|
کاندیدای اکادمیسین سیستانی
افغانستان،
افغان و افغانستانی
وفرازهایی از نوشته های انجنیر
معروفی
"دافغــان
په ننگ می وتـرله تــــوره
ننگیالی د
زمانی خــوشحال ختک یم"
افغانستان:
دو دانشمند
افغان، یکی میر محمد صدیق فرهنگ در کتاب «افغانستان درپنج قرن اخیر» و
دیگری داکتر جاوید در رسالۀ «اوستا» در ارتباط به قدمت رسمی نام افغانستان
نکاتی نوشته اند. فرهنگ درجلداول تاریخ خود در ارتباط به نخستین معاهده
انگلیس وایران علیه افغانستان متذکر میگرددکه در جنوری ١٨٠١ معاهده اتحاد
انگلیس وایران علیه فرانسه و افغانستان امضا گردید و در مواد دوم وسوم
وچهارم آن معاهده، کلمه افغانستان در پهلوی کلمه «پادشاه»آمده است. فرهنگ
توجه خواننده را به این نکته جلب میکند که، در معاهده مذکور «برای باراول
کلمه افغانستان به عنوان نام رسمی کشورکه در گذشته بنام های دیگریاد
میشدبکار رفته است.» (۱)، اما دکتورجاوید براين پا فشاری دارد که در آن
قرارداد کلمه افغانستان بکار نرفته، بلکه "خاک افغان" یا" سرزمین افغان"
گفته شده است.(۲) به عقیده داکترجاوید کلمه افغانستان بطور رسمی بعد از
تجاوز نخستين انگليس بر افغانستان ودرمعاهدۀ مورخ ٧می ١٨٣٩ بین شاه شجاع
ومکناتن نماینده گورجنرال هند درقندهار ذکرشده و گویا ازآن ببعد افغانستان
نام رسمی کشورماشده و قبل ازآن این نام رسمیت نداشته است.(۳)، ولی مرحوم
داکتر جاوید ننوشته اند که نام "خراسان" درچه زمانی و درکدام مقاوله
ومعاهده ای بین المللی نام رسمی سرزمین افغانستان بوده است؟ تا آغاز قرن
١٩ که انگلیس ها برای حفظ سرحدات هندوستان ازترس پیشروی روسها بسوی ابهای
گرم، به امضای معاهدات دوجانبه سیاسی ابتدا با ایران(در١٨٠١) و سپس با
بارنجیت سنگ زعیم پنجاب(در١٨٠٩) وبعد با شاه شجاع سدوزائی(در١٩٠٩) مبادرت
ورزیدند ، درتمام این معاهدات از زمامداران سرزمین مابه عنوان پادشاه
افغانستان نام برده شده ، نه پادشاه خراسان و قبل از قرن ١٩ نیزدر هیچ
زمانی وهیچ رویدادی، پیمانی به نظر نمیرسد که زمامداران کشورما با کشورهای
همسایه به امضا رسانده باشد و درآن نام رسمی برای کشورما " خراسان"
تذکرداده شده باشد.
نام آریانا نیز
برای کشورما درکدام سند رسمی مسجل نشده است، بلکه صرف بنابرنگارشات
جغرافیانگاران یونانی مثل استربون وآریان وبطلیموس برقلمروی اطلاق میشده که
ساحه آن بسیار وسیع تر ازقلمرو امروزی افغانستان است. به هرحال نامهای
تاریخی نیز مثل بسیاری از پدیده های اجتماعی از سوی انسانها وضع
میشود،بتدریج کشورشمول ویا جهان شمول میگردد ویا برعکس روبه زوال میگذارد و
متروک میگردد، بدون آنکه نقشی دربالابردن سطح شعوراجتماعی ویا رشد اقتصادی
و فرهنگی انسانهاداشته باشد.مگر نامهایی که از یک کتله بشری نمایندگی میکند
، یا هویت قومی گروهی از جوامع بشری را با خودحمل مینماید،معولا تازمانی
دوام می آورد که آن کتله بشری زنده وپویاباشد.یعنی سطح تکامل اجتماعی شان
تا آن حد بالارفته باشد که برای موجودیت خود به ایجاد حاکمیت ملی یا دولتی
نایل شده باشند.
