www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:27.07.2009


خلیل رومان

سرطان  1388

نجیب الله و حامد کرزی
دو شخص، دو برهه

یکی ازدوستان که سالهای درازی درمهاجرت به سر کرده بود، خواست تا مشاهده های خود را دربارۀ عملکرد داکتر نجیب الله و حامد کرزی و مقایسۀ کارها و قابلیت های این دو، در زمان تصدی شان در مقام ریاست جمهوری، برایش نقل کنم. عذر آوری هایم بر اصرارش می افزود. تاکید او براین بود که با هردو کار کرده ام ولابد برداشت هایی دارم که نمی تواند کما عینه از دیگران بدست آرد. بنابران ناچار درچند دیدار سعی کردم به سوال هایی که در زمینه دارد، پاسخ دهم. یاد وارۀ حاضر رونوشت سوال ها و پاسخ هاست که در دیدار به آن دوست ارائه شده است.  

پرسش: می خواهم به سوال هایم درمورد داکتر نجیب الله وحامد کرزی همزمان پاسخ دهید و مقایسه یی کنید که حاکی از دید، شناخت وبرداشت شما باشد. چون شما را کسی می دانیم که مدت های دراز با هردو کار کرده اید، برداشت تان اهمیت زیاد دارد. خواهش می کنم تا جایی که مقدور باشد، درینجا ازخوشبینی وبدبینی بگذرید، مطلبم این است که بی طرف باشید. با این مقدمه، شما شخصیت داکتر نجیب الله و حامد کرزی را چگونه یافته اید و چگونه تصویر می کنید؟

پاسخ: من هم مانند شما مقدمه یی دارم. گفتید درینجا ازخوشبینی وبدبینی بگذرم. ازتاکید شما معلوم شد که اگر درجای دیگر بی طرف نباشم، جواز دارم. باورم این است که درهر جا وهر موقع مخصوصاً داوری ها، بی طرفی خوب است. اما چنانچه جانبداری کنم، آن را حق خود می دانم، زیرا طرفداری یا عدم پشتیبانی از شخصی بنا بر علائق مثبت یا منفی، اختیاریست. بنده ازکسانی هستم که حب وبغصم صرف از روی عمل وبر مبنای حقایق است؛ با طینت ها کاری ندارم. اگر عمل کسی را تقدیر می کنم  به معنای پیوند وچشم داشت نبود و نیست.  هرگز اصرار نمی کنم که در عین جانبداری، بیطرفم. این چیزیست که اکثراً صورت می پذیرد وبه نظرم خیلی قبیح است.

شخصیت پدیدۀ پیچیده ایست وبسته گی به میحط خانواده، محیط آموزشی- تربیتی و محیط اجتماعی دارد؛ هرسه تای این عامل در رشد شخصیت تاثیر به سزایی دارد. این بحث کاملاً مردم شناسی و روان شناسیست وبطور مستقیم به سوال شما ارتباط ندارد. اشارۀ مختصر به عوامل فوق کمک می کند که درشناخت اشخاص راه اشتباهی پیموده نشود.

باداکتر نجیب الله، قبل ازین که رئیس جمهور شود، معرفت مختصر داشتم. یک برادر وخواهر زاده اش، از دوستان صمیمی ام بودند. خانوادۀ محترمی داشت ومادر بزرگوارش پلو را خوبتر از همه می پخت و ما بچه های جوان بد مان نمی آمد که گاه گاهی فرمایش بدهیم و دعوت شویم. درآن وقت داکتر نجیب الله هم ازپلو خوشش می آمد، سری میزد وباما غذا می خورد. چشمان نافذ وکلام فصیح، او را نسبت به دیگران برجسته تر نمایان می کرد.

زمانی که رئیس جمهور شد، ازنزدیک باهم کار می کردیم. او عشق عمیق به مصالحه وآشتی ملی داشت. درحالیکه سایر امور را انجام می داد، لحظه یی هم از آن فارغ نمی بود. از اعلان تا انکشاف آن درهمه سطوح، پیوسته ابتکار می کرد، همیشه دری را می کوبید، شخص یا شخصیتی را که می پنداشت کاری درین زمینه ازدستش بر می آید، سراغ می کرد و او را به انجام این امر عظیم تحریک وتشویق می کرد.

برخلاف آنچه درباره اش گفته یانوشته شده است، ازنظر من شخص آرام اما پرشور وقاطع، باوقار، باادب ومهربان بود. نرمش، سختی وسخت گیری، هریک را در موقع مناسب تشخیص می کرد وبکار می بست. ازبام تاشام کارمی کرد، ساعت 9،8  شب از دفتر خارج می شد و هنوز هم باید همه گزارش های روز را مطالعه می کرد و برای فردا آماده گی می گرفت. درین گزارش ها از وضع امنتی گرفته تا نرخ ونوا، ذخیره وتوزیع گندم وآرد به نانوایی ها، سیلوها، مغازه های کوپونی، معاش مامورین، مواد ارتزاقی، نفت، گاز، وضع راه ها، برق، آب وغیره تا رضایت ونارضایتی مردم از کار مامورین دولت، شاروالی ها، محاکم و څارنوالی ها، درج می بود وهر روز برای بهبود، نسخه ها ویادداشت هایی فراهم می کرد؛ به مسوولان هدایت می داد و از اجراآت گزارش می گرفت.

نجیب الله،آدمِ با فرۀ ایزدی "کرزماتیک" بود؛ تیز بینی سیاسی،قدرت تحلیل وتجزیه،صلابت تصمیم گیری، استدلال منطقی، ذکاوت، حافظۀ قوی، قوۀ بالا درنطاقی وسخنوری، فهم لازم ازجریان تاریخ، نوآفرینی، توانایی تغییر، توانایی جمع کردن کادر های متعهد وکار باآنها، قدرت نفوذی، خصایل اعم ازذاتی وکسبی اند که در او جمع بود.

هیچ تعصبی در او دیده نمی شد. اوضاع وشرایط جرگه یی را از عملکرد پدر بلد شده بود، ولذا مجلس داری و مدیریت مدرن وعنعنوی را خوب درهم آمیخته بود. برقول وقرار خود ولو که زیان می دید، غالباً ایستاده گی میداشت وهرگز از فتنه وفساد کار نمی گرفت. با همه صمیمی بود، کسانی که یکبار با او احوال پرسی کرده بودند، خاطره های شانرا تا دیر زمانی بازگو می کردند.

اما حامدکرزی، شخص یک سره ملایم، خوش برخورد، بدون قاطعیت، اما بسیار احساساتیست. گریه کردن های او دربرابر کامره های تلویزیون ودر محافل مختلف می رساند که احساسات ضد ونقیض دارد. زود، زود تغییر رویه می دهد وهرکس بخصوص کسانی که او، به هرحال احترامش را بجا می آورد، می تواند تصمیم های اداری، سازمانی وحتی بلند تر ازین ها را تغییر دهد. بسیار بی جرئت است، بی سبب خیلی از همکاران وبیکاران در هر موردی او را همراهی می کنند. قدرت تفکر بلند ندارد و وقت کم را در فکر کردن نمی گذراند.  

بهره یی از کرزما ندارد. برعلاوه به استثنای زبان انگلیسی، در سایر عرصه ها چانس آموزش قابلیت های بلند و درخور یک رهبر، به او رخ نکرده است. از تجربۀ اداره برخوردار نبود که رئیس ادارۀ موقت، رئیس ادرارۀ انتقالی ورئیس جمهور کرده شد. کار در این پست ها نا آماده گی وناشی گری او را عریان تر کرد.      

اهل مشوره است؛ همزمان نظریات متضاد را با توجه به نحوۀ ادا، موقف و وضعیت طرف ها تایید یا رد میكند. موضع روشن و جدا، در قبال نظریات متضاد ندارد. شوخ مزاج و طنز گوست، ‌اما زود زود بر مسایل خرده می گیرد. رنجش ها را ظاهراً فراموش میكند؛ قلب پاك و ظریف دارد. خوش باوری و اعتماد بیش از حد لازم و بدون کنترول، از ضعف های اوست. استقرار فکری ندارد؛ در یک قضیه باربار به گونه های متفاوت تصمیم می گیرد. استفادۀ ابزاری از اشخاص را خوب و به موقع مناسب عملی میکند. عوام فریبی و سیاست های ماکیاولیستی را خوب بلد است. انتخاب احمد ضیا مسعود به عوض مارشال فهیم و بازهم تعیین مارشال به جای ضیا مسعود در پست معاون اول ریاست جمهوری، می رساند که علی رغم تنهایی و نداشتن پایگاه در جامعه، می تواند بازی های تفرقه افگن را عملی کند و گروههای نسبتاً متحد مخالف با خود را ازهم بپاشاند وبه اصطلاح سرداری خود را حفظ کند. (به حیث یک درمانده، درمانده طلبان تشنۀ قدرت را خوب شکار می کند و هرگاه دلش خواست بیرون می اندازد. همین مورد را در کشاندن سایر اشخاص و احزاب قومی و مذهبی، بدون نظرداشت عواقب بد آن، بکار می برد.  بایک تیر دو شکار می کند و ماهی مراد قدرت طلبی و تداوم آن را مانند مفلسی که در چنین حالت ها هرگز بی چاره نمی ماند، می گیرد).

