بود.اینکه طی آن کدام شخصیتها و گروپ ها در یک عمل انجام شده قرار گرفتند، کی ها بخاطر شوق ومیل چشیدن مزۀ قدرت در زندگی، ازآن استقبال کردند و کدام عناصر و باند گونه ها از آن در راستای تضعیف نهضت جوان و مجموع جنبش چپ دموکراتیک و مترقی استفاده کردند، نقش تعین کننده ندارد. عمده اینست که نهضت جوان بود، پایگاه عمیقاً توده ای و مردمی نداشت، خواستها با وصف برنامۀ مترقی عمدتاً شعار گونه بودند، اتکای بیشتر به جنبه هاو پیوندهای بین المللی صورت میگرفت تابه وضع و حالت جوشیده از مناسبات متنوع اجتماعی داخل کشور، رهبران عجله داشتند تا در زمان حیات خود شان یا در قدرت سیاسی سهیم گردند ویا آنرا کاملاً بدست آورند. روان حاکم بر حزب چنین بود که "میتوان وظایف قبل از انقلاب اجتماعی را بعداز وقوع آن نیز به اختصار انجام داد."

محقق، دانشمند و افغانستان شناس معروف آلمانی "یوخن هیپلر"  در اثر تحقیقی اش تحت عنوان "افغانستان از دموکراسی خلقی تا طالبان" نوشته است: "انقلاب اپریل، یک انقلاب به مفهوم کلاسیک آن نبود، حزب انقلابی دموکراتیک خلق افغانستان ساختار سراسری کشوری نداشت. پایگاه اجتماعی آن بسیار کوچک بوده به عده ای از روشنفکران، محصلین، مامورین دولت، معلمین یا افسران محدود میشد و از لحاظ جغرافیائی منحصر به شهر کابل و تعدادی از مراکز شهر های دیگر بود. ح. د. خ. ا. در بین دهاقین و محلات اطراف که 80% کشور را میساختند، عملاً هیچ عضو و هوادار نداشت. علاوتاً اعضای حزب در آنزمان رقم 11 الی 12 هزار نفر را احتوا میکرد، که شامل دو جناح متخاصم بود و قسمت اعظم انرژی و امکانات آنان در مبارزه علیۀ همدیگر بمصرف میرسید."

تاریخ انقلابهای اجتماعی می آموزاند که اکثراً حتی انقلابیون اصیل، پس از احراز قدرت، به کارمندان اداری و بروکراسی تبدیل شده رسالت و اصالت شانرا فراموش میکنند. سوال اینجاست که چرا باید افغانها را ازین امر مستثنی ساخت؟

چه گوارا یک انقلابی برجسته و مبارز نستوه راه آزادی، ضد استعمار و امپریالیزم، چند سال پس از پیروزی انقلاب 1959 در کوبا از پست های رهبری اش استعفا داده با حفظ تمام احترام به شخصیت و رهبری فیدل کاسترو، نوشت: "از پست هایم در رهبری حزب، وزارت و مقام فرماندهی رسماً استعفا میدهم." ... "کار اداری و نشستن عقب میز، یک انقلابی را فاسد، تن پرور و آسوده خیال میسازد. این امر باعث تضعیف انقلاب گردیده، آرمانهای آن در نسل بعدی به فراموشی سپرده میشود و وضعیت سابق به شکل و ظاهر دیگر باز میگردد. در واقع یک انقلابی باید پس از پیروزی مقدماتی انقلاب و انهدام نظام کهنه، پاسدار نتایج آن بوده با جامعه در تماس تنگاتنگ باشد تا از ضعف ها و نارسائی ها بموقع آگاه شده با رفع آن از شکست انقلاب جلوگیری به عمل آورد."

