www.payamewatan.com
     
 

ياد داشت:

در جريان سال ٢٠٠٦ عيسوى به همراهى دوست گرامى ام،شفيع کارورز،مجله اى به نام ((مهاجر ژوندون)) ،در شهرمسکو،به نشر ميرسانديم.

اين مجله، يک مجله اي خانوادگى بود.نشريه نامبرده ،شش شماره به نشر رسيد وبعد نسبت مشکلات اقتصادى نتوانستيم،نشرانرا ادامه بدهيم.

در ان زمان يک دانشمند از بدخشان تاجکستان در راديو مسکو به زبان هاى پشتو ودرى نطاقى ميکرد.

اين فرهيخته مرد،صولت شاه ميرگن ،نام دارد.

اقاى ميرگن را بدون مبالغه ميتوان يکى از کار اگاه ترين افراد در تاريخ و ادبيات افغانستان دانست.

اين دانشمند گرامى در يکى از روزها، يک مطلب جالب براى نشر در مجله اى مهاجر ژوندون اورد،ولى مضمون وقتى بدست مارسيد که مجله اقبال نشر را از دست داده بود.

اينک به خاطر اداى احترام به اقاى ميرگن و جالب بودن ان مضمون،مطلب نامبرده را به شما ميفرستم،اميدوارم خواندن ان براى خوانندگان شما جالب باشد.
 

با عشق فروان

لطيف بهاند- مسکو

 

دام نيرنگ

صولت شاه ميرگن

 

 در پايان تابستان سال 1968 م-تصادفي نيكي به من دست دراز كرد ودر حلقهء شماري از دوستان همديارم براي نخستين بار از شهر كابل،به شهر باستاني غزني مسافرت نموده،به زيارت يادگارهاي معلوم ومشهوران كه قبلا از استادانم شنيده ودركتابها خوانده بودم،مشرف گرديدم.بعدها زيات غزني برايم بارها ميسرگرديد،ولي خاطرات ان سفر اولين ناتكرار بود.تاثير ملاقاتها وصحبتها با باشندگان ان شهر وبالخاصه با يك تن از هموطنان  اواره ام،منحصر به همان مسافرت اولين ماند...

درگذشته هاي نه چندان دور غزني مانندهمه شهرهاي مهم افغانستان از اولين چشمزدنهاي افتاب،تابه غروب  وفرورفتن ان زندگي بس پر شور وشوقي داشت.

با انكه دران زمان من هنوز جوان بودم،ولي بازهم درهر جاي افغانستان با هر شخصي كه تازه روبرو مي شدم-خواه مسن باشد وخواه جوان-كوشش ميكردم تا هرچه زود تر دروازهء اشناييء واگردد وبا او يكجا بنشينم واز اينجا وانجا با هم دور ودراز صحبت نمايئم.

در غزني ما طي ان مسافرت اولين،يكجا از زيارت يگ يادگاري وپيكرهء ،به زيارت ديگري مي پرداختيم،درنزد برجها وتعميرات باستاني شهر كه از هنر والاي معماري در زمانهاي قديم نمايندگي ميكردند،زياد استاده ميشديم وانهارا با شوق وذوقي خاص از نظر خويش مي گذشتانديم،در ذهنهاي خود درك انهارا خلق ميكرديم وبه افريدگارشان احسنت ميگفتيم.اين ديد واديدها وتماشا ها بالآخره مارا به مركز شهر رساند كه در واقع امر غرق بحر پرجوش وخروش زندگي بود.

خيابانها وكوچه هاي غزني را سراپا دكانهاي متعددي زينت آرا گرديده بود،كه پهلوبه پهلوي هم قرار داشتند ومالكانشان تقريبا مال متاعهاي به هم مانند واكثرآ عين چيز را در معرض فروش گذاشته بودند كه اين خود براي ما سوالي را خلق ميكرد كه اخر چطور مي شود كه همه دكاندارها يكنوع مال را در معرض فروش مي گذارند وباز مفاد هم ميكنند...

