www.payamewatan.com
 

محترمه دکتور فتانه نجیب

«ترا بخواب ديده ام»

ترا بخواب دیده ام

                 نجیب نازنین من

که غنچه های زخمهای خویشرا نهال می کنی

به چشم و بر لب و جبین من

و من ترا برای آخرین وداع

به کشتی ایکه بی سکان و لنگر است

گریه کرده می برم

و با هزار داغ و درد

و با نگاهی بی زبان خود

به نا امیدی ایکه رسم روزگار فرقت است

گفتمت:

              بگو بنام زندگانی حزین من

              و کودکان نازنین من

              که در کجا گره شود مالِ آخرین من

تو مرد روزگار خشم

مسافر دیار سرنوشت

به بحر بیکرانه چشم دوختی

و بادها به موجهای شرق و غرب

تازیانه زد.

و آسمان به ابر های رعد و برق

و موج های کوه زای بی امان

مثال داد:

تا صدای خویشرا

و خشمهای خویشرا

و دیو های عمقهای خویشرا

بگسترند و هر چه در مسیر ساحلست بسترند.

و تو مسافر نبرد ها

و ناخدای بی سکان

بدون آخرین وداع

بدون بوسه های داغ واپسین

درون موجها زدی

و من هنوز بر فراز ساحل غمین

که از غریو سرکشی نشسته است

به اعتماد یک امید گنگ

به بوی آخرین وداع

به انتظار بی ثمر به روی ریگها نشسته ام.

 
     

صفحۀ قبلی