|
||||
|
تاریخ نشر:03.02.2008 |
||||
|
ص.ر.طرزی تقديم به همه کسانی که سر بر آستان اژدهای قدرت نسايدند روشنفکران «افغان» در تبعید: رخ ها و زاویه های فــلسفی و روانی نوشته سید بها الدین «مجروح» گزارشگر از انگلیسی به پارسی صدیق رهپو طرزی شهر گت تینگن - جرمنی seddiqrahpoetarzi2000@yahoo.co.uk یاد آوری من در این روزها، در جریان جستجو و بررسی در خط دریافت مفهوم ها و کاربُرد واژه گان روشنفکر و روشنگر بودم تا آن چی در باورم رسوب نموده بودند، به سنجه نوین بگیرم. آن گونه که روشن است، در این روز ها، امریاد شده سر ـ و ـ صدای زیادی را در میدان های اندیشه یی «جال جهانی آگاهی» یا انترنت، و هم چنان نشریه های چاپی این جا و آن جا در میان هم میهنان ما، به راه انداخته است. امر مسلم هست که تا کنون هرکس از گمان خویش به آن یار گردیده و از درونش به دریافت اسرار، نکوشیده است. در این راستا، در کتابخانه بزرگ دانشگاه «گـُـت تینگن»، شهری در قلب «جرمنی» که من در آن پناه آورده ام، سرگرم جستجو بودم که ناگهان چشمم به کتابی زیر نام «پایه فرهنگی ملی گرایی افغان» با ویراستاری «ایوان اندرسن Ewan Anderson» گیر کرد. Anderson, W. Ewan, ‘‘Cultural Basis of Afghan Nationalism.’’, London, UA Printer and Publisher; 1990. در این اثر، در کنار دیگر مقاله ها، به نوشته یی از آقای «سید بها الدین مجروح» بر خوردم. این اثر، در مورد روشنفکران در تبعید که نگاهی به داخل هم دارد، البته سال های پیش، نوشته شده بود. راستش را بگویم در همان هنگامی که چشمم به نام او بر خورد، به گفته «فروید» یاد مانده های گذشته در برابر دیدگانم، مانند صحنه های یک فلم، با سرعت برق گذر نمودند. این جرقه ها که بر رخداد های گذشته نور می پاشاندند، در دو جای یکی «اژدهای خودی» و دیگری خبر سو قصد به جانش در شهر «پشاور» واقع در «پاکستان» ایستادند. اولی بر روزگاری پرتو افگند که در دانشکده «حقوق و علوم سیاسی» دانشگاه «کابل» در خط اندیشه های فلسفی و نظریه های سیاسی از «افلاطون» تا «جان دیویی» جر ـ و ـ بحث داغ و پُــر شوری ــ در آن روز ها و شب های پُر هیجان جستجو برای حقیقت ــ در تمام تار ـ و ـ پود کارم تنیده شده بود. این چراغ، ما را به سوی خود که در وجود واژه گان من، خود محور و بزرگ بینی تبلور می یافتند، رهنمونی می نمود. دومی، سال های خط کشی های اندیشه یی (ایدیولوژی) چپ ـ و ـ راست که در هردو سو، روشنفکران! فریاد به راه انداخته بودند، را در برابر دیدگانم، زنده نمود. راستش را بگویم، اندوه سنگینی، مانند همان سالی که خبر سو قصد به جانش، راونم را پـُـر نموده بود، این بار به سراپای وجودم چنگ دردناکی انداخت. برآن بودم تا دیدگاه هایم را در مورد واژه گان روشنفکری و روشنگری با بر گردان این نوشته، همراه بسازم. اما، به زودی متوجه شدم که این بحث دراز دامن هست وظرف تنگ یک نوشته، گنجایش هر دو را ندارد. به همن سبب، پَــله برگردان نوشته، سنگینی نمود و به آن پرداختم. البته برای آگاهی آنانی که با نام او آشنایی کم تری دارند، بر آن شدم تا به ورقی از زنده گی نامه