اگر ستالین توانست با وصف سابقۀ درخشان مبارزۀ کارگری و اعتماد بزرگ حزب و رهبری آن نسبت به خود، به اتکا به یک گروپ وفادار ش "تکنوکراسی سوسیالیستی" را بوجود آورد و نه تنها دست آورد های اولین انقلاب کارگران ودهقانان را در سطح ملی و بین المللی در قمار عظمت طلبی تیپ سوسیال امپریالیزم به بیراهه بکشد و سبب شود تا سیستم شوراها هم از داخل و هم ناشی از جو بوجود آمدۀ بین المللی آهسته آهسته بسوی همپاشی رفته در قطار رستاخیز های ناکام تاریخ قرار گرفته حتی صحت و سقم ایدئولوژی پیشرو عصر رامورد شک، تردید و سوال قرار دهد، پس چگونه میتوان بروکراسی "مترقی" نوپای افغانی را یکسره عاری ازین امراض دانست؟

اولین انقلاب سوسیالیستی بنا به ادعای تروتسکی و به اثربعضی روایات بنا به ادعای لنین در آخرین روزهای زندگی اش، قبل از وقت و ناپخته بود و بادر نظر داشت اخطار پیشوایان ایدئولوژی پیشرو طبقۀ کارگر، نباید به آن تندی بوقوع میپیوست. پیش کسوتان جنبش کارگری بین المللی را نظریه بر آن بود که طبقۀ کارگر و دهقان نمیتوانند وظایف قبل از انقلاب را بعد از وقوع آن انجام دهند، ازینرو نباید به تنهائی در یک کشور عقبماندۀ سرمایه داری چون روسیه که در آن کارگران از لحاظ نظم و آگاهی به پختگی لازم نرسیده اند، با استفاده ازضعف حاکمیت بورژوازی دست به انقلاب پرولتری زد، در غیر آن چنین انقلاب مانع و رادع جنبش عمومی کارگری بالخاصه در کشور های صنعتی غربی شده و بروز انقلاب سوسیالیستی را در مجموع به تعویق خواهد انداخت. تاریخ جنبش کارگری اروپا صحت و سقم این تحلیل را در شکست انقلاب 1918 در آلمان، زندانی شدن کتلوی رهبران حزب  کمونیست وقت آنکشوراز جانب حزب حاکم سوسیال دموکرات وتروربعدی بعضی از آنها چون روزا لوکزامبورگ، به اثبات رسانید.

اگر رستاخیز روسی همراه با جنبش کارگری بین المللی مراحل طبیعی و قانونی اشرا چنانچه ایدئولوژی پیشرو حکم میکند، میپیمود، شاید پس از هفتاد سال نه تنها به شکست مواجه نمیشد بلکه قوت بیشتر کمائی میکرد.  پس بر اساس کدام نظریۀ تجربه شده و انطباقی در وضع کشور عقبماندۀ دارای مناسبات ماقبل فئودالی چون افغانستان میتوان انتظارداشت که تحولی با شعار های تند مرحلۀ "دموکراسی خلقی" و مرحلۀ "تکاملی" آن به شکست مواجه نشود.

به همین اساس اگر در پیشرفته ترین فرهنگ های سیاسی دنیا چنین نمونه هائی وفور دارد، به کدام حق میتوان شخصیت های افغانی از همین طراز را سراپا واجب الاحترام و فارغ از اشتباه و بی بدیل دانست؟  عزیزالله سائن  عضو پیشین بیروی سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست پاکستان که در کورۀ مبارزه و پراتیک اجتماعی آبدیده شده بود و مدتی را در افغانستان بسر میبرد، درمورد "تسخیر" فضا از جانب عبدالاحد مومند و تیم همراهانش که از لحاظ زمانی مصادف با سقوط بامیان ـ شهر مرکزی افغانستان بدست مجاهدین بود، گفت: "روشنفکران افغانی تا کمر در مناسبات اجتماعی عقبماندۀ قبائلی غرق اند، اما در سر هوای فضا دارند."  

بهرصورت، حادثۀ ثور بر ح. د. خ.ا. و مردم افغانستان تحمیل شد. مبرهن است که بنا به عدم تجانس و تطابق شعارها با وضع آنزمان، "شکست ناپدیر" نبوده روزی  باید به شکست مواجه میشد که چنین هم شد. تجاوز قوای شوروی وقت که سیستم آن نه تنها الهامبخش مبارزۀ ضداستعمار و استثمار نبود، بلکه بمثابۀ یک نظام بروکراتیک آسیب پذیر و معجونی از ایدئولوژی و تکنوکراسی حزبی، خود عامل کند کننده و بازدارندۀ گذاراز سرمایه داری به مرحلۀ پیشرفته تر آن عرض اندام کرد، وضع را از آنچه بود بدتر ساخت.

