آرین خیبر

بمناسبت دوازدهمین سالروز عروج ملکوتی
رئیس جمهور قهرمان افغانستان شهید دوکتور نجیب الله

به تو ای واپسین فرزند آفتاب

انجام غروب

آری

چه سخت و طاقت فرساست لحظات آغازین غروب و ...

آغاز واهمه ها و دلهره ها و ...

پیوند زنجیره یی غروب ها،

با سکوت مرگبار و سیاهی

و تاریکی وحشت زا و ملال آور.

من بیاد دارم شبی را که برای طلوع آفتاب، برای روشنایی ها، برای ایستادن قامت ها و از برای پیروزی آفتاب و نور تابان اش بر تاریکی ها، سکوت ها و در فرجام باسیاهی در جنگ و ستیز بودیم.

برای آراستن آفتاب، و چه بسا امیدواری ها از برای شگفتن انجامین گل خورشید. و اما با دلهره، پریشانی و اضطراب و...

و آن شب هیچگاهی سحر نداشت و خورشید هیچگاهی طلوع نکرد. و با درد و دریغ که آفتاب برای همیش با غروب غم انگیز و تراژیک از نور افشانی بازماند...

و آن گل...

در آستانه شگفتن زرد گشت و ...

پرپر شد و خشکید.

و نجیب آن فرزانه مرد از تبار فرزندان آفتاب شربت شهادت را، اما بگونه داستان سرنگونی خورشید، ماه و مهتاب و آسمان جانبازانه با گردن بر افراشته در مقابل مردم و میهن و تاریخ اش نوشیدن گرفت و جاویدانه ی جاویدانگان گشت.

و اما...

داستان همان شب، راز و نیاز با خداوند برای انجام واپسین رسالت خطیر، انجامین وظیفه سترگ و آخرین حماسه شکوهمند.

او به مهمانی خداوند شتافت و خدای یکتاه میزبان اسطوره یی از اسطوره های نمادین، از بندگان اش شد ...

بيا، بيا که فضا گرد کائنات شويم
که ارزوی برزگ است و اين جهان تنگ است

برای حلقۀ مردان روز گار نوين
حيات بی تپش و خفته مايه ننگ است

و تو ای عقاب جوانمرد آسمان نیلگون سرزمین خورشید

تو ... رسالت ات را بگونه بلند قامتان تاریخ، با گردن برافراشته، گام های متین و استوار، ایمان خدشه ناپذیر و با فریاد های ماندگار و با طنین جاویدان میهن یا مرگ به انجام بردی.

و با عزم آهنین، شرف ستره و پاک، با مشت های گره خورده و پولادین گونه، چهره به روی خاک گشادی و نماد شایسته داستان های سرزمین ات که افغانستان اش مینامند شدی ... آری

تو رفتی ..

و ... در پهنای غروب ات تمام آبادی ها، کوه ها، دشت ها، جویباران، باد و هوا و آفتاب، خاک و زمین و آسمان ... همه وهمه نگون بخت اند. و آنچه را بعنوان سرزمین ات تعریف کرده اند، چون پرنده یی بی پر وبال نفس های واپسین را کشیدن گرفته است و ...

بزم میکده های کاروان طوفانزدگان فریاد های جاویدانی ات هنوز و هنوز هم خموش اند و سکوت مرگبار برخوان شان پهن است ...

و اما ... از ورای این همه خون و دود وآتش، و از میان خرابه ها و ویرانی های هریوا و بامیان، و از درون قصه های زردشت در بلخ و از اجاق مرده مغزها و استخوان ها از طنین هیاهوی جنگاوران ابدالی و قدم های ماندگار قندهاریان و در انجام از لابلای نغمه سرود های مرده آزادی و ... فقط و فقط چهره تو پر میگشاید و کودکان آشیانه های بی پر و بال با هیاهوی نازک خیال شان نجیب ، نجیب ، نجیب فریاد میکشند و تنها و تنها ترا سلطان قلبهای پاک و شسته شده از بیم ها و ترس ها برگزیده اند.

ترا میستایند و آنچنانکه باید و شاید رستم شهنامه های زندگانی شان نجیب است و نجیب است و نجیب...

و چه پرجلال و پرشکوه و ابهت است
که آدمی برای ایده های خویش
به پای دار میرود
و تا خط کشیده استوار میرود

و چقدر شکوهمند است اینکه :

فریاد های جاویدانی وطن یا کفن از گلوی شایسته مردی چون تو بر زمین خداوند پهن تر از هر وقت دیگر و با ابهت جسورانه مردان خدا برای آدمیان میهن ات از برای قربانی، جسارت و ایثار الهام میبخشد.