اش نگاه گذرایی بیندازم و آن را در برابر دیدگان شما بیاویزم. تا چی در نظر آید! زنده گی نامه "افغانستان همانند گوساله یی است در بازی بز کشی میان «مسکو» و «واشنگتن». ما، آن را در این جا، در «پشاور» نیز آورده ایم. این بازی آینه تمام نمای «بازی بزرگ» تر کنونی است." با این حرف ها، شاد روان « سید بهاالدین مجروح»، تصویر تمام قد وضعیت آن زمان « بازی بزرگ» را که « رودیارد کپلینگ Kipling,Rudyard » افسر انگلیس، در اثرش به نام «کیم» آن را سکه زده بود، و بعد رواج گستدره تر یافت و تا کنون با کژی ومژی هایی ادامه دارد، بیان می دارد. بر آن می توان سخن های دوست دیگرش را با این بیان که، "...این بازی، بدون حمایه گر قویی نمی تواند صورت بگیرد. این بازیی دارا یان است. جنگ کنونی نیز شباهتی به این بازی دارد، زیرا پشتیبانان بزرگ دارد. در یک سوی بازی، کمونیستان قرار دارند و در سوی دیگر بازی، بنیاد گرایان اسلامی. ما چون گوساله یی در دست این چاپ اندازان قدرتمند، تکه تکه می شویم." اضافه کرد. شاد روان «مجروح» به این دید و نتیجه به سببی دست یافت که در برابر چشم هایش می دید که مجاهدان، بر خط منافع گروهی خویش به شدت در برابر هم قرار گرفته اند. البته ریشه این دید و نگاه را می توان به گذشته درون پـُـر احساسش پی گرفت. پناه گاه او ارثیه گران بهایی را در این دید ـ و ـ نگاه به همرا داشته است. آن گونه که می دانیم او نواسه پاچای «تیگاری»، یکی از خلیفه گان ملای «هده» است. این روحانی پُـر نفوذ و قدرتمند، همیشه نقش میانجی را در مناقشه قبیله های «مهمند» و «صافی» که بر هردو سو خون ریزی و مرگ را بار می آورد، به دوش می کشید. خدمت بزرگی را که این پیر جهاندیده ارایه می داشت، بیطرفی در مناقشه های گونه گون بود. او در دنیای پــُـر از زد و خورد راه و رسم زنده گی قبیله یی که انتقام جویی در گوهرش قرار دارد، پناه گاهی را فراهم می کرد. پس از آن، به میانجیگری برای پایان دادن به کـُـشت و کـُـشتار های بی پایان و نفس گیر، می پرداخت. دفتر و جا ی کار «مجروح» در «پشاور»، به چنین پناه گاهی بدل گردیده بود. اولین واژه گان هنوز چشم این کودک بر زیبایی های زادگاه اش باز نشده بود که واژه گان پـُـرترنم و آگاهی دهنده شاعران ژرف اندیش که نقش به گفته آن زمانی «حکما» و یا به زبان امروزیان « فیلسوفان» که بر چار دیوار خانه پدریش با آوای سحر آفرین زنان که لـَـلولـَـلـو و لندی را در گوشش زمزمه می کردند، طنین می انداختند، بر گو ش های پـُـرهوشش نشستند.(روز دوازده فبروری ۱۹۲۸) او صدا، صلا و فراخوانی « سعدی»، آن «حکیم» مصلح را مبنی بر این که همه انسانان از یک گوهر اند، شنید. این امر از همان آغاز بر همه باور های دویی و نژاد پرستانه رایج، چلیپای بزرگ کشید. این واژه گان تا پایان عمر او را همراهی می کردند : "بنی آدم اعضای یک دیگر اند، که در آفرینش ز یک گوهر اند." ... "تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی" نوا و صدای زنانی که در گوشش می نشستند، با خویشتن درد و اندوه ستم و فشاری را که در جریان سده ها و قرن ها بر آن ها