چرا باید توقع داشت که رهبری ح. د. خ. ا. ولو با گذشتۀ درخشان، الزاماً خود رابا شرایط بغرنج و نوظهور و کوهی از مسائل مطروحه که هر روز به کمیت و کیفیت آن افزوده میشد، عیار سازند؟ روانشناسی معاصر می آموزاند که استعداد مغزی و کیفیت روحی انسان ولو نابغه ویا کشور کشایی چون اسکندر و ناپولئون، یک ظرفیت معین دارد. نکته ای میرسد که انسان بلاتکلیف مانده و دیگر نمیتواند با تقاضاهای ملون ومتغیر زمان سازش و آمیزش یابد، بناً رکود بوجود می آید و اگرشخص متذکره مسئولیتی داشته باشد، نمیتواند نیازمندیهای جدید را پاسخ گوید، درچنین شرایط انسان فداکار و سالم، راه را برای سائرین باز میگذارد.

بر اساس اشاره های بالا،  سیستم سرمایه داری بین المللی پس از انقلاب اکتوبر1917 درروسیه بطور روزافزون تقویه گردیده، کارگران کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری دیگر مجال سرنگونی سیستم های حاکم شانرا نیافتند. گرچه استعمار دامنه اشرا بتدریج برچید، اما جایش را برای نئوکلونیالیزم و امپریالیزم خالی کرد. سیستم سرمایه هم از لحاظ صنعت و اقتصاد و هم از لحاظ امور اجتماعی و دموکراسی بر "سوسیالیزم روسی" سبقت جست. حادثۀ افغانستان ظاهراً فروپاشی سیستم"تکنوکرات ـ سوسیالیستی" شوروی را که از همان آغاز محکوم به زوال بود، سرعت بخشید.

شوروی وقت ازیکجانب در سطح بین المللی توانائی مقابله باکاپیتالیزم را نداشت، از جانبی هم از درون در عرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دامنگیر بحران گردیده، محکوم به زوال شد.

وضع به شکل دیگری نضج مییافت ـ سوال هست و بود افغانستان و نطفه های دموکراسی و ترقی در آن مطرح بود. رهبران بی بدیل که نمیتوانستند خود را با اتموسفیر جدید سازگار سازند، هم ازلحاظ معنوی و هم از لحاظ ظرفیت انسانی توانائی روانی پذیرش تغیر چند بعدی و مختلف الجهت را نداشتند، باید تعویض میشدند.

مدتی پس از تدویر پلینوم16 کمیته مرکزی ح. د. خ. ا. که در آن "توسعۀ پایه های اجتماعی انقلاب ثور" به تصویب رسید و بتأسی از آن شخصیت هائی چون سیدافغانی، عبدالواحد سرابی، خان محمد خان ... تحت ریاست صالح محمد زیری در "جبهۀ ملی پدروطن" بالا کشیده شدند. ولی ماهیت این پروسه ازجانب برخی دوستان بین المللی حزب به دیدۀ شک و تردید و انتقاد نگریسته میشد. چنانچه "امام علی نازش" منشی عمومی وقت کمیته مرکزی حزب کمونیست پاکستان که درکشور اقامت داشت  نیز توسعۀ اجتماعی پایه های حاکمیت به گونۀ جاری آنزمان را ناکافی دانسته، سلسله نظریاتش رادرین رابطه طی یادداشتی به رهبری حزب ارائه کرد.

پس از چند ماه دکتور نجیب بادر نظرداشت جو ایجاد شدۀ بین المللی، سیستم منظمی از طرح ها و نظریاتش را در رابطه به توسعۀ پایگاه اجتماعی انقلاب ثور که سنگ بنای طرح مفصل بعدی اش در رابطه به مشی مصالحۀ ملی بود، به بیروی سیاسی کمیته مرکزی حزب پیشکش نمود. با اطمینان میتوان گفت که اعضای ح. د. خ. ا. در کابل آوازه ای را بیاد خواهند داشت مبنی بر اینکه دکتور نجیب از ریاست عمومی خدمات اطلاعات دولتی در پست یکی از منشی های کمیته مرکزی حزب "ارتقا"  یافته و احتمالاً محمود بریالی به حیث رئیس عمومی خدمات اطلاعات دولتی اشغال مقام خواهد کرد. که چنین نشد، بلکه پلینوم 17در رابطه به تأئید و پشتیبانی از فیصله های 27 مین کنگرۀ حزب کمونیست اتحاد شوروی و بازسازی کار حزبی سیاسی درکشور و بعد از سفر هیأت عالیرتبۀ حزبی ـ حکومتی به ماسکو، پلینوم سرنوشت ساز 18 دایر گردید.