ما تا هرچه پيشتر مي رفتيم،پديده هاي تازه تري را ميديديم واحساسات كنجكاوي من بيشتر از پيشتر بيدار ميشد.كوچها ودكانهاي زيادي را نظاره مي كردم كه تا احال نديده بودم.رستهء همه زرگر وزرگري بود وكوچهءهمه كوزه وكوزه گري...

مانهايت به كوچهء ديگري داخل شديم كه سر وصدا هاي زياد وناراحت كننده ودر قدم اول بسيار گوشخراش،سراپا وجود مارا فرا گرفت.از تمام دكانهاي واقع وفعال در هر دو طرف اين رسته ها صداهاي زيرر وبم به گوشهاي ما ره مي يافت ومارا بيشتر در بر مي كشيد.به نظر چنين مي نمود يكي به ديگ،يكي به تشت،يكي به افتابهء اهنين وديگري به كوزه مي زند كه چنين يك اهنگ ناموزون ودرهم وبرهم را در خم وپيچ جاده ايجاد كرده اند.شنيدن اين اهنگهاي بي ربط وبي پيوند همانا در ذهن من حادثهء كسوف ماهتاب ومنظره وصحنهء مجادلهء مردم براي رهاي وازاديء مهتاب را كه معولا در زادگاهم يعني  در درواز صورت مي گيرد،پديد آورد...

بلي،سروصداهاي اين كوچه نيز در قدم اول وظاهرآ چنين منظرهء را در وجود من خلق كرد ولي در واقع امر اينجا چيزي ديگري بود.اين جاي را محل حلبي سازها ميگويند كه دران زمانها تقريبا درتمام شهرهاي افغانستان موجود ومعمول بود.تمام ظروف آهنين ومسي وبرنجي محض در همين محلات ساخته مي شدند،پس هيچ امكان ندارد كه چنين كاري بدون سر وصدا هاي گوشخراش وآرام انجام داده شود.ما با وصف اين ساز وآوازهاي ناراحت كننده به ان كوچه داخل شديم.در ضمن ديدوبازديد واشناييء نظر مرا كارمردي سالخورده ونوراني به خود جلب كرد.منكه كمي از همرهانم عقب مانده بوديم،به دروازهء دكان ان مرد نزديك شدم وديدم كه درون وبيرون ان صدها كوزه وآفتابه هاي آهني ومسي به اشكال گوناگون آويخته شده واو با شاگردانش هنوز هم در امر ساختن ظروف نو به نو مساعي به خرچ دهند...

بعد از اداي دئين سلام عليك وجور پرساني وردوبدل چند عباره وجملهء معمولي ان مرد ،گوياچيزي را پي برده باشد،نظرش با توجه بيشتر به وي من افگند وسرانجام پرسيد:

-شما ازكجا آمده ئيد؟

من بانهايت آرامي گفتم:

-ازكابل.

او باز پرسيد:

-ني منظور من ازاين نبود.من ميخواستم بپرسم كه به افغانستان از كجا امده ئيد؟

من اينبار هم مختصرآ گفتم:

-از ماوراالهنر،ازان سوي دريا آمو.

همصحبت من با شنيدن اين جواب گويا چيزي ويا شخصي گمكرده اش را پيداكرده باشد،همانا آلات كاري اش را به زمين گذاشتهناز جايش بلند شد واز دست من گرفته به داخل دعوت كرده درگوشه دكانش شناند ودرهمان لحظهء اول چنين گفت:

-يعني شما از مربوطات بخارا هستيد ومن هم از بخارا هستم.