روا داشته شده بود، به همراه داشتند. این فریاد ها، بیان امیال سرکوب شده شان را از یک سو، و عصیان و سرکشی آنان را در برابر همبود به شدت دربسته، از جانب دیگر، به حساب می رفتند. لندی، یگانه شاه پُــل گذر این احساس پس رانده شده در ناخود آگاه، شمرده می شد که هیچ نیروی قدرت باز داری آن را نداشت: "که مــــــا ويـــــلی، خـــــــــدای مــــنلی! ما به ړنگ کړي وو، ليکلي قلمونه ! " هرگاه من آن چی می گفتم و خدا آن را می پذیرفت، من تمام این قلم هایی که سرنوشت می نویسند، توته توته می کردم. یا قلمه مات شې! بخته واوړی! تنديه مات شې، په تا څه ليکلي دينه ؟ قلم بشکنیِ، بخت بر گردی، لوح جبین بشکنی، بر تو چی نوشته اند؟ یا "مـــا وی د زړه يــــــار بـــــــــه مې خـــــــپل شي، مرگ می ميلمه شو، د ښامار په برخه شومه " من به این باور بودم که یار دلم، از من می گردد، مرگ مهمان من شد، سرنوشت مرا گرفتار اژدها نمود! پیش از آن که آهنگ آذان بر گوشش بنشیند، زمزمه «حافظ» را که راه رسیدن به مطلوب را از گذر «رندی» می جویید و می سرود : " ما، در پیاله عکس رخ یار دیده ایم" را شنید. او هم چنان به باور مولوی، این عارف «بلخ»، آن جایی که تلاش خرد گرایان را که با پای استدلال به جستوی حقیقت بودند، چوبین می خواند، با شگفتی نگاه می نمود. "پای اســتدلالـــیان چوبــــــین بود، پای چوبین سخت بی تمکین بود." بعد، شعر «خوشال ختک» که دریافت حقیقت را بدون تلاش، جستجو و کاوش نا ممکن می دانست، چراغ راه اش در این راستا گردید. او چنین سروده بود: "چرته پسی درومم، په کوم لوری به يی مومم؟ ورکــــه موندی نـــــــشی بی رهبره بی سراغه" او کاشتن اولین پرسش ها را، ازاین دیدگاه فلسفی، از «خیام» فرا گرفت که می پرسید : "دَوری کـــه در آمدن و رفتن ما ست، او را نی نهایت نی بدایت، پیداست، کس می نزند دمــی در این معنا راست، کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟" او توصیه «فردوسی»، حماسه سرای بزرگ مان را مبنی بر این : " بیا تا جهـــان بــــه بد نسپریم، به کوشش همه است، نیکی بریم" را تا آخرین نفس زنده گی که گلوله های داغ و سربی دشمنان «جهان نیک» بر آن نقطه پایان گذاردند، آویزه گوشش ساخته بود. این سرود ها که تا واژه گان زنده اند، آدمی را برای گسترش نور و نیکی فرا می خوانند، با آوای آهنگین و پـُـر محبت زنان کوه های قاف نشین خانواده اش بر ذهنش نشستند و اثر نیرومند و ژرفی برای شکل گیری شخصیتش که همیشه جستجوگر بود، از خویشتن به جای گذاردند. او، در اینجا در کنار گوش فرادادن به سرودهای پیشینیان، به اسطوره ها و افسانه هایی که از آن سوی کوه قاف یا «بلورستان» که در بلور همیشه سپید برف پوشیده شده بودند، می آمد، دل جانش را می سپرد. در این سرزمین که به باور نویسنده «حدود العالم» اهالیش، «چنین گویند که ما فرزند آفتابیم و تا آفتاب بر نتابد از خواب بر نخیزند»، یک سده و اندی پیش ــ قبل از آن که با زور سرنیزه «کافرستان» را به «نورستان» بدل نمایند ــ مردم آیین نیاکان شان را می پرستیدند. در این اسطوره ها، باور به این امر