دررابطه به بازدید هیأت بلند پایۀ افغانی از شوروی وقت و ملاقات با گورباچف و رهبری آنکشور، مسئلۀ مذاکرات صلح ژنیو و خروج قطعات خارجی از افغانستان مطالب زیادی به رشتۀ تحریر در آمده که خوانندۀ گرامیِ علاقمند، حتماً آنها را مطالعه نموده باشد.

سوال روز بود که سلطان علی کشتمند، دکتور نجیب و یا محمود بریالی؟   در جلسۀ بیروی سیاسی کمیته مرکزی حزب پیشنهاد گردید تا دکتور نجیب مقام منشی عمومی کمیته مرکزی ح. د. خ. ا. را احراز نماید و این امر به تصویب رسید. قرارمعلوم وازجمله اظهارات ظهور رزمجوعضو بیروی سیاسی کمیته مرکزی وقت حزب، ببرک کارمل شخصاًبا چنین تصمیم مخالف نبود، اما عدۀ معلوم الحال دیگری  که در سایۀ هیرارشی موصوف برایشان پناهگاهی ترتیب داده بودند، او را که ظاهراً در آن مقطع شوک آور، صلاحیت تصمیم گیری نداشت، حتی نمیگذاشتند تا با "دیگران" تماس حاصل نموده از چگونگی آماده گی اش برای پذیرش تصمیم حزب به حیث یک سرباز وفادار آن اطمینان دهد.

دکتور نجیب بارها درجلسات رهبری، حزبی و اداری خ.ا.د. هشدار میداد، مقامها و صلاحیت هائیرا که وضع بالای اعضای حزب اعتماد کرده است بر شانه های هرکدام سنگینی میکند. این صلاحیت ها امکان دارد از ظرفیت مجری آن بالا بوده واو در اجرای آن مسئولیت قاصر باشد، اما نباید مقام و صلاحیت، شخصیت اورا تحت شعاع و تأثیر قرار دهد، بلکه باید شخصیت او درآن سطح شفافیت قرار داشته باشد که صلاحیت و مقام را تحت تأثیر خود درآورده، هیچگاه از آن سوء استفاده نکرده ویا فضل فروشی ننماید، بلکه چون "مورچۀ متواضع پراتیک" از صلاحیتش با ابتکار و انسیاتیف در خدمت به مردم استفاده کند. شاید او خودش چنین شخصیتی بود.

در نهایت اندیشۀ مصالحۀ ملی نه بمثابۀ یک هدف تاکتیکی بلکه بحیث استراتیژی نظر و عمل تدوین  و تکوین گردید. از قرار معلوم این طرح ازیک جانب جوابگوی نیازهای وضع انکشاف یافتۀ جنگی داخل کشورو جو جدید حاکم بر مناسبات بین المللی بود و از جانبی هم ریشه در اندیشه های ظریفانۀ "اختلافی" سالها قبلِ ایجادگران جریان دموکراتیک خلق داشت. مبنی براینکه در سیستم نظریات و پراتیک اجتماعی بعدی آن، ارزش های ملی اولویت یابد یاجنبه های انترناسیونالیستی. گذشت سالها و تجربۀ عملی به اثبات رساند که سیستم شوروی نه الگو و نه الهامبخش سوسیالیزم در جهان بود، بلکه "انترناسیونالیزم" فقط وسیله ای در خدمت اهداف توسعه طلبانۀ "تکنوکراسی حزبی" روسی گردید. ازینرو پس از طی دو دهه و حوادث دگرگون کننده، نظریۀ هویت ملی بر نظریۀ جنبۀ انترناسیونالیستی در اندیشه و پراتیک حزب اولویت و رجحان یافت. چنانچه ببرک کارمل در سال 1995 به مصطفی دانش کارشناس مسائل خاور میانۀ بی بی سی گفت: "بزرگترین درسی که در زندگی گرفتم این بود که هیچ کشوری نمیتواند به اتکای نیروی خارجی به آزادی و استقلال و پیشرفت دست یابد. باید به ارادۀ مردم احترام داشت و از استقلال کشور دفاع کرد. هرملتی باید روی پای خود بایستد."