برخورد اخیر با غرب، ترساندن بارک اوباما از رو آوری به رقیب ستراتیژیک یعنی روسیه و دیگران، سر و صدای قطع عملیات بر اهالی ملکی بااستفاده از احساسات مردم در آستانۀ انتخابات که برای مواجه کردن مردم با ادارۀ اوباما بکار برده شد، نمونه های تازه این سیاست هاست. ازهر وسیله ایکه قدرت او را حفظ کند و تداوم بخشد، استفاده می کند. عملیات، از شروع ادارۀ موقت جریان داشت، اما چون ادراۀ بوش دربست به تائید او قرار داشت، خاموش می ماند و به پیام تسلیت اکتفا می کرد. زمانی که ادارۀ اوباما حاکمیت افغانستان را پرفساد و دولت مواد مخدر خواند، انتقاد کشتار غیرنظامی بالا گرفت تا آنان را مجبور به پذیرش خود، آنچنان که در دورۀ بوش بود، کند.

اگر در بارگاه غرب و بخصوص امریکا جای پا و قرب و منزلتی داشته باشد، ملت، مردم، اندیشه های ملی مردمی و چیز هایی ازین قبیل را به پشیزی برابر نمی کند، اما چنانچه از آن بارگاه رانده شود، و بر عملکردش انتقاد کنند، فریاد او مبنی بر مستقل بودن، آزاد بودن، وغیره، زمین و زمان را فرا می گیرد و با گریه و زاری از قرار داشتن در موضع مردم و آزادی و استقلال داد می زند و مردم و افکار آنان را به بیراهه برده آنان را وسیله و پل تحمیل خود بر ادارۀ های امریکا وغرب قرار می دهد.  

سر و صدای توزیع زمین برای حدود 11 هزار معلم به اساس قرعه در آستانۀ انتخابات نمونۀ استفادۀ ابزاریست که در 8 سال قبل هیچ اقدامی درین زمینه نه شده است. در حالیکه با یک اقدام بی سابقه شیرپور به اطرافیان، شمار زیاد وزیران و قوماندانان بدون استحقاق و قرعه سپرده شد که اعمار با شتاب زمین ها پرده از فساد، اختلاس و چپاول برمی دارد. در مقام مقایسه باید گفت که هیچیک از کارمندان بلند رتبه یا پایین رتبۀ دوران داکتر نجیب الله به شمول خود او و خانواده اش در هیچ نقطۀ کشور دارایی، زمین و تعمیر ندارند.

کرزی، گاهی در چهرۀ یك دموكرات، زمانی در قالب یك حكمران سنتی دارای خدم و حشم و وقتی در چهرۀ یك مذهبی جلوه میكند. اما اگر نیک بنگری هیچ یک نیست. فقط به حفظ قدرتی که از آن هیچ چیزی ساخته نیست، به هر نیرنگ و حیله توصل می جوید. او در واقع یک ملک یا خان قبیله مربوط به آریستوکراسیست که هر که از دامن چپنش گرفت به دادش به گونه سطحی می رسد و الی خود برنامه یی ندارد؛ مردم را مقروض الطاف و منت دار خود تصور می کند. زود، زود زیر تأثر هرکس میرود؛ اما نظر شخصی بر وی مستولیست که آخر از همه با او ملاقات کرده باشد.

شخصاً خود در اختلاس و رشوت و سوء استفاده دست ندارد، اما به اطرافیان و دیگران چراغ سبز می دهد و به بیزاری های لفظی اکتفا میکند. وعده می دهد و به آسانی فراموش می کند. مدیر و رهبر خوب نبودن او، ناآگاهی اش از ابتدایی ترین شیوه های مدیریت و رهبری در مقام بلند ریاست جمهوری زبانزد عام و خاص است. از بی طالعی این ملت است که احساسات او بر خرد ورزی و تعقل در مدیریت دولت- کشور ما می چربد و هر چند گاهی در گفتار و رفتار وی مضحکه هایی زاده می شود.

 پرسش:  جالب بود، میخواهم در بارۀ مدیریت هردو کمی صحبت مقایسه یی کنید.

پاسخ:  خیلی دشوار است توانایی مدیریتی هردو را مقایسه کرد؛ زیرا هیچ وجه مشترک بین شیوۀ مدیریتی داکتر نجیب الله و روش های حامد کرزی وجود ندارد. داکتر نجیب الله، اصول رهبری را به مدد آموزش، محیط اجتماعی، تجربه و کرزماییکه از آن یادآور شدم، خوب فرا گرفته بود. او سازمانده نیرومند بود؛ دوست داشت کسانی را دور و بر خود جمع کند که مانند او مدیر و رهبر باشند. تنوع را می ستود و دارای دیدگاه واضح برای آیندۀ کشور بود.

زمانی که به رهبری حزب و دولت رسید، کسانی که به مبارزه بر ضدش پرداختند، کم نبودند را با برخورد اقناعی و توضیحی به عملکرد جدید و عادلانه در جامعه فرا می خواند. اما آنان که افغانستان را به یمن "انقلاب باد آورده و تصادفی ثور" مِلکیت حکمروایی خود می دانستند، بابی باوری به راه نو مصالحۀ ملی و گذار به مردم سالاری، مانع او می شدند. داکتر نجیب الله در دو جبهۀ نیرومند- درون حزبی (مخالفان و منافقان خاصتاً در بیروی سیاسی و کمیتۀ مرکزی که مرکز رهبری حزب بود) وبیرون حزبی (تنظیم های هفت و هشت گانه، مداخلۀ خارجی، پاکستان و ایران تا اروپا و امریکا) می زرمید. باامکانات کم و اندکِ عاید داخلی و کمک های ناچیز مالی و جنسی اتحاد شوروی و سپس روسیه، هم در دفاع از کشور ایستاده گی میکرد وهم چرخ زنده گی اقتصادی را با درایت می چرخاند.

مهم این است که در انتخاب مسوولان دقت زیاد به خرج می داد و هرگز به خرده مدیریت ((Micro-Management مصروف نمی شد. تمام فعالیت هایش بر مدیریت کلان (Macro-Management)، تمرکز داشت. چهار معاون وی درعرصه های مشخص، صلاحیت رهبری امور آن بخش را داشت و با همکاران مسلکی که در ادارۀ امور انسجام یافته بودند، کار می کرد. دستگاه ریاست جمهوری کارمند اضافی نداشت و همه در یک تلازم منطقی و سلسله مراتب منظم جابجا شده بودند. در تمام دستگاه ریاست جمهوری حتی یک مشاور وجود نداشت.

رابطۀ داکترنجیب الله با کارمندان، وزیران، والیان، قوماندانان امنیه، رئیسان امینت و قوماندانان قول اردوها، سفیران و نماینده گان دولت در خارج، از راه کار و ارزیابی دست آورد هریک، توسط مسوول اداره تامین می شد و برخورد سلسله مراتب از بالا با پائین و برعکس بسیار دقیق رعایت می شد.

مجازات و مکافات رایج بود؛ هر مامور مطابق قانون معاش و امتیاز می گرفت. معاش اضافی و از چندین منبع اصلاً پرداخته نمی شد. البته کسانی را با امتیاز نقدی یا مدال و نشان مکافات می کرد.

واسطه بازی، خویش خوری، ارتشا و اختلاس شدیداً مورد پیگرد و مجازات قرار می گرفت. برخی رهبران حزب و داکتر نجیب الله پیوسته فورمولی را در مجالس مهم بازگو می کردند که حزبی ها و ماموران دولت در کار و مبارزه در اول قطار، و در امتیاز در قطار آخر قرار گیرند. خود او نیز این فورمول را مراعات میکرد. به همین دلیل است که اعضای حزب دموکراتیک- حزب وطن درهیچ نقطۀ افغانستان به نام خود و اعضای فامیل خود بلندمنزل و پول و جایداد ندارند. اصل تعهد به وطن و مردم، امانت داری و بیزاری از خیانت در آنان خوب پرورش یافته بود و هوس ها و نیات چپاول گری زیر کنترول شدید قرار داشت.