وجود دارد که «گــُـل» ــ به زبان «پارسویی» مربوط به دره «پیچ»، معنای دره و جهان هردو را در بر می گیرد ــ خلق نشده و برایش ازل و ابدی، آغاز و پایانی وجود ندارد. بر اساس این باور، پیش از آن که «مارا» و «ماندی»، انسان را بیافرینند، یا به گفته خود شان تخم انسان را بکارند ، تنها خدایان و دیوان، در «گـُـل» وجود داشتند. در این اسطوره ها، از خلق انسان چیزی بیان نمی شود، اما، به صورت مفصل از چگونگی کردار خدایان مانند خدای یخ در زمستان، آوردن روشنی و آب به دره یا دنیا سخن زده می شود. درگوهر این اسطوره ها، رهایی خورشید و ماه جایگاه شکوهمندی دارند. دراین اسطوره ها، آرمان دیریدن انسان برای دست یافتن به روشنی و نور، تبلور ژرفی دارد. این اسطوره ها، تا پایان عمر، در گـُـل یا جان اندیشه هایش و ذهن فلسفی اش حضور نیرومند داشتند. زگهواره تا گور دانش بجوی او ابجد را با زانو زدن در مسجد دهکده «شینکورک» فرا گرفت. سپس با این پشتاره سنگین فرهنگ کهن و نو، وارد «کابل» پایتخت کشور گردید. این شهر، پس از عبور از روزگار سیاه جنگ داخلی که درب مکتب ها را به روی همه بسته بودند، نفس تازه می کشید.(۱۹۳۹). «مجروح»، با نیرو و توانی که از فضای پُــرفرهنگ خانواده و آموزگارش، به همراه داشت، به زودی توانست تا در میان همصنفان شهری در لیسه «استقلال» جای پای مهمی برایش باز نماید. همین پشتاره حکمت اندیشه های «سعدی»، «حافظ»، «خوشال»، «فردوسی» و حتا لحن پرخاشگرانه مولوی «بلخی» بر استدلایان، او را به سوی فلسفه که چیز دیگری جز «عشق به دانش» نمی باشد، کشاند. فلسفه، درب کاوش و جستجو را با کاشتن چرا های بزرگ تک تک می نماید. اما، درحوزه تفکر اسلامی، این امام «غزالی» بود که درب نگرش پُــر چرا ها را با میخ «احیا علوم الدین»، به شدت میخکوب نموده بود. او در همان مکتب «استقلال» که دریچه بازی به سوی افکار و عقاید فیلسوفان اروپایی به حساب می رفت، بر چوکی بخش فلسفه نشست و گوش به پاسخ هایی برای این چرا هایش گذاشت و خود در ذهن خویشتن نهال چرا های نوی را کاشت. دریچه باز او از همین دریچه توانست راهی به بیرون بگشاید واز فضای تنگ و نفس گیری که بر آن کشاله استبداد کبیر با آن که کم رنگ تر شده بود، اما، هنوز حضور سنگینش بر ذهن ها فشار وارد می کرد، گامی به بیرون بکشد.(۱۹۵۲) او وارد « پاریس» که آن را « عروس شهر ها» می گفتند، اما، به باورمن تلاقیگاه آزاد و سیال اندیشه های فلسفی و پرسشگرانه است، گردید. اروپا، و به ویژه «پاریس» در آن دهه یی که «مجروح» در جستجوی یافتن پاسخ ها یی برای پرسش های فلسفی اش بود، از درون با جوشش نوین برای ساماندهی تازه زنده گی همراه بود. ذهن کاوشگر، او را که در آن پرسش های اولی در همان زادگاه اش قد بلند کرده بودند، درس های منظم فلسفی که سدی در برابر پرسش نمی افراشتند، رنگ دیگری بخشید. او در این درسگاه، با باور ها یا درست تر بگویم، پرسش های فلسفی از دوران «بابل» که جدل، بحث و گفتگو در گوهرش قرار داشت، رو به رو شد. بعد، نگاه اش به فلسفه « یونان» که در وجود فیلسوفانی مانند : «سقراط» که درب اندیشه اش را «افلاطون» بیش تر گشود، و «ارسطو»، بر آن چرا های نوی کاشت و راه دید زمینی تری را در پیش گرفت، گیر آمد. او از کنار جریان دیدگاه و باورهای دین های «ابراهیمی» که در گوهر شان جدل دایمی میان «ایمان» از یک سو و «خـِــرَد» از جانب دیگر، قرار دارد، به ساده گی نگذشته است. اما، این فیلسوفانی مانند «دکارت» و «کانت» بودند که نگاه اش را دردستگاه تفکر خویش جذب نمودند. او، با تشنگی و عطش بی پایانی که برای گسترش آگاهیش داشت، تلاش نمود تا زبان انگلیسی را که دارای گنجینه بزرگ ادب فلسفی بود و آرام آرام پیوند جهانی می یافت، فرا گیرد. او برای رسیدن به این هدف، درب دانشگاه «لندن» را کوبید و در «رشته زبان و ادب» انگیسی، به آموزش پرداخت.(۱۹۵۵). هوای یادگیری زبان فیلسوفانی مانند : «هگل»، «مارکس» و به ویژه «کانت» که «رستگاری از نا بالغی» را از او فراگرفته بود، درب دانشگاه های «ماربورگ» و «مونشن» را به رویش گشود (۱۹۵۷) به این گونه اوتوانست تا به دستگاه فلسفی مهم فیلسوفان معاصر به زبان خود شان راه باز نماید. او، با این مایه دانشی که فراهم کرده بود، توانست تا درجه بالا تر از لیسانس را در رشته فلسفه و روانشناسی به دست آورد. بازگشت او اکنون با پشتاره سنگین آگاهی در فلسفه، آگاهیی که تمام وجودش با چرا ها سر ـ و ـ کار دارد و روانشناسی که دیگر با «جن زده گی» پیشین وداع گفته است، و اساس و علت ها را در درون آدمی و در زمینی که در آن زنده گی می نماید به جستجو می نشیند، وارد کشور شد.(۱۹۵۸) او را، «اروپایی» که با تب تحول و دگرگونی می سوخت، ژرف نگر تر ساخته بود. او، حالا دیگر روشنفکری بود که به پدیده ها با دید نقادانه می نگریست. به باور من جایگاه و سنجه برای تشخیص و بود و نبود یک روشنفکرــ به مفهوم دقیق واژه ــ بسته به موقعیتی است که او در جریان مناسبت هایش با «قدرت» اتخاذ می نماید. با این دید، شخص هر قدر که از قدرت دور و بر آن و نی با آن، البته با دید نقادانه و نی بی توجه، قرار بگیرد، روشنفکر به حساب می آید. روشنفکر با این دیدگاه باید همیشه «ناقد» قدرت باشد. هرگاه او با قدرت ـ حتا به استدلال برخی از روشنفکران !؟ برای آوردن دگرگونی از درون که در این روزها به شدت مد روز شده است ــ بیامیزد و به نگاه پـُـرنقدش نسبت به قدرت پایان بدهد، دیگر او را نمی توان دردایره تعریف روشنفکر قرار داد و او را روشنفکر نامید. به این صورت، در به ترین حالت، او به مُــبَــلـِـغ و پیامبر ی بدل می شود که سراپای وجود آگاهیش، درخدمت قدرت، قرار می گیرد. «مجروح»، در چنان لحظه ها یی دوباره به وطن برگشت که کاخ کهن ثبات پیشین که با استبداد کبیر گره خورده بود، زیر بار دگرگونی های جهانی از یک سو و تلاش شاه برای بیرون شدن از نا بالغی در خویشتن خویش و رهایی ازسر پرستی و قیمومیت کاکا و کاکا زاده گانش از سوی دیگر، درز برداشته بود. به باور من، اولین محکی که قدر و اندازه روشنفکر بودن «مجروح» را ــ بر سنجه ها و دیدی که بیان شد ــ نمایاند، این بود که به ندای وسوسه انگیز «اژدهای خودی» درون پاسخ نداد. او بدون این که زرق و برق قدرت نور