www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:16.03.2008

سلیمان لایق
کابل ۶ ر ۵ ر ۱۳۳۹

غروب بامیان

ای تیرگی خامش شبهای بامیان
کاهسته از کنارۀ آرام آسمان
با نرمی و شکیب،
لغزیده میکشی،
یک پردۀ سیاه برین مرز باستان

ای موج تیره اندکی آهسته تر خرام
کانسو غروب تیغ کشیدست از نیام
از تیر های مهر،
در واپسین نفس،
بر پنبه های ابر چکیدست خون شام

چشم شفق چو کاسه ی خونست یا شراب
یا اخگری بدامن گردون ز آفتاب
یا چون نگین سرخ،
بر مخمل کبود،
یا آتشیکه خرمن هستی کند خراب

آهسته از کرانه ی مشرق شب سیاه
سر میکشد چو پیکر عفریت از گناه
وانسوی آفتاب،
از پشت کوهها،
بر بامیان میفگند آخرین نگاه

با نغمه ی لطیف نسیم شبانگهی
یک راز نا شنیده نمودست همرهی
شاید بزیر خاک،
شهزاده ی شهید،
از دل کشیده حسرتِ تاج شهنشهی

در وادی بتان نه گلی هست و نی ملی
نی عاشقی، نه تار ربابی، نه بلبلی
نی ساقی جنون زده،
نی مست بی سری،
نی داغ لاله ی، نه شکنهای سنبلی

آشوبگاه غلغله خاموش و بی صدا
نی نقش کاروان و نه هنگامه ی درا
نی دخت چنگ زن
در کوشک امیر
نی ورد عابدی به نیایشگه خدا

مرغی بپای هیکل بودا نواگر است
گویی ز اندرون نهادش پیامبر است
کین زورق سپهر
این کشتی حیات
بر موجهای غارت و وحشت شناور است

_______________________

بر
گزیده از کتاب بادبان (مجموعۀ اشعار س.لایق)

 

 

   بازگشت به صفحۀ اصلی