اما "مدیریت و رهبری" حامد کرزی، خیلی ناشیانه است. اعمالی صورت گرفت که برای حال وآینده ادارۀ کشور مضر تواند بود. من در بارۀ اداره و مدیریت در دوره های محتلف و از جمله از سال 1380، به اینسو، تحقیق هایی مستند دارم و در نشریه های داخلی و سایت آریایی، نشر شده اند. می توانید با مراجعه به آن مطلوب خویش را بدست آرید؛ لازم به یاد آوری می دانم که، در حاکمیت حامد کرزی رشوت، اختلاس و فساد به حد اعلا رسیده است؛ چپاول وغصب زمین های دولتی و مردم ادامه دارد؛ مواد مخدر بیداد می کند؛ زنده گی  دارنده گان عاید ثابت و اقشار پائینی زیر خط فقر آمده است؛ اداره با تبعیض معاش دالری و بخور و نمیر به تجزیه روبروست؛ مشاور بازی های بی رویه با معاش دالری برابر با معاش سالانه ده ها مامور، ادامه دارد. معنویت از اداره رخت بسته است؛ رشوت خوار و مختلس و غاصب احترام می شوند؛ در پست ها و منصب های سیاسی، اداری، حکومتی وغیره نصب می شوند. حامد کرزی، پست های اداره را به حساب سهمیه ها، سفارش ها، توصیه ها، حق السکوت ها و تزکیه ها تقسیم کرده است. مجازات و مکافات را دفن کرده اند و برگور آن پاکوبی وعربده جویی میکنند. در اطراف حامد کرزی، اشخاصی لانه کرده اند که نه تنها از سابقه کاری، تجربه، دانش مسلکی و شهرت نیک برخوردار نیستند، بلکه هرسال به بلند منزل ها و حساب های بانکی شان بی توجه به حساب و کتاب می افزایند. سیاست نیش و نوش ادامه دارد و خرید و فروش اشخاص برای مقاصد نامشروع باب روز شده است. او اشخاص ضعیف، بی کاره، بی تجربه، اما ظاهراً وفادار به شخص خود را در مقام های مهم می گمارد و هیچ نظارتی بر کردار و رفتار آنان ندارد. در حالی که همین اشخاص با سوء استفاده ها وندانم کاری ها باعث درد سر های مهم کرزی در افکار عامه ملی وبین المللی شده اند. شاید بتوان کلانترین جایزه جهانی را به کرزی برای دریافت ناکاره ترین اشخاص و تقرر شان درپست های حساس ومهم اعطا کرد. او ازین بابت در زمرۀ سلاطین و حکمرانان افغانستان، مستحق ترین است! شاید مثال عملی این نکته را روشن کند.

چندی قبل از سپردن استعفایم - یک شام  به شعبۀ رئیس دفتر دعوت شده بودم. بحث هایی داشتیم. ناگهان صدای رئیس جمهور  بلند شد همه ایستادیم و او با خیل خوبان که در هر جا همراهیش می کنند از زینای گلخانه به دهلیز عمومی به طرف شعبۀ رئیس دفتر در حال آمدن بود. در دفتر سکتریت با همه احوال پرسی کرد. متوجه شد که ایر کانیدیشن فعال است و در عین حال کلکینی هم  باز است.  به رئیس دفتر خطاب کرد که چرا این حالت جریان دارد؟ و باز اضافه کرد، درینجا کسی مدیر نیست به جز آقای... اشاره به نگارنده و ...  و.... با تبختر به اطرافیان همراه نگریست. همه با تبسم های ساختگی و جبری سر تائید جنباندند. دلم می خواست چیزی بگویم، اما سکوت را ترجیح دادم. حال می گویم، یکی ازین آقایان تازه بعد از اجرای تقلب های انتخاباتی با چرب زبانی و تیز زبانی موقف کلانی در دستگاه یافته بود. دیگر، بو فضولی بود که حتی سواد نوشتن و خواندن نداشت، با چاپلوسی وحتی سخن چینی و جاسوسی به اطرافیان رئیس جمهور و با مراجعه های مکرر به تعویض نویسان شهر که برای بقایش دری دستگاه تومار بنویسند، خود را درین جا حفظ کرده بود و درست موقفش هم معلوم نبود؛ کار پیشکار و سکرتر و بکس بردار و غیره را انجام می داد. سومی من بودم. خیلی تعجب کردم که چگونه رئیس جمهور هر سه تن را در یک ردیف قرار داده است. دلم سوخت که او حتی اگر شوخی هم کند، نباید سه شخص متفاوت را پهلوی هم قرار دهد و آنان را مدیران خوب دستگاه معرفی کند. ازین جا دانستم که این جلالتمآب ما نه تنها بویی از مدیریت نبرده است، بلکه با مدت طولانی کار مشترک، تحلیلی از جایگاه، آگاهی و توانایی  و کارکردهای زیر دستان خود هم ندارد.

حامد کزری در دو دور، دارایی های خود را اعلام کرد، اما نتوانست ماموران بلند رتبه را به این کار وادارد. نسل جدیدی از اختلاس گران، رشوت خواران و غاصبان، به سراسر ادارۀ کشور و جامعه ریشه تنیده است که یکی از دست آورد های منفی این حاکمیت تواند بود.

چون شما به مقایسه علاقه مند هستید، می خواهم مطالبی را درین زمینه خاطر نشان کنم:

در زمان داکتر نجیب الله بودجه عادی دولت چیزی حدود پنج صد ملیون دالر بود؛ بودجۀ انکشافی هم به همین مقدار. بخشی از عاید داخلی و بخشی تنها از کمک های شوروی و بعداً روسیه اکمال می شد. درحالیکه جنگ تنظیم ها، مداخلۀ پاکستان و ایران، کمک های مستقیم امریکا، اروپا و جهان عرب با پرسونل، پول، تبلیغات و تجهیزات برضد حاکمیت نجیب الله به شدت جریان داشت، اما اداره هم از رونق نسبی برخوردار بود.

اکنون قضیه برعکس است؛ جنگ آنچنانی وجود ندارد؛ جهان با حاکمیت کمک مالی تخنیکی و نظامی می کند، اما اداره به سینه افتاده است و می لنگد. ملیارد ها دالر به عوض بهترسازی زنده گی مردم، زنده گی را بدتر کرده است. حتی مردم بعضاً ریشۀ درخت می خورند و اولاد های خود را برای زنده ماندن باقی اعضای خانواده می فروشند. بنابر این چیزی در شیوۀ مدیریت دو شخص مفقود است و آن شایسته گی مدیریت و رهبریست.

امروز افغانستان باالقوه، دارای مساعد ترین حالت، زیاد ترین کمک ها، بیشترین اجماع داخلی و خارجی است. در تاریخ کشور، هیچ زمانی چنین نبود و شاید درآینده نیز به این شور و شوق نباشد. اما با دریغ و تأسف که ادارۀ حامد کرزی، باالفعل از نظر اداره، رهبری، استعمال نیروها و امکانات برای بهبودی، داشتن سطح بلند فساد و اختلاس و غصب، بی کاره گی و بی استعدادی رهبران و مدیران، ضعیف ترین و ناکام ترین حاکمیت در تاریخ گذشته است و شاید در آیندۀ نیز باشد.

پرسش:  مشاهده می شود که تفاوت هایی بین این دو، در اداره و ساز ماندهی وجود دارد؛ من شبیه نظریات شما را از سایر مردم هم شنیده ام. چرا ما پیوسته قدر آنچه را داریم، نمیدانیم و فردا برایش افسوس می خوریم. چرا چنین است که هر بار به یک حرکت به جهت منفی روانیم.

پاسخ: اگر دعوا نباشد که زیاد تر از شما متأسفم، اجازه دهید عرض کنم که به اندازۀ شما متأثرم و درین شکی وجود ندارد. علی رغم اینکه درضرب المثل می گوییم، در کشور ما مرده بد و زندۀ خوب وجود ندارد، درعمل خود ما وسیلۀ دوام این حالت می شویم. به نظرم چند چیز مهم است که باید در برخورد های اجتماعی و ملی به آن کمال دقت صورت گیرد.

اول، ما مردم یک دست نیستیم؛ یعنی در طرز فکر کردن، در شناخت خود ما، موقعیت ما، هویت ما و یک سلسله مسایل فرهنگی- اجتماعی. ما تفاوت های فرهنگی- عنعنوی داریم که باهم تطابق نمی کند. اقوام مختلف داریم که هریک برای خود دعوای بزرگی و جاه طلبی دارد. چتری که همه را با صمیمیت درخود جا دهد- یعنی منافع ملی تعریف شده نداریم که همه به آن تمکین کنیم. بنابرآن عنعنه پروری با تمدن میانۀ یی ندارد. اشخاص معین به الگوی قوم خود مبدل می شوند ودیگران از او به همان اندازه نفرت دارند. معیاری که از وجوه مشترک نماینده گی کند، و یکسان بر همه تطبیق شود، وجود ندارد. از همیروست که با حفظ دعوای داشتن تاریخ هزاران ساله، هم هویت ملی ما می لنگد وهم الگوهای سراسری و ملی نداریم.

دوم، روان شناسی اجتماعی ما به گونۀ غیر مطلوب به رجحان سمت، قوم، خانواده، زبان و باالتبع به حزب و پارتی میلان دارد. جامعه پذیری و دوراندیشی نداریم. امروز دیدگاه رهبران افغان به برخورد روزمره  وعکس العملی محدود مانده است.  پرواز اندیشه برای فردا های دور درهیچ یک دیده نمی شود. چون دیدگاه ما، پیش پای ما را روشن می کند، لذا با مرگ، سبکدوشی و کنار روی، یک سره بیکاره می شود؛ توجه عامه را جلب نمی کند؛ و از پایگاه وسیع ملی برخوردار نمی شود. این است که با رویکار آمدن اشخاص جدید همان دیدگاه های روزمره زده از نو گرفته می شود.

 پرسش: می توانید به یکی دو خاطره از هر یک اشارۀ داشته باشید که درعین حال، موقعیت کاری یا شخصیتی هر یک را به درستی روشن کند؟

پاسخ: از هر دو خاطره هایی دارم، اما شرط شما مرا کمی به فکر کردن وامیدارد.

