|
محمود هوتک
کابل- افغانستان
یادی از شهدای کودتای حمل و ثور ۱۳۷۱
درین
روزها تالار نمایشگاه ذهنم از تصاویر چند شهید نامراد حوادث خونبار اواخر
ماه حمل و
اوایل ماه ثور ۱۳۷۱ مالامال است٬ این ثور لعنتی باچه
تراژیدیها وخونریزیها نیست که رابطه ندارد.
هر همشهری ما ازین ما ه بد شګون به نحو خاطره تلخ وناگوار
دارد قربانیان ۷ و۸ ثور چندان رقم غیر قابل باور را تشکیل
میدهند
که یاد اوری ان دلها را مې خراشد و
به اصطلاح مو را بر اندام راست میسازد.
از برکت این روز بی برکت بسیارې از خانواده ها شبانه شهدای
شانرا بخواب مې بینند و
روزها براې انها اشک میریزانند٬ درین روزها یکبار دیګر
خیانت٬ جنایت٬ دوستان نیمه راه٬ کودتاه وخون در
ذهن هرافغان تداعی میکند.
چه نفرت انګیز است «قدرت» بلې قدرت و
حس قدرتخواهی بعضیها براې بدست اوردن ان وعده اې براې حفظ
کردن ان بود که سیل خون واشک را در وطن ماجاری ساخت ولې درین میان ابله هاې
نیز پیدا شدند که در نقش چوب
گوگرد
خرمن را به اتش کشیدند ضمن اینکه خود نیز خاکستر شدند اتش
جنگ برادر کشی را
که داشت خاموش
گردد شعله ور تر ساختند و
نفرت انګیزتر اینکه دستان کثیف شانرا به همرزمان خویش رنګین
ساخته وبدینګونه نفرین میلونها انسان وسیاه رویی تاریخ را نصیب خود نمودند.
قاتلین به این فکر خام که
گویا حریفان را نابود کردند و کسې
هم ندانست.
خون ناحق
دست از دامن قاتل برنداشت
دیده باشی
لکه هاې دامن قصاب را.
میخواهم
اندرین روزهاې سیاه وملال اور از شهداې
گرامی یاداوری نمایم که بوسیله
خاینین درونی به شهادت رسیده اند.
هرگز از
بیگانگان ننالم که بامن چه کرد
هرچه کرد
با من ان اشنا کرد.
بدینوسیله نفرت بې پایان همرزمان خود ومردم عذابدیده
افعانستان را نثار کودتاچیان مینمایم که بدستور بیګانګان تیشه به ریشه خود
زدند وخرمن را به اتش کشیدند وخود نیز دران خاکستر شدند.
کودتاچیان لست طویل از طرفداران صدیق مصالحه ملی را در
اختیار داشتند تا با ازبین بردن انها راه نفوذ بې دغدغه اتحاد ضدملی مسعود٬
دوستم٬ مزاری را به مرکز قدرت هموار سازند.
در
رأس
داکترنجیب الله هدف اولی بود که بدام نیافتید اما بدون شک که شهادت بعدی شان
ادامه همان تلاش نافرجام نخستین بود که کار دشمنان سعادت مردم ما را در
وجود
طالبان
مزدور
سهلترساخت.
اما
زنده یاد سترجنرال غلام فاروق یعقوبی٬ تورنجنرال عبدالباقی
و تورنجنرال ارکانحرب شهباز بوسیله خودیهاې بیګانه پرست به شهادت رسیدند،
به این تفاوت که یعقوبی وباقی بطور
محرمانه
ولې جنرال شهباز
به جرم طرفداری از داکترنجیب الله ومصالحه ملی بطور علنی
بوسیله جنرال اسد الله
«مارخور» معاون ګارد ملی وعضوسازمان مخفی محمود
بریالی بشهادت رسانیده شد.
چگونه
باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدې
که سنگ
تفرقه
افگند
درمیانه ما
روزشهادت این سه جنرال دلیر وصادق دولت جمهوری افغانستان روزکامیابی
کودتاچیان بود که با احساس وغرور پیروزی را ببیکدیگر تبریک
میگفتند وهرجای
سخن ازین بود که نجیب را چپه کردیم.
حیف که نمیدانستند وشاید هم میدانستند که انها خود را و ملت
خود را چپه کرده اند و نه نجیب را.
