www.payamewatan.com
     
 

 نوشتۀ دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی

برلین  ۲۱ جولای ۲۰۰۴

 

افغان، افغانی، افغانستانی
(بخش اول)

 

آقای  ولی  احمد نوری  مضمونی  را  در شمارۀ ۶۳۲ جریدۀ  امید به  چاپ  رسانیده اند،  زیر  عنوان  «  استعمال نام « افغانستانی » جرم است ».  بلافاصله در دو ستون پهلوی آن جوابیه های آقای عبدالله رها و آقای محمد قوی کوشان، جلب نظر میکند. آقای نوری نوشتۀ خود را روی صحیفۀ انترنت نیز گذاشته اند، تا در دسترس افغانان سراسر جهان و نشریات ایشان قرار گیرد.

به نظر بنده  ایشان از احساسات پاک وطندوستی و از خاستگاهِ عشق و علاقه به افغانستان و جمیع مردم آن، حرکت کرده و به نوشتن مقالۀ خود پرداخته اند. ولی حیف و هزاران حیف، که قالب بسیار زننده و توهین آمیزی را انتخاب کرده اند. و چه بسا که مدعا، قربان کلمات و عبارات  تند، گردیده است. اگر ایشان داعیۀ خود را که از نگاهِ این بندۀ خدا کاملاً مشروع، بجا و به موقع است، در لباس مقبول (۱) و قالب زیبنده ای تقدیم میکردند، به یقین که هم گپ شان به کرسی می نشست و هم دل کسی آزرده نمیشد، یعنی هم لعل بدست می آمد و هم یار نمیرنجید.

اما چه چاره که وقتی احساسات ما افغانها جریحه دار گردد و به اصطلاح تور بخورد، سر از پا گم میکنیم و میخواهیم زمین و زمان را « به دگه روی  چپه کنیم ». کاش افغانان در هر موقعیتی میتوانستند  از خویشتن داری کار بگیرند و از راهی پیش آیند که ادعای برحق ایشان واقعاً به گوشهای شنوا  برخورده  و مورد قبول قرار گیرد. برافروخته شدن و از احساسات کار گرفتن، امّا متأسفانه خاصیت خانه زاد ما افغانهاست.

حدوداً یک و نیم سال پیش هم، نویسندۀ محترمی بنام داکتر کوهدامنی، موضوع مشابهی را مطرح کرده و مع الاسف از عین لهجۀ کوبنده کار گرفته بودند.  نوشتۀ ایشان هم نتیجۀ چندان  درخور نداشت  و به بازتاب تُند  چند نویسنده  مُواجه گردید. من در آن زمان مضمون « جدال بر سر کلمات » را نوشتم، که در شمارۀ ۵۶۷  امید منتشر شد. تا جائی که برایم معلوم گردید، گویا نوشته ام مقبول نظر بسا خوانندگان ارجمند امید قرار گرفت، از جمله مقبول خاطرِ نویسندۀ بزرگوار و شخصیتِ معزَّز و  واجب الاحترامی، چون جناب امان الملک جلاله. ایشان در شمارۀ ۵۶۹ مقاله ای نوشتند و ازین هیچمدانِ قلم شکسته (۲) تمجید کردند، و آنقدر تمجید کردند، که کم بود از شرم آب شوم. ایشان از دید بزرگوارانۀ خود به این مسکین نظر افگنده بودند، ورنه  در خود  چیزی نمیبینم که سزاوار چندین تحسین باشد. اما بخود میبالم، که مورد ذره نوازیِ آن عالیجناب قرار گرفته ام. ( خوانندۀ خواهنده را به مطالعۀ آن مقالۀ خود، دعوت میکنم(.

بعد ازین مقدمه میروم به اصل مسأله  :

 استعمال کلمۀ « افغانستانی »  بجای « افغان »، برخلاف حدس دوستان، موضوع خاص و منوط زبان نیست، که بگوئیم: « خوب  زبان یک پدیدۀ اجتماعیست  و مانند هر پدیدۀ دیگرِ اجتماعی، در تحول و تطور است، واژه ها و کلمات زاده میشوند یا از بیرون واردِ زبان میگردند، واژه ها پیر میشوند، میمیرند و متروک و تاریخی میشوند و جای خود را به کلمات تازه میدهند و ....». این مسأله را نمیتوان با چنین دیدی تشریح کرد، زیرا موضوع اساس و منشأ دیگری دارد. از نظر منِ ابجد نویس، این موضوع از دو حساسیت آب میخورد و بلکه از همین دو منبع  سرچشمه میگیرد و بر روی اغراضِ غیر زبانی استوار  میباشد. این دو حساسیت، که در حقیقت یک واحد را تشکیل میدهد، عبارتست از  :

۱ ــ  اینکه در دو و نیم سدۀ اخیر ، گویا قوم پشتون بر افغانستان حکم چلانده و دگر اقوام را سرکوب کرده.