داکتر نجیب الله هرگز از واقعیت ها گریز نمی کرد؛ بر عکس در جستجوی آن می بود. در دفاع مستقلانه بخصوص از جلال آباد، رهبری و حضور شباروزی او گاه در مصاف جنگ وعمدتاً درعقب جبهه، وجهۀ او را بلند برد. مقاومت کامیاب در برابر کودتای حوت 1368، درحالی که وزیر دفاع، قوماندان قوای هوایی و مقام های بلند دفتر سیاسی حزب کودتا کرده بودند، به محبوبیت او افزود. او شخصاً نیروهای دفاعی را رهبری می کرد و فرمان می داد. در جریان کودتا هر ساعت ابتکار می کرد؛ به مردم و مدافعان روحیه می داد. شما می دانید که موضع گیری خوب یا بد در چنین لحظه ها از چه اهمیتی برخوردار است. و یک خاطرۀ دیگر.

داکتر نجیب الله، در ماه های آخر کارش، با مردم صحبت های صمیمی می کرد و از آنها می خواست، مشوره دهند که زمام امور به کی ها سپرده شود. قبل براین نامه هایی به شخصیت های افغان، سران مجاهدان و شاه متوفی، ارسال کرده بود و از هر یک خواسته بود، برای یک مشورۀ ملی اقدام کنند که در نتیجۀ آن قدرت به یک میکانیزم  توافق شده به گونۀ صلح آمیز انتقال داده شود. تقریباً همه وقت کشی می کردند، و یک عده بر فشار نظامی پافشاری داشتند.

در همین سلسله با استادان پوهنتون ها ملاقات داشت، سئوال را صاف و پوست کنده پیش کرد: "من بار ها تصریح کرده ام که اگر برای تامین صلح، کنار رفتن من مفید باشد، به این کار حاضرم، اما باید تضمین شود که جنگ خانه به خانه سرایت نکند و مخالفان مسلح به منظور کسب قدرت میان هم نه جنگند و جوی های خون جاری نشود. می گویند داکتر نجیب برای آن که در قدرت بماند این بهانه را پیش می کشد. امروز از شما هموطنان که از صلاحیت علمی و کادری بلند برخودار هستید، مشوره می خواهم. ما تا این جا صادقانه وظایف مربوط  به خود را انجام دادیم. اما حالا هم به یک صدا می گویند نجیب!  تو مانع هستی کنار برو  و- الی ما بزور این کار را می کنیم. من نمی خواهم که جنگ برادر کشی ادامه یابد. لذا مشوره بدهید چه کنم، کی را به خیر و صلاح مملکت می دانید؟"

یکی از استادان جوان پوهنتون تحقیقات اسلامی، برخاست وگفت "از پدر (یا پدر کلان) م خاطره یی دارم که روزی تیشه و کنده چوبی را برداشت و به سرمه چوب ساختن شروع کرد. حی و حی وحی کنده چوب را  خرد کرد، اما سرمه چوب نتوانست ساخت. آخر الامر تیشه و میده چوب را سوی ما انداخت و صدا زد که من نتوانستم اگر می توانید این شما و این...

مانند خاطرۀ پدر یا پدر بزرگ من، این اظهار شما (خطاب به داکتر نجیب الله) می رساند که شما همه چیز این ملک را خراب کردید و حال از ما می خواهید که آن را درست کنیم؟"

در همین حال یک از پوهاند ها (به گمانم مرحوم داکتر غضنفر) برخاست، در حالی که اشک بر چشمانش جاری می نمود، آن جوان را سرزنش کنان به خاموشی دعوت کرد و گفت این ظلم است که ما چنین پاسخی در برابر رئیس جمهوری بدهیم که همین اکنون به یک ریفراندم مشغول است. من هیچگاهی این شاگردم (اشاره به داکتر نجیب الله) را تائید نکرده ام. شما این را خوب می دانید؛ اما امروز چون مسئلۀ ملی کشور است، نمی خواهیم که با آن جوان هم نظر باشیم، ما حاضریم روی یک طرح با شما کار کنیم.

داکتر نجیب الله با کمال احترام از پوهاند خواست، اجازه دهد تا استاد حرف های خود را تمام کند و اضافه کرد که من به مشورۀ نیک شما ضرورت دارم؛ اشتباه نشود که ....

درین ملاقات و در سایر دید وادید ها، من از فراخ دلی و حوصله مندی داکتر نجیب الله تعجب می کردم. او یادداشت می گرفت و مایان نیز نوت می کردیم و هنگام تهیۀ بیانه ها و برنامه ها از آن استفاده می بردیم. یادداشت های داکتر دقیق ترین همه می بود؛ کوچکترین نظر، پیشنهاد و انتقاد را صرف نظر از شیوۀ بیان و آهنگ ارائه، فراموش نمی کرد و نقد کننده را اگر ذی حق یا نا حق بود، گرامی می داشت.

اما کرزی، با مشاهدۀ یک حادثۀ ناگوار که مردم را تکان داده و فاجعه بار آورده است، گریه سر می دهد و عوام فریبی می کند؛ با تغییر صحنه، با گذشت چند روز، باهیچ اقدامی آن را فراموش می کند، حتی با حادثه آفرین های این فاجعه، چای صبح و نان چاشت یا شب نوش جان می کند.

او چند بار در کابینه مطرح کرد که وزیران باید زمین هایی را که در شیرپور گرفته اند، مسترد کنند، اما هیچ یک حاضر نه شد. شبی هدایت داد که حکم برطرفی چهار تن (نام ها محفوظ است) را که در دستگاه ریاست جمهوری کار می کردند، آماده کنیم. به رئیس دفتر گفتم که زمین های شیرپور به این چهار نفر محدود نیست، اگر اقدام می کنند، باید شامل حال همه باشد. زیرا این حرکت ناقص است و از نظر مدیریت درست نمی نماید. به هر حال چون امر شده بود حکم مورد نظر آماده شد. هر چهار تن یا کم و بیش به تپش ها افتادند و با تیلفون مرشد کرزی نه تنها حکم امضا وعملی نه شد که چند روز بعد، یکی را با دستان مبارک شاه سابق- و بابای ملت اعلیحضرت محمد ظاهرشاه، مدال یا نشان دولتی داد و دیگری را با هدیۀ یک عراده موتر لوکس با پول قرض که ماه پرداخته نمی شد، نوازش کرد.

روز دیگر بازهم درکابینه یاد آوری شد و کرزی با الفاظ شدید خواهش کرد که وزیران باید زمین ها را مسترد کنند. این بار نیز با مخالفت مواجه شد. گفتگو های داغ بین داکتر بشر دوست (مخالف این امر) و کسانی که زمین گرفته بودند، مخصوصاً بعضی از آن هایی که از غربت غرب به هدف چپاول آمده بودند، درگرفت. (البته یک معاون رئیس جمهور و یک وزیر اظهار کردند که استثناءً زمین نگرفته اند، دیگران همه یک نمره یا دو یا بیشتر،ازین نعمت برخور دارشده بودند). همه با چنان منطق طفلانه بر "استحقاق حقۀ" خود اصرار می کرد که گویی هنوز هم حق وی تلف شده است و از گاو غدودی به او داده اند. وزیری که بوق و کرنای ارمغان دموکراسی اش گوش آدم را کر- کرده بود با همین الفاظ که من شنیدم گفت پدر کسی ازمن زمین را گرفته نمی تواند. این حق من است. هر مامور دولت حق دارد سرپناهی داشته باشد.

توزیع زمین ها ظاهراً به مارشال فهیم نسبت داده میشد؛ او دفاعیۀ مختصری ارائه کرد و بشردوست بار دیگر با الفاظ شدید تر مخالفت نشان داد و بر تقاضای قبول ناشدۀ کرزی که دست از پا گم کرده بود، جان داد. در همین حال یکی از وزیران با دفاع از عملکرد مارشال، بشردوست را از موضع "قانون و څارنپوهی" به توهین شخصیت ها متهم کرد.... هنوز گفته هایش ختم نه شده بود که کرزی فریاد زد: ... صاحب! خاموش باش! توجیه نکن! .... من رئیس حکومت دزدان هستم! رئیس حکومت دزدان! باز شما توجیه می کنید!

مجلس به حالت بدی پایان یافت. کرزی که فردای آن روز عازم امریکا بود، مارشال  شکیبا را به دفتر کار خود برد و فرمان داد که در غیاب وی از امور مقام ریاست دولت! سرپرستی کند. این بار بدون دست آورد به امریکا رفت و هیچ کاری در تسلیمی زمین ها به دولت از دستش بر نیامد. از امریکا که برگشت، گرمی تقاضا فروکش کرد و موضوع به بیروکراسی و کمیسیون سازی سپرده شد.

مسئله این است که اگر کرزی به این نتیجۀ "اتفاقاً درست" رسیده بود، چرا تاهنوز هم به سرکرده گی این "حکومت دزدان" با ترفند های تازه تر و سناریو های خطرناک تر ادامه می دهد؟ و اگر نتیجۀ درست " اتفاقی بیان شده"  از نظر بعضی ها نادرست بود، چرا تا هنوز کسی از آن میان به این اتهام صریح اعتراض نکرده است.