ازانجاییکه اینجانب کارمند امنیت دولتی بودم
و
درمورد شهید جنرال شهباز معاون اول قوماندانی عمومی ګارد
ملی معلومات ندارم تادرمورد ایشان چیزی درخور مقام شایسته انها بنویسم از
دوستان وهموطنان
گرانقدر خویش در
زمینه خواهش میکنم تا معلومات شانرا درمورد این شهید
والامقام به نشر برسانند.
ولې انچه من ولو اندک درمورد شهید غلام فاروق یعقوبی بحیث
وزیرامنیت دولتی وشهید عبدالباقی بحیث معاون وزیر ورئیس
عمومی اداره پنج امنیت دولتی میدانم مینویسم وبدینگونه یاد شانرا
گرامی
میدارم و قبل برین بحیث کارمند امنیت دولتی در برابرشخصیت٬ اهلیت٬ کاردانی٬
صداقت٬ قلب
گرم٬ دستان پاک و درنهایت به شهادت معصومانه شان سرتعظیم فرود می
اورم وامابعد:
شهید
غلام فاروق یعقوبی درچهاردهی کابل زاده شده بود تحصیلات متوسط خود
را درلیسه نجات
(امانی)
بپایان رسانیده بود واز فارغان نخستین دوره کمیساری اکادمی پولیس در
دهه چهل است وچند بار نیز جهت کسب تحصیلات تخصصی به المان
رفته بود.
«درنظام سلطنتی وجمهوریت محمد داود به امریت٬ ریاست وکرسی
استادی اکادمی پولیس رسیده بود...
ودرکارهای پولیسی وامنیتی
است
که به روزگارش همتای نداشت» یعقوبی راکه من میشناسم شخص بود نهایت شریف٬
ارام٬ دانشمند٬ پرحوصله ودرمیان اینهمه دست پاک داشت که درانوقت زیاد ودرین
اواخر بسیار کم پیدا میشود.
شاگردان٬ زیردستان وهمکارانش به او بمناسبت لیاقت وصداقتش
احترام فراوان قایل بودند همانطوریکه خود شنونده خوب بود خود نیز ارام
وشمرده صحبت مینمود.
هنګام صحبت کردن نفسسش قید
میگردید و درعین صحبت کردن بعضا
نفس عمیق میکشید و بیشتر کلمات صحبت خود را با
اندک بلند کردن پنجه دست خود توام میساخت.
هنگام مصافحه دست مقابل را محکم میفشرد و به چهره طرف خود
نګاه دقیق مې انداخت و وقتې درعقب میز مې نشست دستانش را طوریکه یکی بالای
دیگری قرار
داشته باشد
گره مینمود وارنجهایش رابه روی میز تکیه میداد
ودستانش را در حالیکه
گره خورده بود درمقابل دهن خود
میگرفت.
باقدمهای محکم و اندک چابک راه میرفت و
هنگام راه رفتن غالباً
دست چپ اش را درجیب کرتی خود
نگهمیداشت.
در موتر راست نمی نشست همیشه یک جناح خود را زیر ترصد داشت
بااینکه سن و سالش کم نبود ولې نسبت به همسالانش سرحال و باانرژی مینمود.
«یعقوبی غالباً
با
دریشی فولادی راهدار مرتب و
اطوشده٬ نکتایی باریک٬ یخن سفید و پاکیزه٬ موهای مجعد ماش
وبرنج٬ پیشانی بزرګ وچشمان کم خواب که از ان کمتر برق هیجان میجهد صبح وقت
سرکارش میشتافت...» اوبتمام معنا پابند اخلاق فردی وارزشهای درونی خویش
بود٬ خونسرد٬ مهذب وکنجکاو بود بااطمنان میتوانم بګویم که ایشان هیچ صفت
غیر محسنه نداشتند واګر
در مورد شان ازخرده
گیری کار بگیریم و بلاخره
بگوییم که
انسان بدون عییب وجود ندارد دیگر یعقوبی یک عیب داشت که بسیار
سگرت دود
میکرد وبس.
روحش شاد ویادش جاویدان باد

شهید عبدالباقی
اصلا اهل ولایت خوست مربوط قوم ځدران
بود اما رشد فزیکی و فکری ان در ولایت کندز شکل
گرفته بود.