۲ ــ حساسیت در مقابلِ کلمۀ « افغان »  و تک قومی بودن نام «  افغانستان ».

من درین زمینۀ خاص ولی حاد، عجالتاً باختصار مینویسم، بُوَد که درِ صحبت باز گردد و دیگران به تفصیل گپ بزنند.

درین  اواخر ـ  ونه تنها درین اواخر ـ  بسیار شنیده میشود که در دو و نیم صد سال اخیر و از زمانی که بر ویرانه های خراسان کشوری بنام « افغانستان »  قد برافراخته، گویا قوم پشتون بر آن حکم رانده.  بلی میگویند که درین مدت  دو و نیم قرنه،  قوم پشتون بر افغانستان  حکمروائی نموده  و اقوام دیگر را سرکوب کرده.  اگر بیطرفانه و خالی از غرض به موضوع بپردازیم،  می بینیم که این ادعاء با واقعیت های تاریخی وفق نمیکند.

قوم پشتون متشکل است از دوصد قبیلۀ مختلف، که از جمله  درین مدت  فقط  دو  سُلالۀ سدوزائی (  ابدالی )  و  محمد زائی،  قدرت را در دست داشته اند. و اگر دقیق تر گفته شود، افراد و اشخاصی از  دو خاندان  سدوزائی و محمدزائی، بر کشور حکم رانده اند و نه کل این دو خاندان.  وقتی که مدعا حتی در موردِ دو خاندان و دو عشیره  و دو قبیله صادق نباشد، به تحقیق و هرآینه که در مورد دوصد قبیله، یعنی قوم پشتون هم، هرگز صدق نخواهد کرد. قبای حکام را بر اندامِ اقوام پوشاندن، جزء را کل پنداشتن، صغری را بجای کبری گذاشتن و سپس نتیجه گرفتن،  نه تنها دردی را دوا نمیکند و جنجال برانگیز است، بلکه جفائیست  بر واقعیت ها و بهتانیست بر دامان تأریخ.

برنت گلاتزر ضمن مقالۀ خود در کتاب « افغانستان ـ طالبان و سیاستهای جهانی » مینویسد : « گفته میشود که پشتونها ۲۵۰ سال بر کشور حکومت کرده اند. در واقع این حکومت پشتونها نبوده، بلکه حکومت حاکمان پشتون بوده است.  حکّام پشتون بر مردم مختلفی حکومت کردند، اما هرگز تمام پشتونها،  ونه حتی اکثریت آنها، حاکم نبودند؛ و ادارۀ واقعی و روزمرۀ کشور عمدتاً به غیر پشتونها، یعنی نخبگان فارسی زبان شهری واگذار میگردید.»  ( ۳ )  

اگر درین مدت جفائی بر مردم رفته، بر همه رفته، هم  بر پشتون، هم  بر تاجیک، هم بر اوزبیک، هم  بر هزاره  و هم  بر دیگران.  مؤرخ  راستگو، مردم دوست  و افغانستان اندیش،  مرحوم  میر غلام محمد غبار در صفحۀ ۸۰  جلد  دوم « افغانستان در مسیر تاریخ »،  وضع مردم افغانستان را در قرن بیستم اینطور شرح میدهـــد : « مردم افغانستان مُساویانه زیر بار دولت مستبد از فقر و مرض  و جهل میخمیدند.  توده های مردم پشتوزبان در ولایات پکتیا و ننگرهار و قندهار از توده های مردم دری زبان و ترکی زبان کشور، کمتر رنج نمیکشیدند.... مردم پکتیا آرد جواری را تلخ کرده میخوردند،  تا صرفه ای بعمل آید.  مردم ننگرهار، حتی زنان آنها، پای برهنه کوه و دشت را میپیمایند تا لقمۀ نانی بدست آرند.  در دهکده های فراه نه اینکه زن و مرد و طفل پیزار نداشتند، چراغ و قند را هم نمی شناختند. در دهات قندهار مردم جز از کلبۀ گلین و کُوسَی، مالک هیچ چیزی نبودند و روی خاک می نشستند. این چهرۀ واقعی زندگانی ملیونها نفوس کشور افغانستان است،  که در زیر پای خدمه ( ۴ )  و زور طبقات حاکمۀ افغانستان، کوفته میشوند