مشاهده می کنید که این جا وجا های دیگر، کاربرد احساسات نسبت به تعقل و خرد مدیریتی فربهی می کند. من مثال های زیادی از برخورد های احساساتی و دور از مآل اندیشی، در موارد سیاسی، بین المللی و اداری دارم که درین جا به همین مختصر اکتفا می کنم. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.  

پرسش: تشکر؛ من در ابتدا خواهش کردم که در تحلیل ها خوشبینی و بدبینی راه نداشته باشد. گمان می کنم به نوعی از داکتر نجیب الله جانبداری کردید. به هر حال توضیح های شما برایم جالب بود. من درین مورد اشتباه کرده ام یا حق به جانبم؟

پاسخ: شما اختیار دارید، گفتید گمان می کنید، این گمان را آگاهانه به کار بردید یا شاید تأدب کردید. اگر حتی به یقین هم برسید که جانبداری کرده ام، بازهم به نظر شما و آن یقین احترام می گذارم. اما تصریح می کنم که آنچه گفته آمدم، دید مدیریتی، حقایق، آماده گی ها، کفایت ها و کیفیت های هردو رئیس جمهور با توجه به معیار های علمی بود. از خود چیزی نه افزوده ام، از جانبی هم بنا نبود که در بارۀ کرکتر و خصلت هریک با توازن مثبت و منفی نظر اندازی می کردیم. خود شما بار بار به مقایسه علاقه نشان  دادید. سعی کردم این خواست تان را برآورده کنم. اگر برآورده نه شده است، معذورم. در کتاب "درس ها و اندرز ها" بررسی متوازن ازجمله در بارۀ داکتر نجیب و حامد کرزی انجام داده ام که چون پای مقایسه در میان بود، جنبه های مثبت و منفی عملکردی (به طینت و خصلت آن ها کاری ندارم- گرچه رهنمای عمل تواند بود)، واضح شده است. حتی در آن تحلیل ها با قید احتیاط ها (شش ماه گذشته بود که آن را نشر کردم، و این مدت برای یک قضاوت کافی نبود)، از آیندۀ عمل کرزی با اگر مگر هایی معین استقبال هم شده است.

تصور کنید که قصد جانبداریی دخیل بوده است. درین صورت، باید قضیه برعکس می بود. مگر نمی دانید که بسیاری ها با تعریف پر آب و تاب کلاه و چپن کرزی به جاه و مقام رسیده اند ومی رسند. با چه چشم داشتی آیا به جانبداری از داکتر خدا بیامرز که بساط حکومت و حزبش برچیده شده است و در زمان تصدی او هم دم و دستگاهی برای خود تیار نکردم، بایست بپردازم. نه به حزب های که از نام او ساخته شده است ارتباطی دارم و نه اندیشه های او، خانواده وهوا دارانش در محاسبۀ سیاسی- اداری مقام بارز دارند که چراغ سبزی به آنها بوده باشد تا فراموششان نشوم. برعکس "زیرکی" حکم می کند تا برای چشم داشت از کرزی، که در اقتدار است و با یک کرشمه می تواند، سطح زنده گی شخص و اولاد های او را تغییر دهد، از او مدح و ستایش شود. کما این که عدۀ زیادی به این کار مصروفند و شما می بینید که به "آب و نانی" رسیده اند که مپرس. اما این جفا به تاریخ و روشنگری و بیان حقایقی که بدبختانه خریدار و طرفدار قلیل دارد، خواهد بود. بنابرآن، من دید خود را که به درک من با واقعیت ها منطبق است، انعکاس دادم. در قبول یا رد آن اختیار با شماست. افق تحقیق بروی تان باز است، می توانید با مراجعه به آن، به آنچه می خواهید برسید.

 پرسش:  دقیقاً همین طور است که فرمودید. من با نوشته ها و نظریه های شما آشنا هستم. صراحت و وضاحت آن را  ولو که با بعضی آن ها موافق هم نباشم، تقدیر می کنم. مهم این است که از جملۀ نادر کسانی هستید که به دنبال هر انتقادی، راه حلی هم عرضه داشته اید. اجازه می خواهم سوال شخصیی کنم،  چرا این موارد را در زمانی که با آقای کرزی کار می کردید، مطرح نکردید و اگر مطرح کرده اید و من آگاهی ندارم، معذرت می خواهم. اکنون طوری که می بینیم پیشنهاد ها و نظریه های نه تنها شما بلکه شماری زیادی از دوستان، رسانه یی شده اند، آیا بدرد می خورد؟ می خواهید توضیحی بدهید؟

پاسخ:  موضوع خوبی را پیش کردید. علی القاعده چنانکه گفتید، باید می بود؛ و بود. من حدود چهار سال با حفظ معاونیت دفتر رئیس جمهور، در دارالانشای کابینه های موقت، انتقالی و مدتی هم در کابینه انتخابی بودم. از شروع نظریه و پیشنهاد هایم را با مراعات سلسله مراتب یعنی از طریق رئیسان دفتر (با سه رئیس دفتر کار کردم)، به رئیس جمهور می سپردم. متاسفانه پاسخ مثبت یا منفی دریافت نمی کردم. آهسته آهسته پی بردم که در آن جا مدیریت و آگاهی مدیریتی ارزشی ندارد. با آنهم گاه گاهی مستقیم به رئیس جمهور یادداشت هایی می سپردم؛ بازهم نتیجه نمی گرفتم. باری در زمانی که بحث های کابینه بر تبدیل بانک نوت های پنج، ده هزاری به بانکنوت های کنونی چندین روز پیهم ادامه یافت، وبن بست ایجاد شده بود، یادداشت چندین ماده یی دربارۀ تعویض نوت ها ومیکانیزم های ارزان و با اطمینان که راه تعویض دو یا چند باره گی نوت ها توسط فرصت طلبان را به خوبی بسته بود، ترتیب دادم و شام به رئیس جمهور سپردم و گفتم این ها را در صورتی که قبول کردید، فردا از آدرس خود در کابینه عنوان کنید و نه از آدرس من. زیرا این وزیران خود خواه با توجه به موقفم و مفادی که برای شان متصور است، آن را نمی پذیرند. قبول کرد اما فردا در حالیکه دانستم نوشته را با دقت مطالعه کرده است، و در برابر بسا ماده ها دو علامه دقت و در سایر ماده ها یک علامۀ دقت گذاشته است، خطاب به کابینه گفت؛ برادران! دیروز عصر، آقای ...، نوشته ای به من داد که خیلی خوشم آمد. به سکته سکته خواندن آن شروع کرد؛ فوراً خواهش کردم اجازه دهد من بخوانم. باصدای بلند خواندم. حدسم درست بود، یکی دو وزیر که با کارش ارتباط مستقیم داشت، آن را نپذیرفت و مجلس به راه خود ادامه داد. دیگران هم که طرحی نداشتند، توجهی نکردند؛ کرزی هم که مفت خوشش آمده بود، مفت دنبالش را رها کرد. اما من نگران شدم که چرا به وعده یی که با من داده بود، وفادار نماند.

در موارد دیگر، زمانی که در قضیه یی بن بست ایجاد می شد و کابینه از برخورد اصولی و علمی عاجز می ماند، در همان مجلس یادداشت های به رئیس جهمور می دادم. او گاهی می خواند وگاهی نمی خواند. یا می گفت اگرچه آقای ... عضو کابینه نیست و حق ندارد که نظر بدهد اما فکر می کنم این راه حل بهترین باشد، بیائید برادران که این را قبول کنیم و در مصوبه درج کنند.... و قضیه پایان می یافت.

به این ترتیب یازده یا دوازده برنامه دادم که سرنوشت هیچ یک معلوم نشد که نه شد. با تبدیلی رئیس اولی دفتر که شخص خوب، کارفهم و قدر شناسی بود، به جدید الورود حالی کردم که در گذشته چندین پلان داده ام واین کاپی هاست، مطالعه کنید، اگر لازم دانستید با رئیس جمهور درمیان بگذارید. به حالت عجیبی برخوردم. او که چند کارمند باسابقۀ دفتر از جمله نگارنده را به علت چند دقیقه ناوقت آمدن نیم روزه غیر حاضر کرده بود، بدون این که به برنامه ها نگاهی بکند، گفت این ها مهم نیست اول باید این گپ مهم فیصله شود؛ غیرحاضران را جمع کنید، نزد من بیاورید، عذر کنند تا معاف شوند، بعد در بارۀ پلان ها بحث می کنیم. چیزی نگفتم ولی فکر کردم این کارمندان نه کارشناسان ریاست جمهوری بل کارکنان مزد بگیر یک موسسۀ کشمش پاکی اند که گوییا با اندک ناوقت آمدن کار های روزانه را به عقب انداخته اند. تعجب کردم که چگونه ارزیابی یا مشاهدۀ یازده دوازده پلان اهمیت کمتر از ناوقت آمدن چند کارمند دارد که در صورت ضرورت شب و روز به دفتر می مانند و کار می کنند. نه آنها و من عذر کردیم و نه نوبت ارزیابی برنامه رسید. بعد ازین دیدار های ما با وفقه های ده، پانزده روزه انجام می یافت.