من كه تاحدي دست وپا خورده شده بودم،بعد از لحظهء خود را ارام ساختم واز او پي درپي سوالهاي كردم:

-پس چرا اينجا هستيد؟چرا در بخاراي شريف نيستيد؟چرا وطن را ترك كرديد؟به كدام علتي خانه ويار وديار را مانده به اينسو آمديد؟

پير مرد دستي به ريش انبوه سفيدش انداخت وانگاه دستش را بالاي زانو من نهاد وگفت:

-اي پسر جان،داستان ترك يار وديارنمودن وفرار شدن من سراپا غم انگيز ورنج آوار است.من خاك آبائي،خانه ودر پدري وشرافتباري بخارا را نه از خوشي ترك گفته،بارگران هجرت وجلا وطني را بدوش خويش برداشته ام.اينكه اكنون من ايجا هستم نه در پهلوي خويش واقربايم،داستانيست جداگانه،داستاني كه اگر خواسته باشي انرا برايت حكايت ميكنم.

چنين مينمود كه پير مرد زير تاثير وتحت الشعاع چيزي قرار گرفته بود،زيرا او ديگر منتظر جواب ويا نظر من شده بودنهمانا سرگذشت خويش را چنين اغاز كرد

-بعد از انقلابات بلشويك زمام قدرت وحكومت بدست دولت كمونيستي رسيد وچندين سال زد وخورد ها وجنگهاي خونين داخلي ادامه داشت.لشكر بلشويك بعد اين همه نا ارامي ها وخونريزيها وان همه پس امدهاي ناخوش ومنحوس ان چنين وانمود وتبليغ ميكرد كه گويا در مبارزه خويش به پيروزي نايل امد واوضاع امنيتي كشور را در زير نظارت خويش گرفته است.بايد گفته شود كه در واقع امرظاهرا يكنوع ارامي ويك ثبات نسبي حكمران شده بود،اما افسوس وصد ندامت كه چه عواقبي در پس ان ارامي بود!

همصحبت من اهي از سينهء پردرد كشيد وانگاه قصه خويش را ادامه داد:

-درست در حافظه ام نقش بسته است كه از اغاز بي بند باريهاي نظام جديد چيزي كمتر از ده سال سپري مي شد وان ثبات نسبي كه گفتم از پي خويش پي آمدهاي داشت كه خدايا توبه!

تاراج مال وملك مردم،ظلم وستم،بيدادگري وخونريزي،مردم آزاري وقانون شكني كه لشكر بالشويك در مورد اصيلزادگان ومسلمانان بخارا تطبيق  مي كرد به دارت خود بي نظير وبي سابقه بود.خ.د من مثال زنده وروشن ان همه همه تاخت وتاز ها واعمال دور از قوانين اخلاق بشري هستم.پيشه وكسب مورثيء خانواده ما هم مانند مردمان زيادي بخاراي شريف تجارت بود.من صبح وقت از خانه مي برامدم،براي بدست آوردن يك لقمه نان براي خانواده زحمت مي كشيدم وشام به خانه ولانهء خود بر مي گشتم.زحمت مي كشيدم ولي زندگيء آرام وحلات بخشي داشتم.

زمستان سختي در بخارا فرارسيد وباسردي طاقت فرساي خويش از هر دامنگير مردم شده بود. در يكي از نيمه شبهاي همين زمستان قهره تون از دروازه حويليء ما دق البابي به گوشم رسيد ومن همانا به بيرون برامده دروازه را باز كردم ودر پيش روي خويش سه نفر سرباز جوان را ديدم. انها بدون سلام عليك وكدام سوالي وجوابي مرا پيش انداخته در همان شب تار در تعميري آورده در حجرهء توقيف نمودند.تافرا رسيدن روز چندين نفر ديگراز شناس وناشناس به ان حجره آورده وانداخته مي شدند.درجريان دوشبانه روز ديگر در حدود بيست الي بيست وپنج نفر به انجا آورده شدند.تعجب آور اين بود كه هيچ كدامي از ما حتي نميدانستيم كه چرا وبه كدام علت به ايجا آورديم شده ئيم وتوقيف گرديده ئيم.

بالأخره بعد از گذشت يك هفته وتحمل آن همه سردي وگرسنگي كه با پارچه ناني روز راشب وشب را روز مي كرديم،دو نفر سرباز مي امدند ومارا يك يك نفر ازآن اطاق بيرون بر آورده،مي بردند.اما عجب اين بود كه هر نفري را كه مي بردند او را دوباره پس نمي آوردند واين براي ما كه در اطاق باقي مي ما نديم يك معمايي شده بود.آخر چرا وبه چه علتي مارا به اينجا آورده اند وهيچ پرس وپاسي از ما نمي شود وباز مارا يك يك نفري گرفته مي برند وخلاص.آيا در اين چه رازي نهفته است،خدايا!

