www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:04.07.2008


احد ترکمنی دلیل

منفعتِ اُمُّ المنافع

دولت شاهیِ دو صد و سی و چند سالۀ نیپال درماه می اعدام شد و اعلیحضرت گیانندرا، پادشاهِ مخلوع، رفت که مخلوع پادشاهی کند. جای آن سلطانِ سلطان تبار، پاراچندا نامی، فارغ از رگ و ریشه، پادشاهیِ جمهوری مائویستی (از انواع پادشاهی های مدرن و دموکراتیک) اعلام کرد. عمر پادشاهی سلطان مائویست را، به دلیل آن که ریشه ای ندارد، کسی نمی تواند ضمانت کند. او باید در میان تب زردِ هذیان آور، پادشاهیش را به قیمت های گرانی حفظ کند. هرچند با این تحول در داخل نیپال، غیر از شاه مخلوع، برنده ای در افق دیده نمی شود، ولی در خارج از نیپال، همه کسانی که با نیپال! سر و کاار دارند، برنده شدند. برحسبِ قوانین بازار آزاد جهانی، نظام نوین به رهبری مطلقۀ سلطان السلاطینِ مائویست به زودی قانونی خواهد کرد که پس از این نیپال به هر پهلویی غلت بزند، نفع سرشار تر به برندگان بیرونی ضمانت نماید. دلایل استحکام این پیروزی را، که رهبری مارشالِ شکست ناپذیر، پول، آن را ممکن ساخت من تا حدودی جمع بندی کرده ام و نامش را اُمُّ المنافع گذاشته ام که به ترتیب ذیل قرار خواهد داشت:

اول: ماه عسل پیروزهای نیپالی زود پایان می یابد. از فردا، در پارلمان و در کوچه ها، اول صدای ال من مبارز بلند می شود، و کسانی که شاه باخته اند، با کسانی که کُرسییی را ازیرِ کونشان برده اند، دیگران را که دکان هایشان به تاراج رفته همدست می کنند. شمالی سپس از شمال می وزد، بادی از بادگاه سرازیر می گردد، پنبه را عروس آتش می کنند و دَمِ آهنگر را برای دفع ضررها تُنگُر می فرستند. باز می بینی که به قول سعدی سگ ها رها گشته و سنگ ها در بند اند. شحنه؟، خمّار، میکده می جوید و عطّار زهر در آستین به دنبال اوست. در گردنه ها سپس می بینی که سرهای بودا را  برای انباشتن خِراج کوزه ساخته اند و در معابد نشانزنها کمین گرفته. روز شب می شود و شب روز، زمین به آسمان می رود و آسمان به زمین می خورد. هی های و هی های، ولی چی؟ شاه مخلوع زنده است!

دوم: هیچ دردی را هیچ طبیبی سپس درمان نمی تواند. از انگبین و سکنجبین طعم زایل می شود، خیاط به درز دوزی نمی رسد و مفتی در تاریکی فتوا می گذارد. شمع با قامتی راست می سوزد، مرغ ها به حراست صف می بندند و نیم دیواری که فروریخته بود، باز هم فرو می ریزد. سیاهی را بر روی سفیدی می اندازند و تا چشم به هم بزنی، کار از کار می گذرد و دست های همه در عقب بسته، بیچاره و زبون، افق را بی کوه هیمالیا می بینند؛ زیرا، اولین و آخرین فاتح ایورست از انگلیس آمدند. هیمالیا که رفت، گنج رفت. و اکنون شاه نیز رفت که مخلوع بنشیند، شحنه را عطّار برد و نشئه را خمار. پراچند، شاهنشاه مائویستِ جدید، تا این منزل یا مرده است یا کورش کرده اند، سکه ها تنها به نام او و به امضای وزیر ضرب می خورند، کاغذ هر روز بی بها تر می شود. کار دیدی به کجا کشید؟ وزیرِ پادشاهِ کور و چاقوکشان که زهرۀ  شنیدن ندارند، دست به تنبان برده، تیغ برخواهند کشید. از هرسو نیز صدا ها بر خواهد خاست و قمه و خنجر، گرز و فلاخن از زیر زمین و از هوا و از هر سوراخ سبز خواهند شد؛ خلایق نان خواهند گفت و کلاشینکوف خواهند گرفت؛ لقمه ها گلو گیر خواهند شد، وزیرِ پادشاه جدید روز را بر شاه مخلوع شب خواهد کرد و شب، هر دو، آب به آسیاب معشوق خواهند برد. آشوب و ماشوب و جر و پر با کمک های بشر دوستان عجین شده، زخم ها را ناسور خواهند ساخت.

سوم: از نپال دودی به چشمان فلک می رسد. شاه مخلوع در مراقبه است، دالای لاما به کار المپیاد مشغول و عطار هنوز در کار شحنه گرفتارست. کسی به داد نیپالی خواهد رسید؟ صدا ولی این زمان از چاه می آید. ضجّه ها را از میان عربده ها نمی توان شنود. یتیم را به دست ولی نسپرده اند و شاهزادۀ دیروز با شاه مخلوع نیست. راهبان دم از دموکراسی می زنند و بیم گزند بر المپیک دل ها را به رقّت در آورده است. نیپال آه نیپال. نیپال؟ چرا نیپال؟. شرنگ شرنگ، تینگ تینگ. اُمُّ المنافع!