افغانستان ونام آن نیز از همین مقوله است. نام «افغانستان» قرنها پيش از
تاسيس دولت معاصر افغانستان در۱۷۴۷، معروف بوده است .اين نام بطور مشخص در
زمان حکمروائی ملوک کُرت (ياکُرد) هرات در نيمۀ قرن هفتم هجری بر سرزمينی
اطلاق ميشد که از وادی فراه آغاز میگردید و به استقامت جنوب و جنوب شرق تا
کوه های سليمان در وزيرستان و کناره های رود اتک امتداد می یافت.(۴) سيفی
هروی در ارتباط به احياء مجدد هرات مينويسد که: درسنه ۶۳۴هق =۱۲۳۶میلادی
خان بزرگ، اوکتای قا آن، فرمود تاهرات را احياء کنند و عده ئی از اسيران را
که بعد از نخستين بار تسخيرهرات در ۶۱۸هجری= ۱۲۲۱میلادی از آن شه رکوچانده
بودند باز گردانند، ديدند که در پيرامون ويرانه های شهر تقريباً نه روستائی
بود و نه حيوان کاری برای زراعت و «جويها انباشته شده است.» و بدين سبب
نخستين ساکنان هرات ناچار خود بجای گاو، گاو آهن و خيش ميکشيدند. قرار
براين شده بود که هر مرد ساکن هرات سه من گندم (=۷۰۰، ۳کيلوگرام) در پنجاه
«کوتک خاک» بکارد و از برکه و حوض آبش دهد.(۵) و به امر قستای شحنۀ جديد
مغول «هنگام زرع از وضيع و شريف دو ــ دو جوغ( يوغ) ميکشيدند و ديگری معياد
راست ميداشت و بدين نوع زمين را شديار ميکردند و تخم ميپاشيدند و پنبه
ميکاشتند و چون ارتفاع انتفاع گرفتند و پنبه برداشتند، بيست مرد تناور را
که در سرعت سيران بر طيران طيور مبادرت گرفتندی، هر يک با پشتواره بيست من
پنبه به «افغانستان» فرستادند تا از آنجا دراز دنبال(گاو) و ادوات دهقنت
آوردند.» (۶)
اين روايت به
وضوح موقعيت افغانستان را در جنوب نزديک هرات نشان ميدهد و اگر اين افراد
توانائی انتقال بيست من پنبه را تا دو صد کيلومتر داشته بوده باشند، اين
فاصله تامرز فراه ميرسد. پس معلوم ميشود که درعهد سيفی، افغانستان و افغان
به قبايل مسکون در فراه و هلمند تا قندهار را ميگفته اند. ولی از مطالب
ديگر تاريخنامۀ سيفی بر می آيد که قلمرو افغانستان آن روزگار درجنوب شرق تا
کوه های سليمان و رود اتک ميرسيده است.(۷)
هنگامی که احمد
شاه درانی بنای دولت مستقل افغانستان را ميگذاشت، برايش اين بسيارمهم بود
که او بنياد دولت مستقلی را اساس گذارد که ديگر مردم افغانستان حاکم بر
سرنوشت خويش باشند و به هيچ قدرت يا دولت ديگری منبعد باج و خراجی
نپردازند. نه اينکه قلمرو پادشاهی او بايد حتماً افغانستان ناميده شود يا
حتماً خراسان. و اما چگونه ممکن است که سران اقوام جرگه کنند و مدت نه روز
برای انتخاب يک زعيم از ميان اقوام متنفذ به گفتگو وکنکاش بنشينند، ولی آخر
ندانند که اين زعيم بر کدام قلمرو و یا چه سرزمينی فرمان براند؟
پرواضح است که هنگام انتخاب احمدشاه به پادشاهی، برايش به عنوان پادشاه
افغانستان، دعا خوانده شده وازسوی اعضای جرگه تبريک و تهنيت گفته شده است.