ديري نگذشت وان راز سر به مهر فاش گرديد.شام ديگر دوسرباز جوان داخل حجره گرديده،اين بار مرا پيش انداخته بردند ودر همان نزديكي هاي به جايي اوردند كه در يك اطاقك مردي با كلاه ولباس نظامي پشت ميز كخنه وفرسوده نشته بود.اثار خستگي از چهره اش هويدا مي شد،غضب آلود به نظر ميرسيد،گويا از وجودش باران نفرت ووحشت مي باريد.در ارافش بر روي ميز وزمين تفنگ وتفنگچه ومرمي ها جلب نظر ميكردند.انسو ترك ريسمان ذخيمي كه يك سر ان به سقف خانه بسته شده وسر ديگر آن آويزان وعبارت از حلقه دار بود،بيننده خويش را بلا اختيار به فكر وخيالهاي آن دنيا يعني ازمونگاه اخلاق نيك وبد انسان مي انداخت. من فهميدم كه در اينجا كدام تحقيقاتي خواهد شد.

مردنظامي همينكه من در،رو به رويش قرار گرفتم،از جايش برخاسته همانا به سوي پايهء دار رفت وحلقهءان را دست دست كرده پس آمده بجايش نشست.او با اين حركت خويش مرا به ان وادار مي ساخت كه در صورت سر پيچي هنگام تحقيقات عاقبتالامر اين حلقه دار منتظر گلويت باشد.

فضاي خانه از رفتار وپيشآمد آن مرد ووحشت ودهشتي كه در اثر آن به ميان امده بود،برايم تنگ گشته وهمه وجودم را سخت فشار مي داد.نمي دانستم به چه جرمي وگناهي مرا گرفتار وتوقيف كرده اند. در پيش روي ملتم،وطنم ودولتم هيچ جرمي از خود صادر نكرده ام.تخيئلات گوناگون مغزم وفكرم را به ان سوي مي كشانيدند ولي هيچگونه مسووليتي وگناهي را متوجه خود نمي يافتم.جنايتي وخيانتي نداشتم.زحمت مي كشيدم،عرق جبين مي ريزاندم،نان پيدا ميكردم،ازمال وملك جهان وداريهايآن بازحمت حلال وپاك چيزهاي نيز براي اينده فرزاندانم اندوخته بودم ،ولي همه چيزثمرهئكار وزحمتم بود وبس.همه پس اندازهايم پاك،صاف وحلال بودند...

سكوت مرگباري فضاي خانه را فراگرفته بود،لحضه بعد مرد ديگري با كالاي ملكي به اتاق درامده،با افسر نظامي كمي تبادل نظر كردند وانگاه او به من روي اورده سخنش را مختصر وچيده چيده چنين اغاز كردند:

بنا برمعلوماتي كه ما در دست داريم ،خودت مالك چندين هزار سكه طلا هستي واحجار كريمه را هيچ كسي به از دولت نميتواند در اختيار داشته باشد ودرخانه نگه دارد.سكه هاي طلا واحجار كريمه را كه در خانه ات داري بدست خود اورده به قوماندان نظامي بسپار وجانت را رها كن.

با شنيدن اين سخنان تمام وجودم را يكنوع سردي فشار ميداد وچنين مينمود كه لشكر مورچه گان در بدنم به تاخت وتاز شروع كرده باشد.خودم را براي ثانيهء باخته بودم ولي باز خود را بدست گرفته رنگ رو نباختم وبا يك خونسردي برايش گفتم كه من يك ادم بيچاره هستم وچنين چيز هارا نمي دانم ونه هم دارم.