دید روشنفکرانه اش را برهم بزند و خیره نماید، به دانشگاه «کابل» روی آورد. استاد دانشکده «ادبیات» گردید و به گسترش دید گاه دانش پژوهش، دست یازید. بعد، در دوره دهه دموکراسی با این درک که دیگر قدرت به دمو، همان واژه کهن یونانی که مردم معنا می دهد، تعلق می گیرد، و این امر به مردم زمینه آن را فراهم می سازد تا با لوگو یا همان منطق، خـِــرَ د و فلسفه به دنیای دور و پیش خویش بنگرند، آغاز می گردد. این امر چنان شوری از رسیدن به آرزو های درونی در درون جامعه به راه انداخته بود که او هم با آرزوی که در سر داشت، به این باور دست یافت که به روند دگرگونی از درون یاری برساند. اما، او تنها به مدت یکسال چپن قدرت را ببر نمود و والی «کاپیسا» گردید.(۶۴-۱۹۶۳). او در این جا، تجربه جدید شناخت قدرت و هم چنان مردم را به دست آورد. او در این جا، اصل معروف مبنی بر این که قدرت فساد را بار می آورد، تجربه نمود. او بیاد آورد که تمام تلاش فیلسوفان و دانشمندان در این خط جستجو قرارگرفته است که چگونه بتوان اژدهای قدرت را مهار زد و سامانه و ساختاری را بر پا نمود که فرمانبران به ساده گی بتوانند بر دهن اژدهای قدرت فرماندهان، لگام بزنند و خویشتن خویش را از سوختن در شعله های نـَـفـَـس آتشینش، نجات بدهند. نزد «مجروح»، شیشه نیمه امیدی که برای تحول از درون دست یافته بود، به سنگ تجربه همان قدرت درهم کوبیده شد و پا شان پا شان گردید. او به زودی این جامه قدرت را از تنش بیرون کشید و به غسل تعمید دست یازید. او باردیگر کشور را ترک نمود. در پناگاه نماینده گی فرهنگی کشور در «مونشن» واقع در «جرمنی» خزید .( ۶۸-۱۹۶۵) او در این جا، فرصت بیش تری را برای دانش اندوزی و پژوهشی به دست آورد. او با نوشتن اثری به نام «آموزش خودی» که نطفه های اثر پُر قدرت فلسفی ـ اجتماعی « اژدهای خودی» اش در آن بسته شده بود، درجه داکترایش را در رشته فلسفه از دانشگاه «مون پلیه» واقع در «فرانسه» به دست آورد.(۱۹۶۷) او باردیگر به کشور بازگشت . به تدریس روی آورد و با باز شدن بیش تر فضای دانشی در دانشگاه «کابل»، با رای استادان آن دانشکده، به حیث رئیس دانشکده «ادبیات»، برگزیده و انتخاب شد.(۷۲-۱۹۶۹) او یک سالی را به حیث رئیس «انجمن تاریخ» (۷۳-۱۹۷۲) کار نمود. آن گاه که دید که ذهن پرسشگرش با کار ریاستی جور نمی آید، بار دیگر به آغوش دانشکده «ادبیات» بر گشت. کرسی فلسفه در این دانشکده را تا اشغال کشور توسط «ارتش سرخ»، پیش برد.(۱۹۷۹) «اژدهای خودی» : پرخاشی در برابر «قدرت» «مجروح»، در جریان سانحه راننده گی به راستی مجروح شد.(۱۹۷۰). «مجروح»، در بستر بیماری، فرصت آن را به دست آورد تا به صورت ژرف تر به کار تفکر در سیر دریافت ها و باورهایش که در جریان گذشت بیش از سه دهه در ذهنش شکل گرفته بودند، دست یازد. در روان پـُـر پــُرسشش حادثه هایی که از سروده های کهن و باستانی سرزمین « سیاه پوشان و سپید پوشان» که یخ و برف دایمی کوه های سر به فلک کشیده اش را چون بلور الماس در آغوش خویش فرو برده اند، تا هیاهوی فلسفی در «پاریس» و جوشش اجتماعی برای آزادی و داد در