www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:03.03.2010

وحید الله «ویس»

پرسوناژهای بی غیـرت
فـــــلم هــــای بــا عبرت

رفیقان با برادر راز کردند
به طرح کودتا آغاز کردند

رفیقا خدمتی از جان نمودند
برادر ها ولیکن نـاز کردند

                      (. . . )

«اشرار بی فرهنگ»، «قاتلین»، «غـــارتگران»، «جنایت پیشه گـان» و غیره که در نوشتار و گفتار اعضای حزب ما و مردم ما بعد از ثور ۱۳۵۷ ترویج گــــردید،  منظور همان قاتلیـنی بودند که مردم افغانستان و بخصـوص مردم شریف کابل بعد از سقوط حاکمیت حزب ما، دقیق بودن این کلمات را با خون خود در صفحات تاریخ نوشتند و به درستی و صحت استعمال این اسمای با مسما با قربانی هفتاد هزار انسان تنها در کابل صحه گذاشتند.

کسانی که انسان می کشتند، شهرها را به راکت می بستند، به طیارات ملکی ستنگر فیر میکردند، مکاتب را آتش میزدند، فکر میکنم اشرار بی فرهنگ اگر توضیح کل منظور نیست، مطلب را تا جایی می رساند. و سالهای ۱۳۷۱ و بعد از آن، نشان داد و مردم ما با تجربه شخصی خود درک کردند که لقب اشــرار کمترین چیزی بوده که به این جـانیان داده شده است.

از هدف زیاد دور نه شوم: سالهـــای ۱۳۶۱ بود. در اکادمی علوم افغانستان کار میکردم رفیق محمود بریالی در آن زمان منشی تبلیغ و ترویج در دارالانشای کمیته مرکزی حـــزب بودند (وزارت های های تعلیم و تربیه و تحصیلات و اکادمی علوم وغیره، عرصه های دولتی یی بودند که تبلیغ و ترویج بر کار آنها نظارت داشت.) و به همین ارتباط در یکی از جلسات اکــادمی علــوم ســهم گرفته بود.

بیخی بیادم است که سخنرانی ایشان در مورد استقامتهای کاری اکادمی علوم بود ولی طبق ایجاب وظیفوی بیانیۀ شان شامل نقاط تبلیغی و ترویجی هم میشد .

 در آن روز ها همه دشنه های تبلیغات و ضــد تبلیغات به سوی احمد شاه مسعود بود؛ زیرا:

در همــان روز های دور و نزیک احمد شاه مسعــود،  ده ها تن از مردم عادی وهــم یک تعداد محصلین هموطن حزبی و غیر حزبی را که از شوروی بخاطر سپری نمودن رخصتی ها روانه خانه هــــــا خود بودند ؛ از سرویس ها پایین نموده و همه را که تعداد آنها به ده ها نفر میرسید بطور وحشیانه به قتـــــــــل رسانیده و جنایت بار تر آنکه مسعود برای آ نکه در جامعه وحشت و رعب و ترس ایجــاد کند، نعــــش شهدا را بدون کوچکترین توجه به کرامت انسانی؛ در کنار در یا گذاشته بود. و فــلم ها و عکس های شان را از طریق تلویزیون های بین المللی به نمایش گذاشت.

رفیق بریالی این جنایات مسعود را با چنان کلمات، جملات و ترکیب ها و با آن شیوه ی سخنرانی که خاصه ی خودش بود بیان میکرد.

بریالی ارشاد می فرمودند که مسعود این قــــاتل حرفوی از قماش دیگری تراش یافته است او بی رحم ترین است و باری هم از گلبدین نام برد و گفت که این هــــردو تربیت شده ی آموزگاران سی آی ای و آی اس آی اند ولی گفت من شهادت میدهم که مسعود بدتر از همه است. مسعود سالهاست که پیشه ی جز آدم کشی نداشته و بعد توضیح میکرد که چــگونه این سـر کــرده ی آدم کش ها پهلوان احمد جان را که انسان وطن پرستی بود با ناجوان مردی و بزدلی از پشت خنجر زد و او را در برابر دید گان دوستدارانش به قتل رسانید.  بریالی میگفت ما او را به چـنگ می اوریم و به سزای اعمالش میرسا نیم.  اینها دشمنان آشتی ناپذیر ما اند. ما از آنهـا انتقام خون همه شهدای خود را میگیریم. آشتی با مسعود آشتی با جنا یت کــــار است، اشتی با مسعود آشتی با قاتل خون هزاران شهید حزب ما است.

با این شیوه ی صحبت، فضای سالون شور دیگری یافته بود و مملو از چنان هیجان شده بود که فکر میکنم رحم دل ترین آدم هم اگر در میان حاضران بود، آرزو میکرد که ای کاش مسعود را به چنگ آورد و با دست های خودش این جانی را به جهنم بفرستد.