مرديكه تازه وارد شده بود سخنان مرابه ان افسركه از اهل بخارا نبود،به زبان بيگانه فهماند.ان افسر سرش را تكان داد،نظر غضب الودي به سوي من انداخته از جايش بلندشد وچيزي به همارش گفته از دروازه اتاق بيرون شد.بعد دونفر سرباز ديگر داخل شدند وهمانا از دو دستم گرفته،مرا به گوشه اتاق بردند ودر چاهي انداختند كه نهايت عميق،تنگ وتاريك وسرد بود.انها سر چاه را با اهني پوشاندند وچيزهاي ديگري هم بالاي ان گذاشتند وخودشان ناپديدگشتند،زيرا درانجا ديگر سروصدايي شنيده نمي شد.

شب باهمه رنج وعذابي كه ان چاه داشت،روزشد وهمان دو سرباز مرا از چاه بيرون كشيدند ومن باز پيش روي همان افسر وهمان مرد ديروزه قرار گرفتم.افسر چيزي به او گفت وان مرد برايم فهماند كه من بايد طلاي خويش را اختيارآ اورده،بسپارم.

من كه شب بالاي اين موضوع زياد فكر كرده به يك خلاصهء قطعي رسيده بودم وقرار داده بودم كه به اصطلاح"مرغ من يك لنگ دارد"بازهم برايشان جواب مسترد دادم.در اين سرباز هارا باز خواستند ومرا به همان داراويختند،اما نه از گلويم بلكه از پاهايم سر به پايان.مرا چندين ساعت به همين منوال نگه داشتند ولي نمي زدند واز من فقط سكه هاي طلا وجاي انرا طلب مي كردند ودر مقابل ازمن فقط جواب منفي ميگرفتند.نهايت گويا باوري حاصل كردند كه از من چيزي گرفته نمي توانند ويا من چيزي طلا وار ندارم،مرا از دار رها كردند وبدون كدام سوال وجواب ديگري از دروازه خانه بيرون براوردند ورها كردند.من،مانند مرغي از قفس ازاد شده به سوي لانه وكاشانه خود شتافتم وفضل خدا چون درخانه آرامي حكمفرما بود،سر از روز ديگر به كار وبار زندگي هميشه گي خود پرداختم.در اين ضمن ازايجا وانجا آهسته،آهسته شنيده مي شد كه بلشويك مل وملك فلاني را مصادره نموده،ديگري را تاراج كرده اند وهكذا...

همصحبت من داستانش را چنين ادامه داد:

بعد از ازاد شدنم كه چندين روز سپري مي شد،من كما في السابق صبح پي كاوبار خود مي شدم وشام پس به خانه برمي گشتم.فكر ان ايام زنداني بودنم،فكرطلاء ومال وملك وآن همه چيز كه ديده بودم،ازسرم دور شده بود ومن دوباره به حالت سابقه خود برگشته بودم.اما چنانكه مي گويند"خوش درخشيد .لي دولت مستعجل بود"

بعدازگذشت دوسه هفته،شامي بعد از انجام كارهاي روزمرهء خويش مانده وخسته،به خانه برگشتم وهمينكه داخل خانه شدم،صحنهء عجيب وغريبي مرا استقبال نمود:در وسط خانه پنج شش نفر جوانان با كالاي عسكري وكلاههاي خاص اردوي دولت جديدبلشويكي گرد هم نشته دايرهء راتشكيل داده بودند.من به انها نزديك شدم وديدم كه يكي ازانها خريطه را در دست گرفته وچيزي راباهم مي شمارند.بانزديك شدن من يكي از انها ازجايش بلند شد وبا همان خريطه به سوي من آمده ،باتبسم وشيوه سرد گفت:

-اكنون ما سكه هاي طلاي ترا پيداكرديم وميخواستيم انرا بشماريم ولي كه حالا خودت آمده اي،بگو كه جمعاً چند دانه هست ومارا از زحمت حساب كردن ان خلاص كن.