مبرهن است که عده ای از افراد و عناصریکه یا به ارزش های مترود قبلی اعتقاد داشتند و یا بنا به خصوصیات چکیده از مناسبات عقبماندۀ قبایلی، برخورد شان را با رهبر جدید نه ازطرق معقول و سالم زندگی درون حزبی بلکه از راه حسادت، کینه، نفرت و انتقام عیار ساختند. چنانچه محمود بریالی و طرفدارانش مصالحۀ ملی را به بیان اینکه خیانت به آرمانهای حزب است، رد کرده برمصالحۀ محلی یا تکتیکی که از قبل جریان داشت تأکید میورزند. اما روند حوادث و قضایا نشان داد که آنها نه بطور علنی و سراسری سودی برای بهبود وضع به ارمغان آوردند و نه در جهت تطبیق پروسۀ صلح کاری انجام دادند بلکه در خفا با عقبگرا ترین عناصرپیمان بستند. آنها بدینوسیله نه تنها بساط حاکمیت خود را برچیدند بلکه "افتخار"آغاز نزول تمام آلام و بدبختی بعدی بر کشور، مردم و حزب را بر دوش کشیدند.

علاوتاً چنین افراد بخاطر پوشش ضعف وفاداری ایدئولوژیک و ناراسائی فعالیت سیاسی و اجتماعی شان، با دادن عناوین و القاب مبالغه آمیز به رهبر، نه تنها او را از مردم تجرید نمودند بلکه به شخصیتش صدمۀ تاریخی وارد کردند. 

رهبرملی، شخصیت ملی و قهرمان ملی را مردم و تاریخ میسازند، تبلیغات هرگروه یا  تشکل دررابطه به شخصیتیکه در واقع استفاده از نام او بخاطر اهداف معین است، به او وهمه کرده هایش لطمۀ شدید و جبران ناپذیر وارد میکند. جای تأسف درین است که این تجارت هنوز هم بخصوص در اروپاجریان دارد.

نبود فرهنگ سیاسی ناشی ازفقدان مبارزۀ تاریخی مردمی و عدم تبلور منافع طبقات و اقشاری که از آنها ادعای نماینده گی میشود، سبب شد تا بالاترین ردۀ های حزب همه سوگند های وفاداری شان به امر حزب و طبقۀ کارگر و دهقان و ایدئولوژی پیشرو را فراموش کرده، با عقبگرا ترین باندگروپها بر اساس علایق قبیلوی، قومی و تباری بپیوندد.

پیوستن و یا تسلیم شدن عده ای از کادر رهبر حزب وطن و جمهوری افغانستان که اصلاً مصالحه با اپوزیسیون را حرام میدانستند به "دشمنان" ایدئولوژیک شان، هیچگاه یک امر تعجب آور نیست. چنین برخورد خصیصۀ این نوع روشنفکران پرمدعا است. اما شیوه ونحوه ای این پیوند با درنظرداشت اهمیتی که این افراد در زندگی سیاسی و حزبی داشتند، فاجعه آمیز بود. چنانچه محمود بریالی بارها گفت که: "باکشتِ که به ملل متحد و نجیب دادیم، خود مات شدیم."

زمانی فرید احمد مزدک میگفت که. "ما چمتو هستیم که قدرت سیاسی را تقسیم کنیم، ولی نمیتوانیم قدرت را چور بیاندازیم." اما اوو همراهانش نه تنها قدرت را "چور" انداختند، بلکه عملاًمسبب چپاول بیرحم بیت المال، دارائی و ناموس مردم گردیدند.

در حال حاضر حتی در اروپا به گوش میرسد که "شما چکاره اید که رهبران را  انتفاد میکنید؟" اینجا از یاد میرود که همین "چکاره ها" دیروز چرخ حاکمیت را میچرخاندند و همین "چکاره ها" اندکه دیگر نمیخواهند تحت نام رهبران دیروز ابزار اهداف مغرض قرارپیرند.