دریکی از ملاقات های یک به یک، درحالی که چشمان خود را به پائین دوخته بود، خطاب به من گفت، شما با فلان و بهمان ارتباط دارید و موضوعات را از دفتر به ایشان می گوئید. گفتم آری این معاون اول رئیس جمهور است و آن یکی از پست های بلند دستگاه را در اختیار دارد. گفت راز های دفتر به آنها می رسد. گفتم معنی آن این نیست که من این به اصطلاح راز ها را به آنها برسانم. گفت باید ثابت کنی که با آنها ارتباط نداری. گفتم ثابت کردن آنچه مبرهن است بی فایده است. من با معاون رئیس جمهور کار می کنم، با رئیس ادارۀ امور کار می کنم. مانعی به این ارتباط ها وجود ندارد. گفت من با تو کار کرده نمی توانم. گفتم من نیز با چنین شرایط با شما کار نمی کنم، بهتر است موضوع را به رئیس جمهور بگوئید تا تصمیم بگیرد. نمیدانم به او گفت یا نی اما محدود شدن ساحۀ کار و تجریدم از تیم بیش و بیش تر شد.

بعد ها کار به کاپی و تقلید کشید، سکرتری که برای کار های کامپیوتر مقرر کرده بودم به جایی رسید که این رئیس را استقامت می داد. دفتر رئیس رفته رفته به خزانۀ داریی غیبی، با سیف گران وقفل دار مبدل شد که فیض آن به اشخاص دَور و بر و دور و نزدیک می رسید. در ازای آن مطالبه هایی هم داشتند که خیلی قیمت و به ارزش بی ارزشی یا کتمان و وارونه جلوه گر کردن حقایق در رسانه ها وکار های مهم دیگر! می انجامید.  پاکت ها حاوی دالر و بعضاً با توجه به اهمیت موضوع پیش رو، مانند لویه جرگه ها و انتخابات، بکس های پر از دالر های باد آورده توزیع می شد و هیچ قید وجمعی در کار نبود. من هم یکی دو بار ازین پاکت های معجزه گر استفاده کرده ام؛ یکبار باارائۀ سند شش ماهۀ کرای خانه و بار دیگر زمانی که بیکار بودم و در ملاقاتی با یکی از رئیسان دفتر بدون اینکه طلبی کرده باشم. شاید پاکت بگیران وبکس بگیران که هر چند باری به بهانه های مختلف می گیرند و میروند، باور نکنند که چرا در مورد من فقط یکی دوبار چنین شده است. با توجه به موقف و کارم باور کردنی نیست ولی خوشبختانه واقعیت دارد.

روزی به جایی رفته بودم، رئیس دفتر بنا به ضرورتی مرا طلب کرده بود. وقتی برگشتم  نزدش رفتم، با سکرتر خود بر یک  نامه کار می کرد. آن را به من نشان داد، بعد از ملاحظۀ سطحی که نمی خواستم ماجرایی در پی داشته باشد، گفتم عالیست. مغرورانه به چوکی تکیه کرد وگفت، چه فکر می کنید ما بعد از شش ماه نمی توانیم یک مکتوب بنویسیم؟ گفتم خیر شما برای کار های بزرگ ومهم باید آماده گی داشته باشید، نوشتن یک مکتوب کار ساده است. به همراهش گفتم آن را بار دیگر تایپ کند. او با چند کاغذ پاره های دستنویس واصلاح شده خارج شد. من هم با مختصر تأخیر از عقبش بر آمدم. درسکتریت خواهش کردم نامه را بدهد. علاوه بر اینکه موضوع قابل فهم نبود، درست در پنج خط ده غلطی املایی داشت. آنرا اصلاح کردم وبه سکرتر دادم.

کاپی دیگر از فرمان یا حکم که نمونۀ آن را آماده کرده بودم فاجعه بار تر بود. قبل از تصویب قانون اساسی فرمان ها و احکام را ناچار بی استناد بر مادۀ مرتبط قانون می نوشتم و به مقدمۀ کوتاهی مبتنی بر هدف اکتفا می کردم. بعد از تصویب قانون اساسی، ضمن حفظ مقدمه کوتاه بر ماده استناد می کردم و مثلاً می نوشتم: به تاسی از حکم مادۀ ... قانون اساسی، به منظور فلان و بهمان هدف ....، فلان و بهمان کار یا مقرری وغیره، منظور است.

کاپی کار ارجمند دربار که از برکت پول های باد آورده و بلند منزل ها ومعاش دالری وموقف بلند در دستگاه به زمین و زمان فخر می فروشد با کاپی نادرست یک حکم در یک قضیه نوشته بود: به تأسی از تظاهرات تاریخی / / / پوهنتون کابل که باعث قتل یک محصل شده است، فلان به حیث رئیس و بهمان به صفت اعضای هیئت .... موظف اند تا....

این دانشمند بی چارۀ ما به عوض تأسی (پیروی) از ماده قانون، به تظاهرات پوهنتون تاسی کرده بود. و جلالتمآب رئیس جمهور آنرا به امضا مزین گردانیده بود.

چنانکه  معمول است، حکم ها و فرمان ها به روزنامه های دولتی نشر می شوند. این حکم تاریخی نیز اقبال چاپ یافته بود. فردای آن روز، روزنامه ها را آوردند و بمن نشان دادند وعده یی هم با تیلفون، مبتکر این ابتکار خلاقه را جویا شدند. من به هریک می گفتم که عاقبت به خیر باشد. این حکم با ده ها سند دیگر، شاید در آینده به حیث  شاهکار های ادبیات دری، فرهنگی و حتی اداری حاکمیت جناب کرزی، در موزیم یا آرشیف ملی نگهداری شود.

 پرسش:  از گفته های شما چیزی دیگری به ذهنم آمد. فکر نمی کنید، آنها را نوعی عقدۀ حقارت در برابر کار دانی، لیاقت و تجربه شما پیچانده بود که می خواستند با فشار بر شما، همکاری تان را جلب کنند؟ و الی طرح ارتباط داشتن با معاون رئیس جمهور به این گونه که می فرمائید، نمی تواند دلیلی داشته باشد. درغیر آن اگر موضوع بلند می شد، بی اعتمادی بین رئیس جمهور و معاون وی پنداشته نمی شد؟ 

پاسخ:  درین باره درست نمی دانم. اما تا جائی که به من ارتباط دارد، سعی کردم صمیمانه همکاری کنم و آنچه برایم سپرده می شد با کمال دقت و حسن رابطه در انجامش می کوشیدم. اما یک چیز در آن وقت عمومیت داشت وشاید اکنون هم در دستگاه ریاست جمهوری معمول باشد. تیم بیکاره های ریاست جهموری با تصاحب کرسی ها و موقف های بلند، به نوعی رئیس جمهور را در محاصره  گرفته بودند و همه در مورد دسترسی کرزی به اسناد و اشخاص تصمیم مشترک می گرفتند. کسی را مجال گذشتن به غیر از این مجرای تنگ نبود. چندین بار سعی کردم رئیس جمهور را تنها ببینم و دربارۀ کار و پلان روزانه، ماهانه و سالانه وی با او صحبت کنم. خودش نیز چنین خواهشی را بار بار از من کرده بود. اما نه تنها تیم بیکاره مانع می شد، بل در هر دیدار حضور می یافت و رئیس جمهور با توجه به منابع انتصاب و انتساب این اشخاص توانایی تغییر این وضع را در خود نمی دید. من این عاجزی او درین مورد را بار ها مشاهده کرده ام.

از جانب دیگر علاقۀ به بلند کردن موضوع نداشتم. چون می دانید که این چنین دستگاه ها به حد کافی مصروفیت ها و دردسر هایی دارد که بایست به آن بپردازد. ایجاد یک فضای بد در آن وقت دور از مصلحت بود. برعکس چندین بار سعی کرده بودم کشیده گی های ذوقی وسلیقه یی بین کلان های اداره را رفع کنم و در مواردی موفق هم بودم.

شاید این تیم دوست نداشت کسی یا کسانی را با خود داشته باشد که بهتر از ایشان بر مسایل رسیده گی می کردند. شما می دانید که در افغانستان، متأسفانه اشخاص با تجربه و کاردان که فضای حاکم را بر معیار های مثبت تغییر دهند، کم اند و بازهم متأسفانه اشخاصی که به ارتباط خارجی یا مصلحت های داخلی رویکار می آیند و سمارق وار بر پست ها و مقام های مهم سبز می شوند، زیاد اند. ازینرو نوعی اتحاد نامقدس بین آنان برقرار می شود و به مانع کلان در مسیر پیشرفت و تخصص مبدل می شوند.

به هر حال، من آهسته آهسته خود را کنار می کشیدم. فضای کار خوشم نمی آمد. دانشمندی می گفت؛ اگر انسان معتقد نشود که برای هدفی کار می کند و دیگران کارش را دوست دارند، اگر محیط پیرامون او پر از نعمت های مادی هم باشد، خود کشی خواهد کرد.

باور کنید من چنین حالتی داشتم. صبح ها که طرف قصر ریاست جمهوری میرفتم، فکر می کردم با پای خود به زندانی میروم. شام ها که برمی گشتم، فرحت عجیبی برایم دست می داد.