تجارب زندگی و روزگار خود ما هم بیانگر آن است که رهبران و سر کردگان اشرار از گلبدین گرفته تا مسعود ربانی و سیاف،  مزاری برای رسیدن به مقاصد شوم و اهـداف شیطانی،  از هر وسیله و شیوه ی غیر انسانی استفاده نمودند.

ما، هـر کدام ما، نتیجۀ جنایات انها را با تمام گوشت و پوست خود احساس کرده ایم و هر کـدام آن جنایات، چاک جدیدی در قلب ما ایجاد میکرد و بخصوص تحت تاثیرتبلـــــیغات رهبری حزب ما چاله ی دشمنی های ما با این جـــا نیان هر روز، عمیق تر، عریض تر و پردرون تر میشد.

از یک طر ف دیدن جنایات اشرار و از طرف دیگر تبلیغات رفقای رهبری ؛ دشمنی با اشرار چنان در ما ریشه کرد که هر کدام ما حاضربودیم در راه دفـاع از مردم، هزار جان هم اگر داشته باشیم فــدا کنیم ؛ ولی با این جانیان معامله نکنیم.

ــــ به همین تربیت و تحت تاثیر همین رفقا و کار های موثر ایدیولوژیک شان بود که وقتی مساله ی آشتی سراسری و مصا لحه ملی بالا شد تعدادی از حزبی ها و از جمله من خودم نتوانستم آنرا تحمل کنم و از دل و جــا ن برایش کــار نمایـــــم ؛ زیرا: در آن وقت نیز همین رفــق بــریالی و دیــگـــران برای ما اخطار کردند که مــصالحه ملی یعنی سازش با دشمنان آشتی ناپذیر و قــســم خورده است و مــا هیـچگاه با قـتاتـلـــین هزاران شهید حــــزب خود سازش نمی کنیم.

اما نمی دانــم چه شد که رهبران یکباره مصمم شدند که دور از چشم صفوف حــــزبی بدبخت دست به سازش و آشتی با جــانیان و قاتــلان مردم خود بزنند.

آنهم چه آشتی یی. آشتی به قیمت باختن شرف و عزت خود، رفقا و خانواده ی حزبی خود و در بدل بی ابرو ساختن اعضای فــامیل خود. آشتی با جــا نی ترین ها، به خاطر چند روز زنده ماندن. معامله با کسی که هزاران رفیق ما را که هر کدامش شاخ شمشاد بود، هر کدامش در وطن پرستی وخدمت گذاری به مردم، فهم، دانش و موثریت شان در جامعه یکی شان به هزار مرد جنگی می ارزید. و زنده ماندن هر کدامش صدها بار باارزش از تمام پرسوناژهای فــــلم های شرم آوری بود که بحیث ننگ خانواده ی حزبی ما در این اواخر پخش شده اند.

و قتی صحنه های تسلیم دهی دو دسته ی حاکمیت را از جانب شاملین فـــلم ها به تماشا می نشینم و می بینم که این عالی جنابـان با چه دنااًت ، با سر های خمیده و دیده های دریده ؛ تلاش پیشی گرفتن از هم را در ادای دین دارند؛ غیر از نفرین باز مانده های شهدای راه و آرمان های انسانی این وطن چه می توان بر آنها نثارکرد.

همین حالا که این سطور را می نویسم شهدای حزب ما و بخصوص آنها یی را که می شناختـــم و با بعضی آنها در سنگلاخ ها و کوره راه های حوادث وطن یکجا لولیده بودم ؛ در برابر چشــمانم می ایستند و من در برابر هر کدام شان احســـاس کمی و شرم می کنــم.

من طی این سالـهای اخیر صد ها نوشته و مقاله در رابطه به سهم رهـــبران در مـعـامـلـه ی سال ۱۳۷۱ خوانده ام، امروز اذعا ن میدا رم که ا کثــر آنهـــا را باور نمی کردم و بعضی از آنهـا را نتیجه ی رقابت ها و مشکلات درون حزبی میپنداشـتم.

ولی آنچه در این فلم ها دیدم واقــــعاً مرا دگرگون ساخت و لذا مناسبت دارد در همین جا از سایت های اصا لت، آزادی، آینده، آریایی، پیـــــــــام وطن و دیگران به خاطر به نمایش گذاشتن این ویدیو ها ابراز ســـپاس نمایم اگر یکی از و ظــــایف رسانه ها و مطـبوعات بر مـــلاساختن گوشه های تاریخ است، حــقا که این سایت ها برای افشای همین برهه ی از تاریخ کشور کار خود را خوب انجام داده اند.

 

و تو رفیق وقتی این فــلم ها را می بینی چه احساس داری ؟

Ü          وقتی می بینی سپه سالار (علومی) که روی سینه و سر شانه اش جای سوزن انداختن نیست، در ردیف کردن کلمات و جملات در سندی که خود و خانواده ی خود را به حراج گذاشته اند، با چه خوش رو یی و بدون هیچ تکلف به مثـــابه ی آشنایان دیرین سال، ادای دین میکند.