و مقدم تر از همه و در پیشاپیش همه چیز، واپسین و انجامین کارنامه حماسه آفرین ات در نبرد برای بقای سرزمین ات در مقابل چشم سرمه یی های دل و درون تاریک پنجابی و مزدوران حلقه بگوش شان را در خم و پیج هر دره و کوهپایه های بلند بالای میهن ات همه و همه به حکایه گرفته اند و برخود و سرزمین خود و به تو ... که در جاده زرین کاشانه هایشان سلطان بودی می بالند و با سربلندی، مباهات و افتخار فریاد میکشند

نجیب ، نجیب ، نجیب

آری تو چهار جوب و سیطره از ایمان، عزت، ننگ، شرف و غیرت را برای آدمیان افغانستان زمین بجا ماندی ... و حقی که این قربانی بی نظیر با خطوط درشت در قصه ها و افسانه های ماندگار کاشانه ها که تاریخ تعریف اش کرده اند جاویدان حک خواهد شد . . .

و اما ... من

در جوار ده ها تصویر و انبوهی از تابلوهای زرین بلند قامت، از شایسته مردان جسور، اسطوره های بی باک و همرزمان دلیر ات، که برای شکوهمندی آرمان های والا قد به قد و قدم به قدم با تو تن به تقدیر به میزبانی شهادت شتافتند و نوشته سنگ های تاریخ گشته اند، مقدم تر و در پیشاپیش همه ترا به نظاره گرفته ام و چشمانم را که جویباری از اشک های ناامیدی حسرت زا کور ساخته است، بسوی تو دوخته ام و با درد و دریغ ترا نظاره میکنم.

و اما از درون نگاه های تیزبین ات رموز کنجکاوی ها را درک میکنم و ... ای رفیق عزیز من

بگذار بی پرده و بی هراس آنچه بروی زمین خداوند برای سرنگونی آسمان ها در جریان است را برایت بازگو شوم .

... پس ای سلطان قلبهای شکسته

آیا میدانی که :

چکمه ها خونین صاحبان شمشیرهای بران و دشنه های خونچکان، برگلوی بندگان دوزخی خداوند به ایما و اشاره جنتی های فاسد، از برای سرنگونی هویت ها و تاریخ ها به ساز دهل های سیاه تک تک دارند...

و جویباران ارغوانی رنگ ذبح کردن انسانها در فلسطین که در نبرد برای آزادی و باشرف زیستن از میان شیون ها و فریاد های بیت المقدس هیاهوی دارند، در حال ریختن است.

و ... آیا این را میدانی که بغداد پر ابهت در سرنگونی صدام، کورهء داغ از کشتن ها، دریدن ها و به آتش کشیدن ها شده است و همچون زادگاه خودت کابل ویران کوچه ها، درها و دیوار های تکریت را در فضای مملو از دود و باروت و آتش سرنگون ساختند و ...صدام

صدام همتای جاده های درخشان شجاعت تو

رفیق همرزم و همطراز ات

آنچنانکه تو از برای استقلال، آزادی، عزت و شرف، ناموس و افتخار میهن ات شهید شدی، باسرنوشت مشابهی با ابهت و افتخار را که الهی برای هردویتان عنایت فرمود ... به مهمانی خداوند شتافت . . .

و منصور افغانی، یک همدم دیگری بنام منصور عراقی را در پهلوی خویشتن جا داد. . .

و ... اما این را بدرستی میدانم که از تربیون و منبر آسمان قصرهای مرمرین امیران و جابران جهل و ناخدایان جهادی را سوگمندانه به تماشا نشسته یی ...

 و این را نیز میدانی که میزبانان خون و آتش مراد خاینین و وطنفروشان داخل حزب وطن و حاکمیت ج ا میباشد بر آستان ناخدایان جهادی و تنظیمی سجده میکنند و فرض غلامی را به ایما و اشاره پنجابی های سیاهروی، اداء میسازند. و.... باز هم در دنیای از توطیه ها، خون آشیانه من و تو حزب وطن را ناجوانمردانه و با سلاخی کردن همرزمان مان به مکیدن گرفته اند.

و در آورتر از همه که میهن یکبار دیگر از بیرون های دوردست مورد تجاوز قرار گرفت و تیکه داران کثیف الچهره سرنوشت مردم، در تحت شعار میان تهی و دروغین که جهاد و مقاومت اش مینامند، آبرو و عزت سرزمین مان را در معامله ننگین پرخانه بن در یک قمار شرم آور، با فروختن دامن مادر وطن، برباد دادند و ....

و اما ای نامور تاجدار تاریخ

و ای شهسوار قله های مرمرین ابهت و افتخار

با این همه اندوه و درد ترا می ستایم و برای ابهت و قهرمانی ها و جانبازی های منصورگونه ات بر افراشته تر از پامیر و هندوکش و گسترده تر از گیتی فغان گونه اما ... با چشمان اشکین فریاد میکشم ...

نجیب ، نجیب ، نجیب

 

 

>>>