عدم موجوديت فرمانی مبنی بر فيصلۀ جرگۀ مشران قبايل دراين خصوص، دليل آن
شده نمی تواند که نام کشور از توجه شخص احمدشاه و رجال و سران اقوام سهيم
در جرگۀ انتخاب پادشاه، بدور مانده باشد. آنچه اين منطق را تقويت ميکند اين
است که مرکز اقتصادی و تجارتی افغانستان آنوقت، شهرقندهار بر سر شاهراه
تجارتی خراسان و هندوستان قرار گرفته بود و احمد شاه درانی نيز در شهر
قندهار که مرکز اقتصادی و اداری افغانستان آن روز بود، بر تخت پادشاهی جلوس
نمود. و هيچ ترديدی وجود ندارد که احمد شاه درانی هنگام انتخاب و جلوسش به
تخت شاهی، بنام پادشاه افغانستان خوانده شده است و نه بنام پادشاه خراسان.
زيرا احمد شاه خودميدانست که خراسان خيلی بزرگتر از قلمروی است که او به
عنوان پادشاه در برابر مردم سوگند وفاداری ياد کرده بود. و چون نام
افغانستان در نزد مردم و سران اقوام و رجال آن زمان يک نام قبول شده و
معروف بود، لهذا با توسعۀ قلمرو و سلطنت درانی، اين نام (افغانستان) بر
تمام قلمرو حکومت احمدشاه درانی اطلاق شده رفت.از اين است که احمدشاه درانی
در دوران حيات خود هيچگونه حکمی صادر ننمود که مردم بايد صرف از کشور و
قلمرو حاکميت او بنام افغانستان ياد کنند. فیض محمد کاتب هزاره در مورد وجه
تسمیۀ افغانستان می نگارد:«این مملکت... درزمان اعلاحضرت (اعلیضرت) احمدشاه
که بعد از انقراض اعلاحضرت(اعلیضرت) نادرشاه درسال ۱۷۴۷ میلادی
مطابق۱۱۶۰هجری براریکۀ سلطنت جلوس نمود زیاد تر موسوم به «افغانستان» شد و
اظهر اینکه به اعتبار کثرت وانبوهی مردم"افغان" که دراین مملکت ساکن و
متوطنند، به زیادت لفظ "ستان" در اخیر افغان به «افغانستان» نامزد گردیده
است.»(۸)
به نظر ميرسد
که احمد شاه درانی پس از آنکه مشهد و نيشاپور و تون و طبس و قاين را در
۱۷۵۰ و ۱۷۵۱م فتح و ضميمه قلمرو افغانی نمود، از بکار بردن نام خراسان به
عنوان قلمرو حاکميت او بدش نمی آمده و بيجا نيست که محمودالحسينی منشی
دربار او در تاريخ احمدشاهی او را پادشاه خراسان خوانده است. خراسان غربی
که مرکز آن نيشاپور بوده است از روزگاران قديم تا کنون جزئی از قلمرو ايران
بوده و امروز هم به همين نام مسمی است. فقط در عهد احمدشاه درانی از ۱۷۵۰
ببعد تا عهد زمانشاه یعنی۱۸۰۰ ميلادی برای مدت پنجاه سال جزو امپراتوری
درانی قرار گرفت، ولی از آغاز قرن نزدهم دوباره بکشور ايران ملحق گشت. با
شرح مطالب بالا معلوم شد که افغانستان بخش عمدۀ خراسان تاریخی بوده است که
امروز فقط د وبخش آن درافغانستان و یک بخش آن درایران و یک بخش آن در
ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان قراردارد.
برخی از بيماران سياسی در طی سالهای اخير(بخصوص ازدهۀ ۹۰قرن قبل ببعد) طرح
تغيير نام کشور را به عنوان «خراسان» به ميان کشيدند و باری در نشرات
برونمرزی نيز آنرا با آب و تابی عنوان نمودند که خوشبختانه مورد استقبال
مردم چيزفهم و هوادار وحدت ملی افغانستان قرار نگرفت، زيرا ميدانستند که
هدف چنين طرح هايی اساساً تجزيۀ کشور است و به سود دشمنان افغانستان، که
هرگزچنين مباد!
نویسندۀ ژرفنگر افغان آقای انجنیرمعروفی در مقالتی ممتع زیرنام:" افغان،
افغانی، افغانستانی" (بخش چهارم) مینگارد که : «..
