|
...دیر وقت است که دستی به سر و صورت این پنجره ء در غبار فرو رفته- کشیده نشد. گرفتاری، سهل انگاری و خیلی چیزهای دیگر سبب گردید که این پنجره در هاله ای از گرد وغبار باقی بماند. تا اینکه سر انجام فرصتی فراهم آمد و بهانه ء برای این غزل شد.
دیوانه جان
کنار مرز چشمانت دلم افتاده ، دیوانه! مرا قاچاق آورده بگو تا رد شوم یا نه؟
هوایت مرز بلغار و دل من آرزو دارد به برلین قشنگ چشم زیبای تو، کاشانه
فدای رقص تابستان چشمانت که در باران تعارف می کند بال پریدن را به پروانه
تعارف می کند سیب و عسل درسُفره ي مخمل به لبخند سحر، غمهای دل را می کشد شانه
ببین دیوانه جان در شهر چشمان تو می پالم به سمت شرقی ي آن، درکنارسیب و گل، خانه
****
غزلهای ترا درکوره سوزاند ست و پس ازآن برای دست و پایم ریخته زنجیر و زولانه
بوروس سویدن. ۷/۸/۲۰۰۶
|