البته نمیتوان انکار کرد، که بعضاً بعض گروههای مردم، مشخصاً مورد سرکوب بی امان حکومتها قرار گرفته اند و یا اینکه گروههائی از مردم برضد گروههای دیگری استعمال شده اند و یا که جنوب برضد شمال بر انگیخته شده است. اما این کارروائی هائیست که در اثر اغواء، تفتین و تحریک زمامداران و اختیارداران صورت گرفته و نباید بنام مردم و اقوام ختم شود. متأسفانه توده های مردم  بخاطر ناآگاهی و یا کم آگاهیِ خود، مُدام مورد سوءِ استفاده قرار گرفته اند. تبعیض بکار بستن  و تفرقه انداختن، کار استبداد و حکّام خودکام  و گماشتگان ایشان و یا کار اشخاص پرکینه و مفتن است، نه کار مردم.

البته سُلطۀ دودمانها بر یک کشور، نه مربوط به دوصد و پنجاه  سال اخیر افغانستان است  و نه منوط به تأریخ افغانستان. چنین امری را در تأریخ  اکثر ممالک جهان می بینیم.

  تمسکِ دوم بسا کسانِ چنین اندیش، بر نام افغانستان است،  که منسوب به یک قوم خاص میباشد.  هیچ جای شک نیست، که نامهای تاریخی افغانستان ـ آریانا،  ایران  و خراسان ـ  بمراتب رسا تر، شامل تر و دربرگیرنده تر اند. اینکه نام وطن عزیز ما « افغانستان »، چطور و از کجا نشأت کرده، بحث مفصلِ تاریخی را ایجاب میکند و نتوان در خلال یکی دو جمله خلاصه اش کرد، چنانکه جناب رها نموده اند. آنچه را درینجا بصراحت میتوانم بگویم، اینست که نام کنونی وطن ما از هیچ  شهروند و باشندۀ آن سلب هویت نمیکند. و اگر چنین میبود، نصف مردم دنیا بی هویت میشدند، چون نام بسا کشور های جهان، بحساب یک قوم گذاشته شده است.  اگر مثالهائی  در زمینه بزنیم :

تاجیکستان ــ سرزمین تاجیک ها؛ اوزبیکستان ــ کشور اوزبیک ها ؛ ترکمنستان ــ دیار ترکمن ها ؛ قزاقستان ــ مملکت قزاقها ؛ قرغزستان ــ  سرزمین قرغز ها ؛  ترکیه ــ  سرزمین ترکها ؛ فرانسه ــ  کشور فرانک ها ( قومی از  نژاد جرمن که در زبان عام ما فرنگ یا فرنگی گفته شود) ؛ روسیه ( فدراسیون روسیه ) ــ کشور روسها ؛ بنگله دیش ــ دیار بنگالی ها ؛ تایلند ــ مملکت تی ها ؛ جُمهوری چک ــ کشور چکها و غیره و غیره. چرب و شیرین تر ازینها « عربستان سعودی » و « اردن هاشمی یا اردنیۀ هاشمیه»  ( کشور « اردن »  در گذشتۀ نچندان دور، همینطور نامیده میشد) است، که تمام کشور بنام یک خاندان، خوانده میشود.

اما کور هم میداند، که دلده شور است، و اینکه در تاجیکستان نصف مردم قومیت تاجیک ندارد؛ در هند و یا بحساب ما هندوستان ( سرزمین هندو ها )  بیشتر از دوصد ملیون مسلمان زندگی دارند ؛ در قزاقستان چند ملیون روس و آلمانی و غیرهم میزیند ( زندگی میکنند ) ؛  بیست ملیون  نفوس  ترکیه را کُردها می سازند ( آریائی تباران ) ؛  در کشور ایران ( سرزمین آریائیان ) چند ملیون عرب ( سامی ) و چندین ملیون ترک  و ترکمن و دیگر وابستگان تورانی و جود دارند؛ در فدراسیون روسیه ( متشکل از هشتاد و هشت جمهوری و واحد اداری مختلف ) دهها ملیون تاتار و قزاق و چچن و انگوش و آسی ( اوسیت ) و آوار و غیره، جزءِ باشندگان این سرزمین فراخند؛ در سرزمین چِک سه ملیون آلمانی زندگی دارند؛ در عربستان سعودی نود و نه اعشاریه نه نه نه نه درصد مردم، فارغ از آل سعودند.