یک حلقۀ خاص از
افغانان خارج از افغانستان، که تعلیم یافته و باصطلاح روشنفکر هم هستند،
دانسته یا ندانسته زیر تاثیر بیگانگان کینه توز و فتنه انگیز رفته و چنین
مسایل را دامن میزنند. اینان غمین اند و ماتم میکنند که از قرن هژدهم به
بعد، افرادی از قوم پشتون ــ و بزعم غلط ایشان «قوم پشتون» ــ بر افغانستان
حکمروائی کرده اند، اما باکی ندارند و چرت شان خراب نمیشود، که تنها از
ظهور اسلام بدینسو، اعراب، خاندانهای ترک نژاد(غزنوی و سلجوقی)، مغولان،
تیمور و احفادش و تیموریان هند، بیشتر ازهشت قرن براین سرزمین حکم چلانده
اند. اینان اصلاً دل خوش ندارند که بر ویرانه های خراسان، کشوری بنام«افغانستان»
سر بلند کرد، که خدایش همیشه سربلند داراد! اینان شاید آرزو میکردند، که
کاش این وطن
ــ خاک بدهن
بدخواهان افغانستان ــ
درحال تجزیه و
زیر سیطرۀ فارس صفوی و شیبانیان ماوراء النهر وهند بابری می بود، هرگز
مستقل نمیگشت و تمامیت ارضی نمی یافت. اینان دیده ندارند و تحمل کرده
نمیتوانند، که فردی از قوم پشتون، که مانند اقوام دیگر کشور، یک قوم شریف و
اصیل این سرزمین است، کشوری را بنیاد نهاد. اگر اینطور نیست پس چرا بخود
نبالیم، که فردی از باشندگان اصیل این خطۀ پاک، قد علم کرد و دولت مستقلی
را تشکیل داد؟ چرا افتخار نکنیم که احمدشاه درانی ــ که کاملا برحق
«احمدشاه بابای کبیر» لقب گرفته ــ از قلزم خرابه های خراسان و از اجزای
مجزای آن، کشوری ساخت، که امروز بنام «افغانستان» یاد میگردد، که بفرمودۀ
جناب محمد سعید فیضی،«نام
وبقایش مستدام باد!»،
بلی، باید
افتخار کنیم که دراین سرزمین افتخارآفرین، پس از دوصد و پنجاه سال اضمحلال
و تجزیه و تسلط غیر، بالاخره مردی پیداشد، بلی مردی پیداشد و کشور مستقلی
را تاسیس کرد و حدود و ثغور طبیعی برایش داد.
در
جایی خوانده بودم که یک مؤرخ نامدار غرب زمین، برخاستن افغانستان را از
خرابه زار خراسان«
معجزۀ تاریخ»
خوانده بود. بپا
خاستن یک کشور مستقل و مقتدر از عظام رمیم خراسان، واقعاً معجزه و درخور
هرگونه شکر گزاری و سپاس است. اگر احمدشاه بابای ابدالی از یکی از اقوام
دیگر این وطن مقدس برمیخاست و نام کشور ما مثلاً ترکستان یا هزارستان و یا
تاجیکستان می بود، آیا بازهم این غال مغال (قال مقال) و قیل و قال و واویلا
وجود میداشت؟ «گمان نکنم» جواب منست. تمام هیاهو و داد و فریاد و علالائی
که پس از فروپاشی سلطنت خاندان محمدزائی در وطن ما موج میزند و مود روز
گشته، فقط از همان یک عقدۀ عمیق و از نگاه بد بین ایشان «زخم ناسور تاریخی»
برخاسته. »(۹)
واما درهمینجا میخواهم خاطر نشان سازم که نام افغانستان چه از نیمۀ قرن
هجدهم گذاشته شده باشد و چه از آغاز قرن نزدهم، و چه از ۱۷۴۷به بعد رسميت
يافته باشد، نکتۀ بسیار مهم اينست که اين نام امروزه در جهان و نقشۀ دنيا و
نزد مجامع بين المللی يک نام پذيرفته شده و مسجل شده است و به آدرس اين نام
و مردمان آن صدها و هزاران مقاله و کتاب و نشريه نوشته و چاپ شده است.