با انتخاب حامد کرزی به حیث رئیس جمهور، روزها در دفتر می نشستم و به کار های عادی مصروف می شدم. همه ارتباط ها با رئیس جمهور را قطع کرده بودم. صرف به مجالس کابینه می رفتم. آنهم بی تاثیر بود. زیرا تازه واردان در دارالانشای کابینه توانایی و سواد خواندن متن مصوبه را که از جریان مجلس آماده می کردم، دربرابر کامره های تلویزیون نداشتند. کوشش هایم برای تمرین دادن شان به جایی نرسید، عرق سرد و لرزه در صدا و اندام ها هنگام ثبت اولین برنامه با تازه وارد شده گان، نشان می داد که برای آماده کردن آنان راه درازی باید پیمود. خوشبختانه ثبت فیصله های مصوبه در تلویزیون را از اثر ناتوانی قطع کردند و من نفس راحت کشیدم. چندی بعد، رئیس دفتر از حضور در مجالس کابینه منعم کرد و بلادرنگ پذیرفتم.

ازهمان آغاز، زمانی که دریافتم به دردی نمی خورم، به قول شما بیشتر رسانه یی شدم. هر چند از 1358، در مطبوعات حضور داشتم و این سلسله ادامه داشت. بعضی همکاران، که کار عمدۀ روزانۀ شان انتظار در دهلیز های دستگاه یا پیش روی دروازۀ مسجد بود تا حامد کرزی برآید و او را زیارت کنند، از سر دلسوزی ولی با طینت نا پاک می گفتند که کار کردن در ریاست دولت و انتقاد کردن آن در رسانه باهم جور نمی آید. کسانی شما را نزد رئیس جمهور بدنام می کنند، در حالی که خود طراح و القا کننده به رئیس جمهور بودند. این مقدمه ها بی پی آمد نبود؛ بار ها که رئیس جمهور مرا از روی اتفاق می دید، بلند صدا میزد که آقای ... شما را می شود در تلویزیون ... پیدا کرد؛ درین حال به مشایعت کننده گان می نگریست و با استهفام  به جانب شان سر می جنباند. می گفتم خیر جناب! من همین جا هستم، صرف در اوقات غیر رسمی می روم به تلویزیون. اگر شما موافق نباشید می توان تصمیم گرفت، هدایت شما چیست؟ با خنده های مبهم به اطرافیان می نگریست و می گفت؛ نی خوبست، خوبست. نمی دانستم بودن خوبست یا نبودن.

روزی در مجلس کابینه اداره انتقالی نشسته بودم. یکی از معاون های رئیس جمهور از شروع تا آخر مصروف ورقی بود. وزیر پهلویش هم گاه گاهی سر خود را نزدیک  و تماشا می کرد. در ختم مجلس نزد آنان رفتم؛ معاون که فارغ شده بود، کارش را به وزیر نشان داد. من و وزیر هردو اثر زیبایی را تماشا کردیم- پورتریت یک زن میانه سال  به زیبایی تمام رسم شده بود. با خنده گفتم این را به من بدهید که در مصوبۀ مجلس ضمیمه کنم! هر سه خندیدیم.

تصمیم گرفتم که اگر شانسی برای بهبود نباشد، ادامه با این هیچی و پوچی، تحمل حقارت ها و بی کاری ها مفهومی ندارد. اما منتظر بودم که چه می شود. در ماه های اول ریاست جمهوری انتخابی در حالی که اوضاع به خرابی میلان داشت و حیطۀ کار برایم تنگ و تنگ تر شده میرفت، مجبوراً با احتجاج بر اقدام ناشیانۀ محافظان ارگ که مانع داخل شدن موترم به ارگ شده بودند، و یک روز خودم را نیز اجازۀ داخل شدن با موتر دیگری ندادند، استعفای خود را به ریاست جمهوری فرستادم و دیگر با ارگ و ارگیان وداع کردم.

پرسش: بازهم سئوال شخصی دارم؛ در اوضاعی که ترسیم کردید، آیا خوب نمی بود که ادامه می دادید. زیرا فضای مبارزه مساعد بود و بنابر فرموده های تان موارد زیادی وجود داشت که برآن انگشت می گذاشتید. من فکر می کنم که درین صورت به گوش رئیس جمهور می رسید و شانس ترتیب اثر دادن هم فراهم می شد؟

پاسخ:  ظاهراً حق با شماست. اما در واقع من امید برای اصلاح را (البته طوری که فکر می کردم)، از دست داده بودم. در جریان 4 سال مشاهده می کردم که اداره دچار بلاتکلیفی شدید و تناقض شدید است؛ واین روند کاهش ندارد، رو به بالاست. پاره ای را به رئیس جمهور و اطرافیان گفتم، سودی در پی نداشت؛ پارۀ دیگر را به رسانه ها نوشتم، بر عکس زیان بدبینی، تعصب، کژ اندیشی، اتهام ، تجرید، و توهین بار آورد. درین حالت با تناقضی که مورد انتقادم بود، گیر آمدم. هم نقد می کردم و راه حل می دادم وهم در دستگاه ریاست جمهوری کار می کردم. بسیاری از دوستان هم متوجه شده بودند و مشوره می دادند که  با این تناقض نسازم. لذا اعتراض بکار بردم تا شاید بر تصمیم گیرنده گان اثر گذارد؛ با موجودیت من ویا غیر آن، به اصلاح امور اقدام کنند. شما شاید متن استعفایم را دیده باشید. در آن  نگرانی های پیشبینی وابراز شده بود که اکنون بعد از گذشت 4 سال در حال متحقق شدن است. ارادۀ من این بود که احتجاج می تواند وبایست بتواند، خواب آلوده گان دستگاه را بیدار کند. اما گذشت زمان، بی میلی دستگاه وشخص حامد کرزی به آن، نشان داد که واقعاً : "نرود میخ آهنین درسنگ"!

در زمانی که کار می کردم، و در حال حاضر نیز متوجه شده ام اکثر اثر گذاران و اطرافیان کرزی اشخاص پر رو و دو رو اند که سراسر گرفتار تضاد وتناقض رفتار با گفتار می باشند. بدون این که اسم ببرم وموقف آنان را بیان کنم، من از نزدیک با اشخاصی ملاقات کرده ام که در نگرانی هایم شریک می بودند وخود نیز به آن می افزودند. از اوضاع وظرر مدیریت کرزی شکایت ها وگلایه ها می کنند؛ ولی زمانی که با رئیس جمهور ملاقی می شدند یا می شوند، یا در برابر کامره های تلویزیون قرار می گرفتند وقرار می گیرند، به آسانی ضد آن را نیز بیان می کنند و خود را طرفدار پروپا قرص اقدام های رئیس جمهور وانمود می کنند و راپور خیریت می دهند. برای من، این دو رویی و برخورد دو گانه ضرر شخصیتی داشت. نمی خواستم و نمی خواهم تضاد وتناقض را وارد حوزۀ درونی خود کنم و کرکتر متضاد که بدون شک درون دارندۀ خود را می خورد و او را به امراض سیاسی، اجتماعی و باالتبع جسمانی و روانی مبتلا می کند، بروز دهم. می دانم که در دو کشتی پا گذاشتن، زمانی که کشتی ها تغییر جهت دهند، چه بلایی برسر آدم می آورد. با این توضیح امید وارم از تذکرم که شما را ظاهراً ذیحق دانستم، آزرده نه شده باشید.

پرسش:  درین روز ها مبارزۀ انتخاباتی ریاست جمهوری و شورای های ولایتی جریان دارد. تصور و برداشت شما و تبصرۀ کلی تان درین باره چیست؟

پاسخ:  بلی ما درین روز ها، شاهد جدال های انتخاباتی استیم. برداشت من ازین پیکار ها متأسفانه خیلی منفیست. از عکس های مختلف، آرایش و دایرکت شده و فلمی نامزدان گرفته تا لباس رسمی و نیمه رسمی، وطنی و طرز ایستادن و قرار گرفتن در برابر کامره با نمایش سن و سال غیر واقعی بعضی از نامزدان هیچ چیزی به جز زهرخند معنی دار تداعی نمی شود. فکر می کنم بی جا نیست اگر به جای مبارزۀ انتخاباتی نام این نمایش ها مسابقۀ تصویری گذاشته شود. تصویر های حریفان و رقیبان قدرت، در دیوار ها و جا های مناسب و نامناسب، پهلوی هم و در بعضی محل ها مقابل هم لبخند زنان نصب شده اند. بار بار به این فکر می افتم که ای کاش به عوض این همه مصرف از خزانه های نامعلوم، این نامزدان خرد گرایی بیشتر پیشه می کردند و مانند تصویر های بی جان، به روی هم لبخند واقعی می زدند. لبخندی که نوید حل بسا دشواری های امروز و فردای افغانستان را از سیما های متبسم شان بشارت می داد.

