محترمه دکتور فتانه نجیب
«ترا بخواب
ديده
ام»
ترا بخواب دیده ام
نجیب نازنین من
که غنچه های زخمهای خویشرا نهال
می کنی
به چشم و بر لب و جبین من
و من ترا برای آخرین وداع
به کشتی ایکه بی سکان و لنگر است
گریه کرده می برم
و با هزار داغ و درد
و با نگاهی بی زبان خود
به نا امیدی ایکه رسم روزگار
فرقت است
گفتمت:
بگو بنام زندگانی
حزین من
و کودکان نازنین
من
که در کجا گره شود
مالِ آخرین من
تو مرد روزگار خشم
مسافر دیار سرنوشت
به بحر بیکرانه چشم دوختی
و بادها به موجهای شرق و غرب
تازیانه زد.
و آسمان به ابر های رعد و برق
و موج های کوه زای بی امان
مثال داد:
تا صدای خویشرا
و خشمهای خویشرا
و دیو های عمقهای خویشرا
بگسترند و هر چه در مسیر ساحلست
بسترند.
و تو مسافر نبرد ها
و ناخدای بی سکان
بدون آخرین وداع
بدون بوسه های داغ واپسین
درون موجها زدی
و من هنوز بر فراز ساحل
غمین
که از غریو سرکشی
نشسته است
به اعتماد یک امید گنگ
به بوی آخرین وداع
به انتظار بی ثمر به روی ریگها
نشسته ام. |