جاگزينی نام ديگری برای اين کشور، نه تنها دردی را دوا نميکند، بلکه بر
مشکلات دولت و ملت می افزايد، افتراق قومی را دامن ميزند و تفاهم ملی را
خدشه دار ميسازد.
درد کشور ما وجود نام آن نيست که با تغييردادن آن علاجش ممکن گردد و فقر و
تنگدستی و مرض و بيماری و جهل و بيسوادی، خرافه پسندی و تعصبات زبانی و
قومی نابود گردد. سطح شعور اجتماعی و فرهنگی مردم ما بیکباره بالا برود و
دموکراسی و عدالت اجتماعی، جانشين بی عدالتی ها و استبداد و خود سری ها
شود. درد کشور ما را بایستی در سنتها و باورهای خرافی و آداب و رسوم قومی و
محلی و مذهبی و فقدان سواد یا بی سوادی و عدم دسترس به دانش و تخنیک معاصر
دانست. تازمانی که سطح آگاهی و شعور اجتماعی مردم ما نسبت به آنچه هست بالا
نرود و از دانش و تخنیک معاصر بی بهره باشد، با تغییر نام کشور جامعۀ ما از
فقر و بدبختی تاریخی که گریبانگیرماست، نجات پیدا نخواهد کرد.
به هرحال انتی
پشتونها یا "افغان ستیزها" حتما متوجه خواهند بود که افغانها با همه خصلت
های بدوی و قبیلوی خود بالاخره از سایر اقوام کشور پیش گام تر شدند و موفق
به تاسیس دولت مستقلی در قندهار، جایی که افغانستان نامیده میشد، گردیدند و
بعد با توسعۀ حاکمیت شان این نام بر تمام قلمروی اطلاق شد که از حکومت
مرکزی فرمانبرداری میکردند. تلاش بخاطر تعویض نام کشور، تلاش بیهوده و
ناکامی خواهد بود، چونکه این نام بر این کشور مفت و رایگان بدست نیامده و
از سوی کسی و یا گروهی به «افغانها= پشتونها» اعطا نشده که هر وقت دل کسی
بخواهد، عطای خود را پس بگیرد.افغا نها برای بقا و دوام آن قربانیهای
بیشمار داده اند و بازهم خواهند داد.(
سه جنگ معروف افغان وانگلیس صرف برای بقا وسربلندی افغانستان در قرن نزدهم
وبیستم صورت گرفت وچهارمین نبرد برضد تجاوز ابرقدرت شوروی تا اخراج قشون
سرخ از کشور، گواه این ادعای ماست)،
دشمنان وحدت ملی افغانستان باید این واقعیت را بپذیرند که یک قوم زنده و
موثر در سرنوشت و شکل گیری این کشور حضور فعال دارند که بزعم «افغانستانی»
نویسان، بنام «افغان»(= پشتون) یاد میشوند. این قوم تا زنده باشد از هویت
ملی خویش به عنوان «افغان» دفاع میکنند و حاضرند جان بدهند ولی جانان را از
دست ندهند. هیچ قدرتی هم نمیتواند که تا این قوم در این کشور زنده باشد،
نام افغانستان را تغییر بدهد،مگر اینکه افغانستان را از نقشۀ جهان محو کند.
این سرود تا هنوز در گوش فرزندان کوهسارافغان طنین انداز است که چندین دهه
پیش از سوی یک نویسنده ومتفکر افغان گفته شده بود:
څوچي دامځکه آسمان وې څو چې داجهان ودان وي
څوچې ژوندپه دې جهان وي څوچې پاته يو افغان وي
تل به دا افغانستان وي
از
افغان تا افغانستانی:
برای من، نوشته های خوب مانند مروارید های گرانبها ارزشمند اند ومی بایستی
قدرآنها را دانست و از آنها مواظبت
کرد. این مواظبت جز از راه نقل وضبط و نشر مجدد آنها امکان پذیر نیست. با
این منطق من از نوشته های با محتوای آقای انجنیرمعروفی نکاتی نقل کرده ام
که براستی از سر وطن پرستی و مردم دوستی به حال مردم ما نوشته شده اند.