اگر فرضیۀ کمینه در مورد استعمال کلمۀ « افغانستانی » بجای « افغان » درست بوده باشد، امید است که استدلال مختصر و نیم دُلملِ ( نیم دُرمل ـ بحساب معمول ما )  بنده،  راه را برای بحثهای مفصل و مستدلِ هموطنانم بکشاید. شاید تَعداد معدودِ چیزفهمان ما، که طرفدار چنین استعمال اند، قناعت کنند و کاربرد کلمۀ « افعانستانی » منتفی گردد. بی پرده و پوست کنده باید گفت، که این موضوع  فقط  متوجهِ تعلیم یافتگان  و قشر درس خوانده و مکتب دیدۀ ماست، ورنه توده های ملیونیِ مردم ما در بند چنین مسایل نیستند. و خوب است که چنین است، چون همین هایند که ضامن بقای افغانستان عزیزند.

البته چنانکه جناب رها فرموده اند، این حق مسلم مردم ماست، که اگر روزی  بخواهند، نام وطن خود را تغییر بدهند. ولی چنین کاری فقط در شرایط صلح و صفا و در صورتی امکان پذیر است،  که مردم ما،  به آگاهیِ لازم  و کافی دست یافته باشند.

وقتی جناب  نوری نوشتۀ  خود را زیر عنوانِ « استعمال نام « افغانستانی » جرم است » تقدیم می کنند،  مقصد شان از« جرم »  به احتمال قوی « گناه » است،  و نه آنطور که جناب عبدالله رها پنداشته اند،  و  مراتب سه گانۀ قانون جزائی ــ  قباحت، جُنحه و جنایت ــ  را از آن برون آورده اند.

برای بررسی قسمتی از مقلۀ جناب نوری، مجبور به آوردن این مقدمه ام :

دستگاه لغوی زبان را « دستگاهِ باز و نامحدودِ زبان » خوانده اند، چون از یکطرف ظرفیتِ آن نامحدود است و از طرفی دروازه هایش برویِ هرنوع لغاتِ از خود ( باصطلاح ایرانیان، خودی ) و بیگانه، باز میباشد. ما جلوِ ورود لغات بیگانه را در زبان خود گرفته نمیتوانیم، از سویِ دیگر میتوانیم از عناصِرِ موجود، شب  و روز لغات جدید بیافرینیم، همان قسمی که  مانع  مردن  و متروک شدن کلمات نیز،  شده نمیتوانیم. اما وظیفۀ ادباء و ادبیاتیان است که مانع بی بند و باری در زمینه گردند و نگذارند، که ترکیبات نامیمون بخورد مردم داده شده  و در زبان معمول گردد،  ولو که این کار بسادگی میسر هم نیست. چون افغانان از آثار مطبوعِ ایران، استفادۀ  گسترده  میکنند، اصطلاحات ایرانی خواهی نخواهی، ذهن نشین ایشان میشود، خواه چنین کلمات خوش ساخت و مطابق به قانونمندیِ زبان آفریده شده باشند و یا که از ذهن های پرعقدۀ  باصطلاح « سره  سازان »  و یا اشخاص ناوارد درزبان فارسی، تراویده باشند.

زبانشناسیِ مدرن، سره سازی و سره نویسی را در زبان ناروا دانسته و آنرا در زمرۀ آفاتِ زبان میشمرد. هر زبان گنجینۀ لغات و واژگانِ خود را دارد، خواه این لغات از خود زبان برخاسته باشد و یا اینکه از زبانهای دیگر وارد آن گردیده باشد. اما همینکه کلمه ای از زبانهای بیگانه وارد یک زبان شد و ورد زبان عام گردید و در گفتار کوچه و بازار بکار رفت، دیگر نمیتوان « بیگانه » اش خواند. بعض کسان که ذهن  بیشتر شان از سرچشمۀ تعصب ناسیونالستی آب میخورد، برخلاف این پرنسیپ عمل کرده  و میخواهند زبان خود را از لغاتِ  باصطلاحِ خودشان « بیگانه » بستُرَند و پالوده بسازند. چنین سره سازان و سره نویسان را در کشور ایران بسیار سراغ داریم. اینان میخواهند، کلمات « بیگانه » را ولو که معمول و باصطلاح خودشان جاافتاده هم اند، از زبان فارسی  حذف کنند  و کلمات نامأنوس،  مرده،  متروک و خودساختۀ بدساخت را بجای آن بکار برند. برای اینکه خوانندۀ عزیز منظری ازین مَضحکه پیدا کند، مثالهائی را در زمینه ذکر میکنم:

 

۱ ـ استعمال کلمات خودساختۀ بدساخت و نامأنوس:

  »سه بر » در عوض « مثلث » ؛ « کارواژه » در عوض «  فعل » ؛ « نام واژه » در عوض « اسم » ؛ « کارمایه» در عوض «  انرژی   یا   انرجی »  ؛  « همایش »  در عوض  « کنفرانس » ؛ « رایانه »  در عوض  « کمپیوتر » ؛ « ترابری »  در عوض  « حمل  و  نقل » ؛ «  نشست »  در عوض  « جلسه » ؛  « تنش »  در عوض  « تشنج »  ؛ «  فرآیند »   در عوض  « روند،   جریان،   پروسه »  ؛  « پرونده »   در عوض  « دوسیه »  ( لغت  فرانسوی )  ؛  « فرنشین »   در عوض  «  رئیس »  ؛  « نشانی »  در عوض   « آدرس »  ؛  « چالش »   در  عوض  « چلنج »  ؛ « دهشت افگن »  در عوض لغت جهانیِ «  ترورست »  و غیره و غیره

.

۲ ـ  استعمال کلمات مرده، متروک و تاریخی :   

 » آفند» به جای  « حمله »  ؛ « پدافند » به جای « دفاع » ؛  « خوش خیم »  بجای « نجیب، سازگار و نیک فرجام » ؛ « بدخیم » بجای « خبیث، ناساز، بدفرجام » و غیره و غیره.

به گفتۀ استاد بزرگ دانشگاهِ تهران، داکتر خُسرو فرشید ورد، « کلمه ای که با عناصِر مرده و نامفهوم ساخته شود، مانند نوزادیست که مُرده  بدنیا می آید و ناگزیر جائی بجز در گورستانِ فراموشی، نخواهد داشت.» (۵(

عالیجنابان سره نویس، با هرچه کلمات « خارجی » است، عناد میورزند، اما ضدیتِ ایشان با کلمات عربی، از همه شدید تر است. اینان ننگ دارند، که کلمات اعرابیان « کشکینه خوارِ پشمینه پوشِ به ریگِ بیابان پرورده » را در زبان فارسی بکار بندند. اینان گوئی میخواهند عصبیت های ناسیونالستیِ خود را بر فرقِ زبان فارسی سوار کنند. اما این کاریست بیهوده و نافرجام. چرا و به چه خاطر، لغاتی از قبیل اسم و فعل و حمله و دفاع و مثلث و جلسه و کنفرانس و کمپیوتر و ترورست  و غیره و غیره  را که کاملاً متداول و مأنوس اند، از فارسی براندازیم؟؟؟ بهتر است که هّم و غم خود را در راههای مهمتر و جدی تری بکار اندازیم، علم و فن بیاموزیم، در علوم و تکنالوژی نوآوری کنیم، دست به اختراع و اکتشاف بزنیم  و کارهائی کنیم که هم بدرد خود ما بخورد و هم مورد پذیرش و تحسین جهانیان قرار گیرد.

 بیشتر حاشیه نمیروم،  ولی اگر کسی بخواهد در زمینه مفصل تر بخواند، صفحات مربوط را در کتابهای  « دستور مفصل امروز » و « گفتار هائی در بارۀ دستور زبان فارسی » هردو اثر داکتر خسرو فرشید ورد،  مطالعه فرماید.

بعد ازین حاشیه رویِ ضروری، در ارتباط به نوشتۀ آقای نوری، که فرموده اند « درین چند سال اخیر در بعض روزنامه ها و نشریات خارج کشور، عده ای در صدد آنند که کلمات فارسی ایرانی را بعوض کلمات سچۀ دری و یا کلمات معمول عربی که در زبان ما عجین شده است، بکار برند، که نه تنها خوش آیند نیست بلکه رنج آور است ....» فقط تا آن حد موافقم، که نباید کل&#