Ü          آن سو تر آدم بی آزر می (عظیمی) را می بینی که مشاطه گر زلفــان پریشان خود است و آماده میشود تا به زیر دستان اش یوغ جــدیدش را به نمایش بگذارد و بگوید یــاران: من بی مایه ترین و سفله ترین تان ام و لذا نان ام بیشتر و بهتر از شما در روغن تر است.

Ü          به آن بزدل نگاه کن که خودش را «دلاور» می خواند و من دیدمش که در سطح یک اجیر بار بار در برابر یک قـاتل هزاران انسان وطن من و تو دست به سینه و با تکریم ایستاد و حالی کرد تا فراموش نشود که چاکر ترین است.

Ü          من و شاید تو هم چشـــم های بی حیا یی را دیدیم که آغوش می گـشاید و بوی ناکی بدتر از خود را چنان در آغوش می فـشارد که گویی برادر تنی اش را از بعد سال ها باز یافته است و در گوشش چیزی نجوا میکند. و حتما میگوید، من ستاره ی دین (نجم الدین) ام. من در هوای آمدنت سال ها است که پیش روی دروازه ی حزب را آ ب پاشی کرده ام و این مـن بودم، بــــــــــاور کـن این من بودم که برای اولین بار داعیه ی تو را در بین حزب بالا کردم. پس من مستحق ترین ام.

Ü          چشمم به زاویه ی دیگری رفت (بریالی) را دیدم با ریش و سبیل، در چشمانش چیزی مثل تقــــــلا میخوانی. او در همه جا است ولی در ردیف دوم و سوم.  او که تاچندی قبل وقتی مو کب رنگ برگی اش جلو قصر کمیته مرکزی می ایستاد زمین و زمان برایش یک کتله احترام میشد. ولی درین صحنه های فــلم به پناهنده ی سیاسی می ماند که ما مور اداره ی پناهنده گی دلایل پناهنده گی اش را دروغ ثابت کرده و لذا با کاغذش برای یافتن «وکیــل» مدافع سرگـردان است.

Ü          انسوتر به یک تـفتک متوجه میشوی (مزدک) همانی که گویند هنوز از دهنش بوی شیر می آمد به سفارش مسعود و از طریق روس ها به یکی از بالا ترین مسند های حزبی تکیه زد او از همه بیشتر در فــــلم تحــرک دارد. گویی برای او این روز، روزی به ثمر نشستن زحمـــات چندین ساله اش است. او نه اینکه تــبریکی میدهد بلکه تبریکی می پـذ یرد.

Ü          به فــلـم ها که نگاه کنی بسیار چیزهای مشابه نظرت را جلب میکند؛ مثلا: چشم های مشابه همه اند. همه لق از حدقه بر آمده، بی حـیا و بی آزرم، همه آدم ها بی اراده، بی اختیار و هر لحظــه آماده اجرای هر امــــر، همه بی غرور، آ شفته و پریشان حال. شاید این پریشان حالی از آن جا ناشی شده باشد که هر کس تشویش دارد که مثلا اگر خدمتش کم گرفته شود و بیرون در بماند در آن صورت چه خاکی بر سرش باد کند.

بلی رفیق! وقتی این سرخیل خوبان را در نقش های شان موفق دیدم حیف ام آمد وقت خود و شما را در مورد چگونگی نقش پرسوناژهای دیگر؛ چون شفیق الله توده یی، انجنیر نعمت، آدینه سنگین، امیر محمد پیژند، داکتر صاحب ضمیر، عزیز حســـاس،  باقر فــــرین، یار محـمد، سید اعظم سعید و دیگران که وظیفه ی پا دو هـــا را در فـــلم اجرا میکردند، و قت گران بهــای شما و خود را ضایع کنم.

 

ر فـــیق عزیز من !

من به هیچ صورت در حــدی نیستم که بخــواهم و یا بتـــوانم در سطح یک صاحب نظــــر خدای نخواسته رهنمود ارائه کنم ولی بحیث یک حــزبی دیروز می خواهــم ابراز کـنم که باید از این فلم ها درس عبرت گر فت.

بـاید هو شیار بود ؛ همین نقش آفــــــرینان این فــــلم ها باز درین روز هـــــــا توظیف به کار و ماموریت دیگـری شده اند و به همین خاطـر باز دست ها را یکی کرده اند و واحد شده اند تا بار دیگر در پرتو «حزب واحد» مـــن تو را در بازار دیگری و به خریدار دیگری به حراج بگذ ارند.

و اگر هوشیار نباشیم در سالهـای نه چندان دور فـلم ها دیگری را ، البته با کار نامه های جدید ولی، پـرسو ناژهـای کهنه کـار به تما شـا خو اهیم نشست.  مـــگر نه گفته انـد:

مـلتی که تاریخ خود را نشـناخت، آنــرا تـکـرار می کــند.

 

با عـــر ض حرمت

 

 

   کورپاڼه | صفحه اصلی  

email: payamewatan@yahoo.com