آقای معروفی در ارتباط به پیشینۀ کلمۀ
"افغان"
در یک مقالۀ محققانه تحت عنوان:"افغان،
افغانی، افغانستانی"
(بخش چهارم) مینگارد : «سخن سرای بی مثال توس(مشهد) تنها در داستان رزم
رستم زال با کک کهزاد افغان، شانزده بار کلمهً "افغان"، سه بار"اوغان" و سه
بار "افغانی" را بکار برده و ابیاتی از ملحقات شاهنامه را چنین بازتاب
میدهد:
چنین گفت
دهــقان دانــش پــژوه
مر این داستان
را زپیشین گروه
که نـزدیک
زابـل
بسه
روزه
راه
یکی کوه بود
سرکشیده
بمـــاه
بیک سوی او دشت
خـرگاه بـود
دگـر دشت زی
هنـدوان
راه بود
نشسته درآن دشت
بسیار کــوچ
زافغان
و لاچیـن
وکُــرد
و بـلوچ
یکی قلعـه
بالای
آن
کـــوه
بـــود
که آن حصن از
مردم انبـوه بود
بـدژ دریکی بد
کنش
جای
داشت
که در رزم با
اژدهــا
پــا
داشت
نـژادش زافغان،
سپاهـش هزار
همه
ناوک
انــداز
و ژوبین
گذار
به بالا بلــند
و بـه
پـیکـر
ستــبر
بحمله
چو شیر و به پـیکار ببر
ورا نــام
بــودی
کـک
کُهـزاد
به
گـیـتی بسی
رزم
بـودش
بیاد
درین گفت و
گــو بود با کوهزاد
که آمد خروشی
که ای
بد نژاد!
چه دردژ
گزیـدی
بدینسان
درنگ
که آمد
همه
نام
اوغــان
به ننگ
بدیدند کــک را
چنان بسته دست
گروهی
ز
افغانیـان
کــرده پست
از این داستان بوضاحت فهمیده میشود، که قوم "افغان" لا اقل همزمان با
رستم زال ــ قهرمان اسطوره ئی افغانستان تاریخی ــ موجود بوده. بلی، قرنها
پیش از اینکه فردوسی به سرائیدن شهنامۀ خود بپردازد، داستانهای رستم دستان،
سر زبانها و ورد زبان باشندگان این سامان بوده، که فردوسی همین داستانها را
به نظم کشیده و در شاهنامه جاودانه ساخته است. (١٠)
کلمه«افغان»
چنانکه آقای معروفی بدان اشاره کرده اند،،یک نام کهن و دیرین سال است، که
درقرن سوم میلادی در دوره شاهپور دوم، وشاهپور سوم ساسانی
در
کتیبۀ کعبۀ زرتشت بصورت«ابگانAbgan»
و«اپگانApgan»
در مورد قبایل افغانی بکاررفته است. (١١)
بقول گرگوریان، در مورد
افغانان
نخستین اشاره در قرن ششم میلادی ازسوی یک منجم هندی بنام «وراهامهیرا
VarahaMihira»
دراثرش «برهات_سیتاBrhat_Samhita»
بصورت «اواگانAvagana»
به آن دسته مردمی اطلاق شده که در نواحی شرقی افغانستان کنونی زندگی داشتند
وبه احتمال قوی همین افغانها گمان شده میتوانند. و در قرن هفتم میلادی زایر
چینی، هیوسان تسانگ
HsuanTsang،ازمردمی
بنان
"اپوکین"
ذکرمیکند که منظورش افغانها است. نامبرده محل سکونت شان را در اطراف کوه
های سلیمان نشان میدهد ومیگوید: "آنها (افغانها) بطورطبیعی مردمان سخت سرو
پر خشونت استند، اطواروکردار آنان ناهنجاراست،ولی بسیار باایمان ودرستکار
واز همسایگان خودبسیار بلند همت تراند." گرگوریان در حواشی فصل دوم «ظهور
افغانستان معاصر» مینویسد که :
بیلیوBellew(افغانستان،ص۳۱۶_
۳۱۸) ریشهً اصطلاح «پتان» را درکلمه«پکت» هرودت می بیندکه سیزدهمین بخش