 

سوال مطرح میشود که چرا چنین است؟ چه باید کرد؟

ح. د. خ. ا. و بعداً حزب وطن، سازمان متشکل از روشنفکران "همفکر" بخاطررسیدن به اهداف مشخص و معین بود. اینکه ایدئولوژی ، مرام و اهداف نوبتی حزب برای تمام اعضای آن، بالنسبه یکسان قابل فهم وهضم بود یا نه، موضوع مورد بحث دیگریست، اما آنچه مسلم است، اینست که حزب از همان آغاز ایجاد و فعالیتش همواره ازتمایلات فرکسیونی واختلافات سلیقه ای ناشی ازخودخواهی ها و بلندپروازی های  تیپ افغانی عده ای ازکادر های رهبری، رنج کشیده که خود بنا به عوامل پیش گفته زیادهم غیر طبیعی نیست.

پس ازوقوع این همه حوادث بزرگ و تاریخساز، حزب و یا به بیان دقیقتر فرکسیون های سربیرون آورده ازآن هر کدام راه های معین رسیدن به هدف رامشخص ساخته و در قالبی خود را قناعت داده اند. همین حکم زمان است، نه بدبحتی بزرگ، نه عدول از اصول اخلاقی و معنوی، نه خیانت به آرمان و بی ایمانی. سائر ملل دنیا همین کوره راه را پیموده اند، مبارزین افغان نیز گرچه به بهای بسیار گزاف، الزاماً آنرا تعقیب خواهد کرد.

هرگونه تلاش عجولانه بخاطر "وحدت" تشکیلاتی این گروپهای نسبتاً بزرگ بر اثرفشارتقاضاهای وضع موجود و بمنظورسهیم شدن زودرس در قدرت سیاسی ویا احراز کامل آن، ضیاع وقت بوده منجر به سرخوردگی خواهد شد و در صورت عملی شدن آن، بلاهای دیگری را بر مردم نازل خواهد کرد.

جالب است که زمزمۀ "وحدت" بیشتر از جانب رده های اول ودوم مسئولین دیروزو آنهم اکثراً از اروپا به آدرس صفوف که جانبازانه در راه آرمانهای چپ دموکراتیک فداکاری نمودندولی بحیث مواد سوختِ آتش افروخته شده، مورد معامله قرار گرفتند، عنوان میگردد. این افراد باید بدانند که زمزمه های وحدت خواهی ازیکجانب وازجانب دیگر سکوت شان درقبال حقایق دیروز مانع بزرگی در راه همآهنگی این نیروهااست. تاریخ و قضاوت مردم شاید عمل و برخورد سوال برانگیز دیروز آنها را ازدرجۀ "خیانت" درسطح اشتباه و گناه تقلیل دهد، مشروط بر آنکه آنها بجای ادای دوشیزۀ معصوم و پاکدامن، با شهامت، مردانگی و صداقت، عمل دیروزشا نرا انتقادکرده خودرا بازسازی نمایندو با شکست سکوت مرگبار، حقایق را با شفافیت بیان دارند. تا باشد که در نجات سائرین از بلاتکلیفی کمک نمایند. در غیر آن قضاوت تاریخ و آیندگان نهایت سخت خواهد بود. تقاضای بررسی نقادانۀ عملکرد گذشته نباید به مفهوم تحقیر، توهین، دشمنی، کینه و عداوت علیۀ شخص تلقی گردد، بلکه هدف برجستگی، تشخیص و علاج چنین امراض و جلوگیری از ظهور مجدد آن در آیندۀ نهضت میباشد.

کوشش برای تبرئۀ خود، خودفریبی است و شعارتأمین "وحدت" با وعظ ونصیحت ملاگونه یا عذر، هشدار و تهدید، مضحک و خنده آور. درین اواخر جنرال نبی عظیمی که در نبشته ای تحت عنوان "مبارزه ادامه دارد" با هشدار اعضای سابق حزب یا شاید هدفش "حزب متحدملی" باشد، با نقل قول از لنین مینگارد: "اگربرای من یک سازمان با انضباط و یکپارچه بدهید، بوسیلۀ آن جهان را دگرگون خواهم ساخت."