ما باشنيدن اين خبر مات ومبهوت ماندم. ديگر چيزي را نمي ديدم،احساساتم مرده بود وسراپايم را لرزهء دهشت آوري فراگرفته بود.دريكآن واحدتمام زحمات خانواده ما كه ازنسل به نسل در طول زندگي كشيده بود،مثل خواب وخيالي از نظرم سپري گرديد.زندگي همانا برايم بي معني وحرام گشتءسرمچرخ زد،مثليكه بي هوش شده بودم.آن سرباز دستم را آهسته تكان داد وآوازش مثليكه ضعيفانه به گوشم رسيد كه ميگفت:

-مارا زياد منتظر نساز وبگوي شماره همين طلايت چند است؟مابايد وظيفهء دولتي خود را اجرا نموده از پي ساير امور وانجام وظايف خود شويم.من بلااختيار مقدار سكه هاي جمع كرده وموجودهءخانه ام را برايش گفتم.با شنيدن مقدار طلاها سربازان ديگر هم از جايشان بلند شدند ودستانم را پشت سر بسته،ميلهاي تفنگهاي شان  را به سويم روانه كردند.چند ثانيه كسي صدايي نمي برآورد،همه جا را سكوت فرا گرفته بود ونهايت يكي از آنها سكوت را شكستانده،به من روي آورده گفت:

-اكنون مقدار سكه هاي تو معلوم گرديد وبراي انكه ماهمه دارايي خانه ات را چپه وراسته نكنيم،خودت يا جاي نگهداري انهارا به ما نشان بده وياهمان مقدار را گرفته ه اينجا بيار.

من كه ازاين گفته ها چيزي نمي فهميدم،از ان سربز پرسيدم:كه اخر باز كدام جايي نگهداري؟شما كه سكه هارا وقت از صندوق بيرون كشيده ايد؟

ان سرباز به سويم نگاه پرمعنيءكرد وچنين افزود:

-ني غلط ميكني،ما چندان ساده نيستيم كه طلاءيافته باز حساب هم بكنيم.ما به خاطر بدست آوردن طلاهاي تو كه از ان انكار كرده بودي وما از موجوديت ان درخانه ات معلومات ثقه اژداشتيم،سكه هاي فلزي خودمان را به خريطه انداخته به خانه تو آمده آنرا حساب ميكرديم وحالاكه مقدار طلاهايت را خودت معلوم كردي،صندوقت را بر اورده،اينجابيار.

من خود را به كلي از دست داده،ديگر هيچ تابع اراده ام،نبودم.اين يك نيرنگ ويك دامي بود كه تا حال نظير ان راكس نه ديده ونه شنيده بود،اما درمقابل ان دو،روچاره ديگري وجود نداشت.من ناچار درزير ميله تفنگ ان سربازان به حجره خواب ،كه همه سرمايهء از پدر وبابايمان تا اين دم اندوخته شده ونگهداري مي شد داخل شدم وصندوقچه پر از طلا وجواهرات را با دودست ادب برايشان تسليم كردم...

انها ان همه دارايي خانوادگي مارا گرفته،شكر خداوند كه به من ديگر چيزي نه گفته،خانه مارا ترك كردند...

همصحبت من بعد از اين جملهء اخرين،ديگر چيزي نگفت وسكوت ناگهاني ومرگباري دفعتاً همه جا را فرا گرفت.چنين مي نمود كه دربياباني قرار داشته باشيم وديگر هيچ ذي روحي در انجا موجود نباشد.ديگر نه صداي بگوش ميرسيد ونه ضربه هاي پي درپي

چكشهاي حلبي سازان آن خيابان.گوياگاهي كسي هم در انجا نبوده است.

آن مرد جبر ديده،غريب و دور از وطن بعد از سكوت طولاني تنها جمله زيرين را افزود وآرام شد:

-فقط لطف ومرحمت خداوند لايزال بود كه مرا ازآن ورط واز ان دام نيرنگ دهريان ستم پيشه نجات بخشيد و به اين سرزمين مقدس رهنمايي كرد.

خداوند! همه گان را از همچو آفت ها،نگه دار!

 

صولت شاه - مسكو