وی تحصیلات عالی خویش را درانستیتوت پولیتخنیک کابل به
پایه اکمال رسانیده بود و در ختم تحصیل مستقیماً
به صفوف امنیت دولتی پیوسته بود. وی مدیریت و معاونیت ریاست را در ریاست
عمومی پنج تمرین نمود و بعداً
بحیث رئیس امنیت دولتی هرات٬ کابل و معاون وزیر و رئیس
عمومی اداره پنج امنیت دولت استعدادش را آزمود
و خوب هم درخشید.
طبعیست که هرکس نظر به سلیقه خود شخصیت باقی را ترسیم
خواهد نمود و شاید برخیها درین میان بطرزاداره وگذارۀ او ایراد داشته باشد
ولی باقی از
لحاظ شخصیت فردی خود شخصیت منحصر بفرد و بلا تشبیه بحدی فرشته
آسمانی
پاکیزه و
بی عیب بود حتی بحد یک عییب کوچک
سگرت هم دود نمیکرد شاید
اینرا مزیت او بر یعقوبی نیز دانست.
باقی
شهید جوان خوش منظر با قد متوسط و اندام
گوشتی بود که تبسم صمیمانه او همیشه
در طرف مقابل نسبت به او تولید محبت مینمود٬ لباس تمیز میپوشید٬ در امور
رسمی وشخصی ادم بود بدون تشریفات و تکلف. زندگی نهایت مرتب و همزمان سادۀ
داشت٬ درقید و بند
هیچگونه تمایلات ومناسبات قومی٬ لسانی٬ رفاقتهای شخصی
ومحفلی نبود انچه به او اهمیت داشت و انرا خود رعایت میکرد و همچنان رعایت
انرا از زیر دستان خود میطلبید مقررات دولتی و حزبی بود.
کار
برای او اولین و مهمترین معیار شناخت و احترام نسبت بدیگران
بود.
وی از
بام تا شام در
دفتر کارش مصروف کارهای رسمی بود. با
انرژی وخستګی ناپذیر بود.
رویهمرفته زندگی شخصی او چنان و چندان با کار دولتی اش
امیخته بود گویې با کار ازدواج کرده بود و
وقتی برای رسیدگی به امور شخصی نداشت. وی بر اعصاب خود تسلط
داشت و دارای چندان مزاج ارام بود که کسې شاهد عصبانیت اوهرگز نبوده است.
ادم سنگین٬ آرام٬ کمحرف٬ مرموز وغیرقابل درک بود.
قلب پاک داشت به صداقت وپاکی دیگران زود باور میکرد٬ جوان
دوست وتااندازه ای خود جوان طبیعت بود.
به ورزش علاقه داشت ودرلباس پوشیدن خود نمونه ای از سادگی وپاکی بود٬ کمتر
به خنده میل میکرد اما بعضی اوقات صمیمانه واز طی دل می خندید.
در
زندگی فامیلی خود
صمیمی وخوشبخت بود.
هنګام شهادتش پدر یک پسر بود ولی چند روز بعد از شهادتش
پدر دختری شد که اورا
ندید.
خانم تحصیل یافته و
با فرهنگی دارد که بنام شوهرش و بنام شهادتش در
راه وطن افتخار میکند او خانم با شهامتی وباعزتې است که
هزاران نامرد وطنستیز قربان یک تار موی
آن
باد.
با اطمنان کامل
گفته میتوانم که موجودیت افراد صادق٬ خالی ازامراض سیاسی٬
با
دستان پاک و
وطندوست چون جنرال باقی درصفوف حزب و
بخصوص ارگان امنیت دولتی
بشمار
انگشت بود.
اوهنگامیکه رژیم دکتور نجیب الله ازجانب اتحاد نامقدس شمال
به سقوط تهدید
گردید کارمندان ریاست عمومی پنج را جمع نموده و طی بیانیه به
انها گفته بود که موضوع افغانستان داشت راه حل خود را بیابد ولی در
اثر خیانت پلان صلح ناکام
گردید...
من به هیچجا و نزد هیچکس نخواهم رفت و
اخرین سنگرم دفترم خواهد بود.
بلې
او چنین کرد و
در
اخرین سنگرش جام شهادت را جوانمردانه سر کشید.
درود بې پایان به روح پاک این فرزانه فرزند وطن و حزب وطن |