امپراتوری داریوش بود. او و «راورتی» در باره اصلیت این کلمه از همه موجه
تر یک توضیح اتمولوجیکی ارایه میکنند.آنها ریشه کلمه پشتون و شکل هندی شدهً
آن یعنی "پتان" رامشتق از لفظ تاجیکی" پَشت
Pasht =
پشت کوهها" میدانند، پشتونها یعنی مردم کوهی.( بیلیو، نژادها، ص ۲۴_۲۵،
راورتی، یاداشتها،ص ۴۶۷) مگرمارگنسترن برمبنای علم زبان شناسی ریشهً پتان
را از کلمه "پکت" نمی داند.(افغانستان،ص۲۲۳)(۱٢)
گریگوریان علاوه میکند که «درمنابع اسلامی ذکر افغانان را برای اولین بار
درکتاب فارسی"حدودالعام" (۹۸۳_ ۳۷۲هق) از مولف نامعلوم، و نیز در الکامل
ابن اثیر(۹۷۴) واقعه نگارعربی میتوان ملاحظه کرد. حدودالعالم،رشته کوه های
سلیمان رابه مثابهً پرنفوس ترین سکونتگاه قبایل افغانان میشمارد.عتبی منشی
دربار سلطان محمود، در اثرخویش "تاریخ یمینی" که درقرن یازدهم(پنجم هجری)
نوشته شده،یادآورمیشود که در لشکر سلطان محمود، افغانان سپاه خاص خود را
داشتند. بسیار بعدتر ازاين، البیرونی(ابورییحان) ازقبایل مختلف افغانانی
یادآور میشود که درسرحدات غربی هند سکونت داشتند. جوزجانی درطبقات ناصری
متذکر میشود که افغانان درحدود۱۳۶۰ میلادی به عنوان عساکراجیر درلشکرکشی
های الغبیک برهند اشتراک داشتند.درآثاراوایل قرن چهاردهم مثل "تاریخنامه
هرات" که توسط سیفی هروی نوشته شده گفته میشود که: افغانستان از غرب تا
سیستان، واز شمال تا غور و زمینداور و زابلستان، ازجنوب تا مکران(بلوچستان)
ودرشرق تا رودخانه سند هندوستان گسترده است. بدین ترتیب ناحیه مستونگ کویته
مرکز آن را تشکیل میداده است. (۱٣) حمدالله مستوفی درتاریخ گزیده(تالیف
در۷۳۰هجری) در بسی از صفحات خود ازمحاربات افغانان با شاهان آل مظفر در
حدود سال ۶۵۰هجری ذکر کرده است وهمچنان عبدالرزاق بن اسحاق سمرقندی در مطلع
السعدین ومجمع البحرین خود افغانستان را جزئی از قلمرو تیموری دانسته که
بعد از سیستان ذکر شده است.( ۱٤)
در آثار مولفین بعدی نام افغان وافغانستان فراوان ذکرشده است که ما
درزیر نام افغانستان بدانها اشاره کردیم.با این حال دشمنان وحدت ملی وقتی
دیدند که ازتلاش برای تغییر نام کشور، کلاه دلخواه شان درست نمیشود، طرح
تفرقه افگنانۀ دیگری را پیش کشیدند و با کار برد کلمهً "افغانستانی" مردم
افغانستان را به "افغان" و "غیرافغان" تقسیم کرده و برآتش نفاق ملی روغن
ریختند که اینهم جز شکست و افتضاح چیزی دیگر، دستگیر آنان نخواهد کرد.
دراین خصوص نخستین دانشور دلسوز کشور که به دفاع از هویت ملی ما به عنوان«
افغان» پرداخت، و بشدت بر کاربرد کلمۀ «افغانستانی» اعتراض نمود
، آقای ولی احمد نوری نویسنده و صاحب نظر کشور ما مقیم فرانسه استند.آقای
نوری که از همان آغاز هدف کاربرد این کلمه رادرک کرده بودند، بکارگیری
«افغانستانی» رابجای «افغان» به مثابه یک"جرم" تلقی نمودند وآنرا بشدت
محکوم کر |