آن سرزمین، تا شکستن یخ استبداد در کشورش با آغاز دهه دموکراسی و کاشت چرا های گونه گونه در ذهن یخ بسته آگاهان سیاسی ما، تا پدیدار شدن اژدهای قدرت در افق دور، همه و همه رنگ می گرفتند، و برای دریافت پاسخ و بیرون رفت، فشار وارد می کردند، جوش می زد. این ها همه و همه راه خلق اثر پـُـر مساله فلسفی ـ سیاسی «اژدهای خودی»، گردید. به باور من، گوهر و محتوای این اثر را همان جستجو کهن فلسفی برای دریافت حقیقت می سازد. آن گونه که روشن است فلسفه چیز دیگری جز کاوش و بررسی عاشقانه و باتمام وجود برای دریافت آگاهی و دانش چیز دیگری نیست. این که برخی تلاش نموده اند تا به دور این مقوله، دژ پولادی دست نارسی به آن را بکشند، به خاطر این بوده است که با باز شدن درب دانش و آگاهی این میوه ممنوع و حرام، همان کاری صورت می گیرد که در اسطوره های یونان «پرومی تیوس Promethuse» یکی از خدایان، با آوردن آتش و نور برای انسان، مورد غضب و خشم خدایان دیگر قرار گرفت. او را به زنجیری بستند و بر فراز صخره یی قراردادند. هر روز عقابی جگرش را می خورد و شبانگاه این جگر دو باره درست می شود. به این گونه، او در ازای این خدمت، گرفتار عذاب ابدی گردید. به باورمن، تلاش و جستجوی فلسفی «مجروح»، را می توان در چارچوب «قدرت»، صر ف نظر از این که کسانی بر اریکه اش نشسته اند و یا برآن اند تا به تخت و تاجش دست بیابند، دید. او برای دست یافتن به این امر، مرزهای دید متعارف را پشت سر می گذارد و با یاری مسافرنیمه شب، این نماد جستجو، تگاپو و پویایی سفر در شبستان را آغاز می نماید. او با بهره گیری از نماد شب، وضعیتی را بیان می دارد که خود و جامعه اش در آن قرار دارند. این بیرون شدن از شهر به معنای ترک آگاهی خودی است و سفر به سوی روشنی که در ناخود آگاه جریان دارد را می توان به گفته قدما سیر آفاق و انفس، نامید. فشرده این که «مجروح»، با یاری همین مسافر نیم شب درجریان سفر پـُـر رنج و جستجوگر، به پدیده استبداد خودی که اگر جلوش گرفته نشود به اژدهای دمانی بدل می گردد، دست می یابد. به باور خودش " انسان خود با دست های خویش این «اژدهای خودی» را پرورش می دهد و در سیطره اش قرار می گیرد.". البته «مجروح»، به هیچ صورت در چارچوب تنگ فرد به جستجوی رفع این آفت بیرون نمی شود. همین مسافر نیمه شب وی، آن گاهی که بر این واقعیت دردناک دست می یابد در تلاش این است تا که دیگران یعنی جامعه و مردم را آگاه بسازد. اما، این شهریان که در بیخبری و نا آگاهی به سر می برند، «مسافر نیم شب» را به سخریه می گیرند. به نظرم پیام روشن این اثر آن است که بایست مردم را آگاه ساخت تا در برابر اژدهای قدرت، سرخم ننموده و به سجده نیافتند. او با این دید، به جدل دیرینه میان آن که فرد به تنهایی می تواند برای بیرون رفت از تنگنا به گفته یونانیان به لوگوس یا تفکر منطقی و یا درست تر فلسفی دست بیابد و یا باز هم به باور یونانیان، این دموس یا مردم اند که در یک فضای باز که هیچ سدی در برابر بیان آزاد اندیشه هایشان وجود نداشته باشد، توانایی آن را می یابند تا راه بیرون رفتی برای در& | ||||