چهارم: دول متحد می شوند و ملل را به معرکه می فرستند، آه نیپال آه نیپال. آه نیپال، آه برما، آه تبت، آه المپیک، آه شاه مخلوع، آه دالای لاما، آه آنگ سانگ سوکی. بودای خوابیدۀ کتمندو، مارها به دور سر، روی خوابگاهش نشسته، نگاه معروفش سوی هیمالیاست و حیران، که مردم چرا ماتم دارند و کوهی به این بزرگی را نمی بینند؟ هنگامی که مردک انگلیسی از نیوزیلند آمد تا ایورست را فتح کند، بودا به خواب رفته بود. این را مردم می دانند، بودا اینک نمی داند. راهبانی که تا هنوز از کسالت به میتینگ دموکراسی نرفته بودند، تا بودا را نشسته یافتند، خجل از سرهای نتراشیده، در حضورش ذکرِ خیرِ دموکراسی را  معصیت دانسته، زبان ها بستند و اظهار ایمان و خلوص کردند. سپس برخی از آنان سراسیمه به مراقبه رفتند و صلاح دیدند بودا دوباره بخوابد. کسی هم از آنان که پیک برقی داشت، گویا به بانک زنگ زده بود که بودا، چنین و بودا چنان. جرنگ جرنگ، بانک جهانی، جرنگ جرنگ صندوق وجهی بین المللی، جرنگ جرنگ بانک انکشاف آسیایی. جرنگ جرنگ این جرنگ جرنگ آن.

پنجم: شب نیست، روز است، ولی این روز تاریک است. آفتاب کجا رفته است؟ لعبتی را در صفحۀ آسمان کبود می بینی، ابر نیست، تنها آسمان کبود است. گفتند بسیار گریه چشمان آسمان را کور می کند، دم دیده اش را خیمه کشیده اند که نه آسمان آفتاب را ببیند و نه آفتاب آسمان را. این کار که شد زمین آرام میشود. راست گفتند. دنیا اول شب شده بود. غریو بود و غرش، درد مزۀ هر چیز را می داد، هم شیرین بود و هم تند. می گفتند شکر را از مغرب آورده اند و فلفل را از مشرق. باور کردنش مشکل است؛ راهبان که دوباره سرها را تراشیده و دیگر از بودا شرم ندارند، در هردو کاروان دیده می شوند. این جا که روز شب است، شرق نیز غرب است؛ چه عیبی دارد که متاع شرقی از غرب آمده باشد؟ اما حرف از لعبتی بود که در آسمان کبود دیده بودند. رهبران احزاب قدیم که حالا بانک بازکرده اند می گفتند این کار را شاه مخلوع نکرده است. او را بی جهت بردند.آسمان که کبود شد، مردم خراج دادن را فراموش کردند. لعبت را از زمین رسم می کنند که بر روی آدم های گرسنه لبخند بزند. در این کار سحری بود. تا این لعبت در آسمان است و بر روی گرسنه ها لبخند می زند، کسی به فکر نان نیست. تنها خراج می دهند و لعبت را تماشا می کنند. راست می گویند. نیپال اکنون از خیر هیمالیا گذشته است. شاهان زیادی آمدند، ولی آخرین شاه شاه مخلوع بود که آمد، او را باد ها بردند که چرا لعبت در آسمانِ کبود لبخند می زند؟ شاه مخلوع نیز با دیدن آن لعبت گرسنگی را فراموش می کرد و باج می داد. از دمی که روز شب شد، دیگر کسی به فکر پادشاه و دیوان نیز نیست. همه لعبت را تماشا می کنند و خراج می دهند. شحنه را دیگر کاری در نیپال نیست. باج گرفتن زور نمی خواهد؛ یک لبخند بسیار اثر دارد. مردان را رجلیت بریده اند و زنان را به دارو آبستن می کنند. بانک ها می گویند، این نوزدان بیشتر مفید خواهند بود. بودا آرام خوابیده است و دالای لاما را در موزیمی در نیویارک قفس کرده اند و نیپالی ها و دیگر بودائیان اکنون خود جهانگرد شده اند.

منفعت ام المنافع در هر پنج پلۀ منزل به آسمان ها و به جایی رسید که در روزهای آخر، هر نیپالی را با هفت نسلِ بعد قباله کردند و از میان هر کلۀ مرمرین بودا، که از گردنه ها چیدند، خراجِ هفت اقلیم بدرشد و همه در قبضۀ بانکداران درآمد. در مرحلۀ پنجم که آمدنی است، با طومار اِمُّ المنافع، و با پول نیپال، حتی نیپال هم لاپین می شود. کوه همیالیا را می برند در بحر الکاهل می ریزند که دیوار چین دیگری در آبهای مابین الچین و الماچین بنا کنند، اگر نشد، چه بهتر، در عوض از شر هیمالیا در مهدِ قدیم راحت می شوند. ولی اُمُّ المنافع بجایش قد بر می کشد. المپیک اگر نشد، بلایش به گردن دالالی لاما، بگذار پس از این در قفس بخندد، در عوض هیمالیا که نباشد، از نیپال تا هند، تا چین، تا هر سوی دیگر راه صافِ صاف می شود. شاه مخلوع و هیمالیا آخرین پرچم های عتیق ناتو زادگان را می هراسانید، شرش را کندند تا رفع بلایش شود. بانکداران به زبان مائویست ها، که در شاهِ مخلوع دوستییِ شان شک نیست، شاخ را که مخلوع کردند، از قصر بیرونش بردند ولی به معشوقۀ جدِ شاه مخلوع زنده است و 94 سال را دیده، گفتند: تو مادر ملتی، دلیلی نیست که گاهی به بانکداری نیز نه رسیده باشی، جای تو در قصر است که پس از این موزیم ملت خواهد بود.

چنین گفت خاک ترکمنی

در شبِ هشتم از ماه هفتم،

سال هشتمِ از قرن بیست و یکم؛

به تقویم پدر گریگوری

که به تاریخ بنده هیچ ربطی ندارد

 

 

   بازگشت به صفحۀ اصلی