گردهم آیی های سازمان یافتۀ رقابتی، جمع وجور کردن مردم و وعده های فریبنده به آنان، بدون این که برنامۀ کاریی را بیان کند، از خود فریبی و از مردم فریبی حکایت دراز دارد. بیانیه ها سلیقه یی و من برآوردی است که از یک محل تا محل دیگر فرق می کند. این صحبت ها با بازی با کلمه ها و سوء استفاده از احساسات عوام الناس ایراد می شود. بعضی ها با بیانیه های عامیانه و فی البداهه، تفرقه را چاقتر می کنند. من برخورد عکس العملی، تکرار تکیه یک جانبه بر دست آورد های که برای مردم هیچ چیزی بار نیاورده است، تحریک یک گروه علیه رقیب، و ادعای حق فلان یا بهمان در ازای نقش های گذشته، ملامت کردن حریف و سلامت جلوه دان خود، وغیره را می بینم که ربطی به یک ستراتیژی انتخاباتی مطابق با واقعیت های کشور ندارد. چنانچه نامزدان مطرح (از لحاظ مصرف و پول پراگنی، وعقبه های داخلی وخارجی آنان) را، لیدرشب و رهبری کشور تصور کنیم، با دریغ و درد در می یابیم که افغانستان بیش از هر زمان دیگر، در خلای عمیق لیدرشب و رهبری مدبر و دوراندیش به سر می برد. مرض روزمره زده گی، عکس العمل وغلبه بر حریف به هر قیمتی، از سیما وصدای نامزدان می بارد. اکثر شعار ها یا عملی نیست یا در دو و سه روز انجام می شود؛ برای سالهای دیگر برنامه یی دیده نمی شود. برخی شعار ها آرزو ها و توضیح مبالغه های ناسودمند است که حتی مفت هم نمی ارزد. ناگفته نماند که استثاءً یک نامزد، برنامۀ جامع دارد، اما به دلیل اشتراک در مسابقۀ روزمره زده گی، ترس عقب ماندن از سایران و ناتوانایی مدیریتی و این که مبارزۀ انتخاباتی وارد دماگوژی وعوام فریبی شده است، از شرح و بیان آن عاجز مانده است. به گنگ خواب دیده ای ماناست که خود عذر بیان دارد و خلق از شنیدنش کراهت می کند. در چنین حالت ما در راه دموکراسی به سراب می رسیم. هر نوع سرمایه گذاری داخلی و خارجی بر سراب، باد به دست می دهد و دیگر هیچ.

افغانستان اولین کشوریست که طفل شیرخوار یک کاندید می تواند به حیث کمپاین کننده نیرومند عمل کند و ارادۀ نیرومند یک رقیب پدر را بشکند و او را از نامزدن شدن منصرف کند.

بدعت دیگری که خطرناک است، همبستگی هایی موقتی سهمیه یی می باشد که حتی در رسانه ها با جرئت بیان می شود. بیست درصد به فلان قوم، چند وزارت به بهمان، ولایت به قوم احمد، سفارت به خویش محمود و قس علیهذا، زیر نام دموکراسی و انتخابات شاید نمونه منحصر به فرد، ریاست جویان و قدرت طلبان است که به نوبۀ خود کرسی و موقف بدست آمده را نه امانت مردم بل غنیمت وحق خود می دانند که در تاراج و استفاده دارایی ها مرتبط به آن اختیار تام به خود می دهند. گوییا رای دهی مستقیم به رای دهی از راه نماینده، قیم ودلال (رابط) مبدل شده است. بعضی ها می خواهند رای هوشیارانه وآگاهانه را به رای گله یی تبدیل کنند. در چنین حالت چه تصوری از دموکراسی وسهم هوشیارانه مردم می توان داشت. حتی استخاره و تلقین تائید خدایی از کاندید معین، کرسی و نقدینه های کلان در قبال دارد. می خواهم شما پاسخ دهید که ما در کجای تاریخ قرار داریم؟ قرون وسطی یا در قرن بیست ویکم؟ در صورت پیروزی چنین نامزدی، از زنده باد رئیس دموکرات ما! و زنده باد رئیس گله کرات ما! کدام یک مناسب تر است؟

پرسش:  بار دیگر صراحت تان را در ارائۀ دید خود، می ستایم. راستش اگر جای شما بودم جرئت نمی کردم چنین رک و راست حقایق را شرح دهم. هراسی ندارید که ازین ناحیه ضرری، خب می توان انواع واقسام آن را حدس زد، متوجه شما باشد. اگر ازین رهگذر ها با تهدید و آزار هایی مواجه بوده اید، بد نیست تذکری بدهید. اجازه می دهید من جریان را با ذکر نام تان  نشر کنم؟

پاسخ: تشکر. صراحت داشتن بسیار خوب است؛ تکملۀ شخصیت انسانیست، اما شرایطی دارد که باید مراعات شود. از آن جمله است مثلاً عدم آبرو ریزی طرف، واقعبینی و بی طرفی، نگرش اصلاح طلبانه، هدفمندی، دوری از عقده مندی، احترام به شخصیت ذاتی دیگران، احتراز از تهمت، شماتت وغیره. سعی من این است تا صراحت را با این زینت ها آذین ببندم.

آری درست می فرمائید، هر پیش آمد ممکن و متصور است. چنانکه می دانید من نام اشخاص را به جز موراد مشخص، ذکر نکرده ام. آنها خود را می شناسند و شاید نکته های ایرادی در بارۀ خود را قبول کنند. یک عده از شرح کار شان و نقشی که دارند، بدون ذکر نام شناخته می شوند. نزد من عمل بد، نکوهیده است، نه چیز دیگری. دموکراسی و آزادی بیان این امکان را می دهد که هر کس در اظهار نظر آزاد باشد. حال بحث این که ما دموکراسی به مفهوم واقعی نداریم و باالتبع دموکرات به مفهوم حقیقی هم نداریم؛ جداست. به این مقولۀ مهم باور دارم که: بدون دموکراسی، دموکراتی وجود ندارد وبدون دموکرات، دموکراسیی موجود نخواهد شد. البته بدون بحث و نقد و بررسی هردو امکان پذیر نیست. بنابرین هدف من روشنگریست، قصد دشمنی با هیچ کس را ندارم.

یکی دو بار تهدید شدم ولی خیلی به آن اهمیت ندادم. هراس آنگونه که تصور می شود، ندارم. زیرا من نظام  و سیستم را انتقاد می کنم. منتقد دشمن شخص نیست. اما متاسفانه چون این امر در دستگاه دولتی درک نمی شود، از خوش پوشان دربار و درمجموع  دولت- آنانی که انتقاد هایم متوجه اعمال شان بوده است، ضرر های دیده ام که مجال تفصیل آن نیست. بارها با تیلفون حواریون مقام ها پست و کار خود، حتی در موسسه های غیر دولتی را از دست داده ام. در مواردی مانع تقررم شده اند؛ در مواردی با تیلفون ها و سخنان دور از کرامت انسانی گوشم را آزرده اند، اتهام ها و شایعۀ ها در اطراف کار و آشنایانم پخش کرده اند؛ وغیره وغیره. اما انتظاری به جز از این نباید داشت. فکر می کنم با رئیس سازی ها و وزیر سازی های یک شبه، آن فرهنگی که میان دشمن و منتقد تفاوت قایل است و نقد کننده را برای مساعی اش در اصلاح قدر می گذارد، نزد اینان متروک وبی مفهوم شده باشد. طوری که برای متصدی های دستگاه دولتی ما رشوت، فساد، اختلاس، غصب، خویش خوری و زر اندوزی بی شرمانه مباح است، هتک حرمت شخص و توهین و تحقیر نقاد و ایراد گیرنده، خیلی خیلی معمولی تواند بود.

 باری، با بخش خارجی یک وزارت که مصروف آماده کردن یک مجله بود، یک روز در هفته همکاری می کردم. معین وزیر که از قبل باهم شناخت داشتیم، اصرار کرد تا دریکی از پست های رسمی مقرر شوم. پذیرفتم و مدت ها طول کشید، اما از مقرری خبری نبود. درهمین مدت چندین بار با وزیر صحبت های دیگری داشتم، ظاهراً از توافق کار مشترک خوشحال بود. بعد از چندین ماه مطلع شدم که وزیر در همۀ این مدت منتظر پاسخ، اجازه استشاره و تزکیه از جانب مقام ریاست جمهوری بوده است. اتفاقاً تزکیه توسط یکی از مشاوران نزدیک به رئیس جمهور مثبت افاده شده بود. وقتی دیدم کار به این جا رسیده است، معذرت خواستم وآن پست را به بهانۀ نپذیرفتم. ارزش آن را نداشت که از گنده شکمی که بوی استفاده جویی هایش از دور به مشام می رسد، منت بر دارم.   

در بارۀ پخش صحبت ها اختیار با شماست. اما خواهش می کنم تغییری مطابق خواست خود به آن نیاورید. زیرا در آن صورت گویای پندار و برداشت نگارنده نمی باشد. اگر چنانچه تصمیم به نشر گرفتید، بدون کم و کاست با نام یا بدون نام می توانید اقدام کنید؛ مانعی ندارد. شکی هم ندارم که بار دیگر مورد آزار و اذیت قرار خواهم گرفت. اما شاید ارزش آن را داشته باشد. روشنگری مفت به دست نمی آید. شمع که پیرامون خود را روشن می کند خودش از شدت گرما آب می شود و می سوزد. لابد درین تاریکی یلدایی کاش حد اقل کار شمعی را پیش برد.

  

 

   بازگشت به صفحۀ اصلی