www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:

دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی
برلین، 13 سپتمبر 2007

داکترا سر ما ریشخند میزنن

( داکترها سر ما ریشخند میزنند )

 

به گزارش گزارشگر تلویزیون "پیام افغان" ، آقای حامد جمیلی، از کابل چشم دوخته و گوش فـراداده بودم و گوئی "از هـر چمنی سمنی" را میدیدم و میشنیدم. کابل را شهری یافـتم پر از تضادها و تقابل ها ؛ پر از خوبی و بدی ، مملو از زیبائی و زشتی، سرشار از خوشبختی و نگونبختی ، مالامال از خوشی و غم ، سراسر نعمت و درعـین حال نقـمت ، قـرن بیست و یکم و در عـین زمان قـرون وسطی ،.... و هـیهات که بدی و زشتی و نگونبخی و غـم و نقـمت و قـرون وسطی آنقـدر سرریزه کرده که پلۀ خوبی و زیبائی و خوشبختی و خوشی و نعمت و قـرن بیست و یکم را با لگد میزند و  دور می اندازد.

کابل ما ــ این شهری که عـزیز دل هـر افغان است ــ  ویرانه ای بیش نیست. بلی همین کابل نازنین و همین کابل عـزیز دلها از  صدقۀ سر جلادان تنظیمی و در رأس همه ملا ربانی و مسعود و حکمتیار و دوستم و سیاف و مزاری و خلیلی و محقـق و دلگی مشر قـسیم فهیم و یونس قانونی و ...،  آنقـدر خراب گردیده که در آن به گفـتۀ المانها هـیچ سنگی بالای سنگ دیگر دیده نمیشود. پیش از یورش شورای نظار و در رأس همه قـوماندان احمد شاه مسعود ــ  که جیره خواران وی را "فاتح کابل" خوانند ــ کابل یک شهر زنده، پر تحرک ، پویا و به اصطلاح فـرنگی "دینامیک" بود و از وجنات و شمایلش معلوم بود که یک شهر است و شهریست در حال گسترش ، انکشاف ، رونق گیری ، شگوفائی و مدرن شدن. اما جنگهای تنظیمی آه  از نهاد کابل و کابلیان بدر آورد و فغان همه را تا ملکوت اعلا بالا برد. اگر قـرار باشد که در بارۀ  غمنامۀ کابل بنویسم، فکر کنم که خوانندۀ ارجمند به فـریاد خواهـد رسید. هـدف ازین نوشتۀ کوتاهِ  من مگر چیزی دیگر است ، که با کابل نازنین ارتباط مستقـیم هـم میگیرد.

سخن از کودکان کابل است که در خرد سالی "مرد خانه" و "نان آور عایلۀ خویش" گردیده اند. برویم سراغ همین "کودکان مرد شده" و "مردانه" که کفالت و نفـقۀ خانوادۀ خود را بدوش گرفـته اند. اطفال جهان در سن و سال ایشان غـرق  دنیای طفلانۀ خود اند، بازی میکنند ، بازیچه و اسباب بازی دارند ، ناز می کنند ، از مهر پدر و مادر خود لذت میبرند، به کودکستان و صنوف ابتدائی مکاتب می روند ، شوخی میکنند ، خیز و جست میزنند، هـیاهـو برپا میکنند ، ... و خلاصه به کارهائی میپردازند که به سن و سال شان برابر و مقـتضای طبیعت ایشانست. بلی کودکان طبیعتاً نیاز دارند که در آوان طفـلی و خرد سالی "طفـل" باشند ، در دنیای کودکی خود بسر ببرند و از ناز و نعمت برخوردار گردند. اما کودک مسکین و مظلوم افغان؟؟؟ کودک بیچارۀ افغان باید برود و کار بکند و نان شب و روز و قـوت لایموت خانوادۀ خود را بدست آرد. دستی نیست  ــ حتی دست خودشان نیز ــ که از روی شفـقـت بر سر و روی ایشان کشیده شود. ایشان محکومند که مانند کلانسالان کار کنند و نفـقۀ فامیل خود را برآورده سازند. جای شکرش مگر باقـیست که اکثریت مطلق همین اطفال به مکتب هم میروند و درس نیز همیخوانند. و همین و فـقـط همین مایۀ امیدواریست.

ــ  پسرکی را دیدم که بعد از فـراغـت از مکتب بساط  پهن کرده و میوه میفـروشد و در پهلویش بساط قـلم و کاغـذ نیز هموار است و همین که وفـقه ای مییابد، کارهای خانگی خود را میکند. وی در یک دست ترازو دارد و در دست دیگر قـلم. این "سوداگر شاگرد" روزانه هـشتاد افغانی کمائی دارد و دقـیقاً پولی را بدست می آرد که نان و چای فامیلش را کفایت میکند. مسکنش زمین خداست و خانه اش پلاس پاره ای بیش نیست. میگوید، چندی پیش یک خارجی برایشان چیزی نظیر خیمۀ پلاستیکی بخشیده  و خانۀ ایشان هم همان است.

