رزاق فانی

 

چه خجالت زده صبحی؟

چه دروغین شفقی!

آسمان دامن خونین دارد

کس نداند که در آن آبی دور

در پس پردهء ابر

بر سر نور فروشان چه بلا آمده است

کس به مهتاب تجاوز کرده،

یا که خورشید به انبوه شهیدان پیوست

*****

چه غم اندو د فضایی؟!

چه مخنث فصلیست!

نه به منقار پرستو ز بهاران خبری

نه ز باران اثری

ابر ها لکه ی بد نامی این فصل فلاکت بارند

مشک شان آب ندارد

که به لب خشکی این جنگل آتش زده پاسخ گویند

*****

تک سواری ز دل دشت فرامی آید

باش تا پرسم از او

که به خورشید چه آسیب رسید؟

بامداد از چه نیامد؟

صحبت ای مرد بخیر!

از کجا می آیی؟

خبر از روز نداری؟

*****

هه!؟

روز را پرسیدی؟

چقدر بی خبری!

سالها شد که درین شهر شب است

تو کجا خواب بُدی؟

حملهء را هزنان یادت نیست؟

که به همدستی چند تا نا مرد

 هر کجا روزنهء را دیدند

که از آن نور تصور می رفت

همه را بربستند

و به هر خانه که قندیل فروزانی بود

همه را بشکستند

و از آن روز به بعد

شهر در ظلمت جاوید نشست

بال خورشید شکست

و دگر روز نیامد

*****

خیل خفاش

همان لحظه که بر شهر هجوم آوردند

جغد ها را سرمنبر بردند

حکم اعدام قناری ها را

همه فتوا دادند

و به شب

نامه نوشتند

که جاوید بمان

ـ ما هوا دار توییم ـ

و از آن لحظه به بعد

هر کجا جرقهء نوری به نظر می آید

شب پرستان به لگد کوبیدند

*****

از شفافیت باران بدشان می آمد

ز هر در آب زدند

و چه معصومانه

ماهیان در هرم حوضچه ها پوسیدند

*****

گر ازین دشت سفر می کردی

به چپ و راست نه پیچی

که وقیحانه سرت می تازند

هر قدم دزدان اند

رو برو گر بروی

کوره راهیست،

که تا خانهء خورشید ترا خواهد برد

سر راهت زگذری کن

عرض تعظیم مرا خدمت شمشاد ببر!

به پتونی برسان پیغامم

بید مجنون شده را از من گوی

که ازین وادی خاکستر و خون

تا شما دور شدید

هیچ کس نام بهاران نبرد

باد از کورهء با روت فرامی خیزد

بر لبش آتش و دود است

*****

راستی باش

که پیغام بزرگی دارم:

تا هنوز از دل خاک

ریشهء گل بته ها گم نشده

باغ وقتی که در آتش می سوخت

نو نهالی چه دلاور می خواند

سوختن مرحلهء دیگری از رویش ماست

باید از سر روئید...

 
 

>>>