پرسیده میشود که دیروز علاوه بر اینکه یک سازمان با انضباط و یکپارچه وجودداشت، قوای مسلح متشکل از بهترین اعضای حزب و سائر فرزندان وطن، مجهز با مدرن ترین سلاح های روز، درراه دفاع از میهن میرزمید نه تنها جهان دگرگون نشد، بلکه آن سازمان و آنهمه دستگاه تحویل شورای نظارو امثالهم گردید.  

در حال حاضر نهضت چپ، دموکراتیک و مترقی افغانستان، بنا به همین سوال "چراچنین است؟"، پراگندگی و چند نگری در رابطه با قضایا و گذشتۀ سوال برانگیز آن، نمیتواند و نباید وارد صحنۀ فعال سیاسی به مقصد احرازقدرت گردد. اگر افراد، اشخاص و گروپ هائی بنام نهضت چپ، در موجودیت قوای خارجی و تسط امپریالیزم امریکا، در پردۀ سیاسی و انتخابات نمایشی ظاهر میگردند، نه تنها کمکی به دموکراسی و ترقی نخواهند کرد، بلکه پروسۀ جوشش طبیعی آن در داخل کشور تحت رهبری کادرهای تازه نفس و مولود اوضاع متغیر کنونی را، مانع خواهند شد.

وضع و آرایش نیروها در افغانستان کاملاً دگرگون شده است. پدیده های نو اخلاقی ومعنوی ازقماش بنیاد گرائی درنحوۀ فکرو برخوردبا زندگی دهاتی ساده و سنتی عجین شده است. آن مرد بیسوادیکه دیروز از سالاریش در محیط خانه باخشم و غضب، عنعنه، سنت و "غیرت" دفاع میکرد، اکنون آنرا با استفاده از رنگ خونین بنیادگرائی وسلاح گرم به کرسی مینشاند. او دیگر آن مرد دیروز نیست.

این وضعیت در بیشتر از 80% ساحۀ کشور حکمفرماست. کابل، افغانستان نیست. هشدارغلام محمد غبار، محقق و تاریخنویس برجسته نه تنها هنوز به قوت خود باقیست، بلکه اهمیت بیشتر کمائی کرده است. طبق اظهارات عبدالقدوس غوربندی، او در اوایل سالهای 1960 میلادی خطاب به جوانان دو آتشۀ نهضت چپ دموکراتیک گفت: "کارمل جای پایت داغ است، من هرگز نمیخواهم جای پایت پا گذارم. من میخواهم با قدم های خود پیش بروم و به شما نیز توصیه میکنم، به این حقیقت توجه کنید. کتابهائیکه در شرایط پیشرفتۀ اروپائی نوشته میشود، در محیط عقبماندۀ قبیلوی ما قابل تطبیق نیست."

یگانه راه برون رفت از وضع موجود، میتواند در تشکیل یک جبهۀ مشتمل بر سازمانها و نیروهای وطنخواه، مترقی، دموکرات و چپ با حفظ استقلال تشکیلاتی آنها بحیث آلترناتیف عقبگرایان جهادی ـ طالبی نهفته باشد که با در نظر داشت وضع حاکم بر جامعه در چوکات یک پلاتفورم مشترک برای اعتلای افتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور، ایجاد حاکمیت دموکراتیک، توسعۀ تدریجی ارگانهای قدرت و ادارۀ دولتی در محلات وحل عادلانۀ معضلۀ سرحدات تلاش نماید.

 

 

 

 

منابع و موأخذ مورد استفاده:

 

ـ  افغانستان در مسیر تاریخ                                                    نوشتۀ غلام محمد غبار

ـ  انسان                                                                        مجموعۀ سخنرانیهای علی شریعتی

ـ  موسی سی مارکس تک                                                       نوشتۀ سبط  حسن

- Afghanistan  von der

Volksdemokratie bis zur  

Herrschaft der Taliban                                           نوشتۀ Jochen Hippler

ـ   Afghanistan                                                          مقالۀ  Mark Unrban

ـ   New Marxist Tendency                                               (Trotesky Group)

ـ   In Denfence of Marxism                                     مقالۀ Alin Wood

ـ  یادی از استاد شهید میر اکبر حیبر                                             نوشتۀ فقیر محمد ودان

ـ  Der schwierige Mitmensch                                  نوشتۀ Josef Rattner

 

 

   بازگشت به صفحۀ اصلی