ــ  طفـلکی دیگر که شاید از هـشت سال بیش ندارد، شاگردی مستری را میکند. پنچری تایر موتر را میگـیرد و بعـد تایر ترمیم شده را زور زده  زور زده بالای موتر میگـذارد. میخواهـد دروازۀ عـقـبی موتر را بسته کند اما قـدش نمیرسد. خیز میزند و خیز میزند و باز قـدش نمیرسد.  او هم روزانه پولی بدست می آرد که به مشکل قـوت لایموت خود و فامیلش  را برآورده میسازد.

ــ  پسرک دیگر نه ساله است و کلان فامیل خود. باید هم کار کند و هم درس بخواند. ازش میپرسند، که به کدام ورزش علاقه مند هم است؟ میگوید بلی به "تیک ون دو" و بعد او را با لباس خاص تیک ون دو نشان میدهـند که حرکات سریع این سپورت را با مهارت خاصی انجام میدهـد.

ــ  از طفـلکی دیگـر که رویش سالدانه دارد، میپرسند : "چند خوار و بیادر استین؟". میگوید "ما هـشت خوار استیم و بیدر نداریم." راپورتر میگوید پس تو هم دختر استی؟ میگوید بلی و مویهایم را بچگانه درست کرده ام،  که شناخته نشوم. میپرسند که "رویت را چی کده؟" میگوید " ده رویم سالدانه برامده." میپرسند "چرا پیش داکتر نمیری؟" میگوید : پیش داکتر رفـته بودم، خود داکترا سر ما ریشخند میزنن.

کودکان بسیاری را نشان دادند، که گونۀ شان را زخمی مشهور به "سالدانه" مکدر ساخته.  در زبان عـوام "زخم" را "دانه" گویند و "سالدانه" زخمی را نامند که یکسال مکمل را در بر میگیرد، تا مداوا گردد. در جای سالدانه  داغی سنگین باقی میماند ، که خصوصاً رخسارۀ دختران را داغـدار میسازد و از قـشنگی ایشان میکاهـد. البته اگر  سالدانه  تداوی شود، زود خوب میگردد.

این بود گوشۀ کوچکی از یک راپورتاژ مفـصل و برخۀ کوتاهی از یک داستان دراز، که نمونه وار عـرضه کردم، تا تصویری از طفـل معصوم افغان کشیده شود.

کابل ما امروز از هـر نگاه فـرق کرده ، ولی جدی ترین تغییر ، به اضمحلال رفـتن "فـرهـنگ کابلی" است. کابلیان بومی مردمی بودند، که قـرنها درین شهر فخیم زندگانی داشتند و فـرهـنگی را بوجود آورده بودند بنام "فـرهـنگ کابلی" که امروز از آن کمتر اثری دیده میشود. اهالی کنونی کابل را اطرافـیان و اهالی ولایات تشکیل میدهـند، که بالاجبار در کابل توطن گزیده اند. اکثریت کابلیان اصیل در کابل نیستند، چون یا مردند ، یا کشته شدند و یا مملکت را ترک گفـتند. آنچه از ایشان باقی مانده یک اقـلیت بسیار کوچک است. در نتیجتۀ چنین نقـل و انتقالات یک "خلای کلتوری" بوجود آمده که کسی دیگر جایش را پر کرده نمی تواند. اگر کابلیان بومی بمانند سابق اکثریت باشندگان کابل را تشکیل میدادند، فـرهـنگ اصیل کابلی را به اقـلیتهای کوچیده در کابل، انتقال میدادند. اما دریغ که چنین نیست. در کابل فـرهـنگ دیگری در نشو و نموست ، که زادۀ جنگ و تفـنگ است و تا این فـرهـنگ حالت طبیعی و صلح آمیز را بخود  بگیرد، صبر ایوب باید داشت.

   آری؛ آب های فـراوان باید مسیر آمو و هـلمند و هـریرود را بپیماید و نسیم بسیار باید بوزد و لاله های دامان هـندوکش و بابا و سلیمان و سپین غـر را خندان بسازد، تا "فـرهـنگ مسالمت" جای "فـرهـنگ قهر" را بگیرد؛ و دریغا که تا آن زمان از ما غـباری هم در هـوا نخواهـد ماند.

 

 

   بازگشت به صفحۀ اصلی